تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم
می کشدم سوی حرم نغمه یا رضای تو...
از همه جا گسسته ام عاشق و بی قرار تو...
من که به سوی کوی تو این همه راه آمدم...
نه قسمت و نه همت است ، دعوت آشکار تو...
ضامن آهویی و من کلب در میکده ام...
میکده را کجا و این ،درگه و بارگاه تو...
لحظه به لحظه می رود ثانیه های عمر من...
بین که چه سان می گذرد ،لحظه در فراق تو...
آمده ام سوی حرم با همه تیرگی دل...
تیرگی دل من و روشنی نگاه تو...
اینکه چرا بیامدم سوی حریم وصل تو...
عاشق مهدی هستم و نوکر باوفای تو...
87.1.1
مشهد-صبح عید


بعدا وشت:
سه سال پیش که جوون تر بودم و عاشق تر...
صبح عید تو حرم آقا یه چیزهایی اومد توی ذهنم که یادداشتش کردم....
اون موقع خیلی با اعتقاد تر بودم....
اما انگار...
هرچی می گذرد این عمر گران...
بار گران تری روی دوشمون میاد...


اللهم احفظ لنا من ظلمات الدهر...






طبقه بندی: شعرواره های من،
برچسب ها: شعر واره های من، امام رضا، مرضیه ابراهیمی،
[ پنجشنبه 6 مهر 1391 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

و جاء من اقصی المدینته رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین....

و از دور دست ترین نقطه ی شهر ،مردی شتابان آمد و گفت: «آی ملت! از رسولان پیروی کنید»

((این رمان به قدری عریان از کار در آمده است که خودم هم خجالت می کشیدم همینطور لخت و عور ، روانه ی کوچه و بازارش کنم.قصد داشتم سر فرصت ،لباس شکیل و آبرومندی بر تنش بپوشانم و بعد...اما این کودک از بدو تولد عجول بود و قدم هایش را دو تا یکی بر می داشت. پیش از آن که من دستش را بگیرم و راه رفتن معقول را قدم به قدم یادش بدهم،شروع کرد به دویدن و شلنگ تخته انداختن، آن قدر که من به او نمی رسیدم و حریفش نمی شدم....

برگرفته از بلاتشبیه مقدمه....))


ادامه مطلب

طبقه بندی: جدید چه خوانده ام، آقای عالم...،
برچسب ها: جدید چه خوانده ام، آقای عالم، کمی دیرتر، سید مهدی شجاعی، ابوالفضل زرویی نصراباد، مرضیه ابراهیمی،
[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 06:55 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

اصغر سلام...

حال همه ما خوب است...

انگاری همین دیروز بود.بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر را می گویم.برنده بهترین کارگردانی بهترین فیلم نامه بهترین صدا برداری بهترین فیلم برداری بهترین فیلم از نگاه تماشاگران....اصلا برنده برنده ها شدی...برای من که هنوز فیلم ات را ندیده بودم برنده نبودی ولی با تصویری که از خوش ساختی! (دقت کنید خوش ساختی نه خوش محتوایی) چهارشنبه سوری و درباره الی داشتم مطمئن بودم حتما جدایی ات فیلم خوش ساختی است پس من هم تو را برنده شناختم.حتی به احترامت کلاه از سر برداشتم و در خلوت اتاقم برایت کف زدم...هنوز اصغر ما بودی.!عید آن سال وقتی به سینما آمدی هنوز بچه دبیرستانی بودم...یا همان پیش دانشگاهی...پشت درهای بسته دانشگاه چشم به افق دوخته بودم و ...(اغراق شد...) از دیدنت صرف نظر کردم ولی مدام پیگیر این همه جنگ در حاشیه تو و آن فیلم مذکور بودم.ندیدمت ولی تو برنده بودی.اصلا سیاست را از سینما جدا کردم و همه جبهه گیری ام را خلاصه کردم در یک یادداشت که هیچ وقت هیچ کجا چاپ نشد و هیچ کس هم نخواند...مهم نبود.چون تو هنوز اصغر ما بودی...چه فرق می کرد حرفت را چگونه زده باشی؟؟ به خودم قول دادم نمی بینمت تا همه نقد ها از ذهنم پاک شود و بی قضاوت نگاهت کنم....بی هیچ پس زمینه فکری...تا مهر تاییدی بر برنده بودنت بزنم...چون هنوز اصغر ما بودی...برنده خرس طلای بهترین فیلم خرس نقره ای بهترین بازیگران مرد خرس نقره ای بهترین بازیگران زن در جشنواره بین المللی فیلم برلین 2011...هنوز ندیده بودمت ولی سرم بلند بود که فیلم ات باز هم ایرانی بودنم را به رخ دنیا کشید...دانشجوی معماری شدم و هنوز ندیده بودمت...از تو زیاد می شنیدم...اصلا انگار سکوتی برای تو وجود نداشت...تو مدام در همه خبر گذاری ها بودی...از اکران فیلم ات در کشورهای خارجی گرفته تا این آخری که جایزه گلدن گلاب بود...به تو می بالیدیم و سرمان روز به روز بالاتر می رفت که این است ایرانی...اصلا همه اش به یاد بچه های آسمان بودم و انتظار اسکار مرا می کشت....هنوز ندیده بودمت....محرم بود که دلم به آرامشی عمیق رسید نه برای فیلم ات که این قصه همیشه محرم  و دل من است...به خود آمدم و خودم را پشت سیستمی دیدم که دی وی دی درایورش از تو پر شده بود....عینک طبی ام..قلم...دفترچه کوچک همراهم...و من...همه بودیم تا شاهد شاهکار تو باشیم...ذهنم خالی از هرچیزی جز تو بود.تو هنوز اصغر ما بودی...دیدمت...بالاخره دیدمت....شاید  5 بار شاید بیشتر نمی دانم..هرصحنه را چندین بار به عقب می زدم تا مطمئن شوم...تا چشمانم از دیده مطمئن شود...تا گوشهایم از هرچه شنیده مطمئن شود... ذره ذره روح مرا مثل خره می خوردی ولی من دیدمت...تا انتها...تا انتهای انتها.....کمی دلم چرکین شد...ولی فریادت را گذاشتم به هر حسابی بجز حساب سوخته...!! دیدمت ولی سکوت کردم....سکوت کردم در مقابل تو...خواستم همه حرفت را بزنی...خواستم حرف نا گفته نگذاری و بعد من حرف بزنم.... سکوت به تو نیامده بود...آرشیو همه روزنامه ها و مجلات و خبرگذاری های 90 پرشده بود از تو...وقتی اسفند در آخرین شماره 90 مجله مورد علاقه ام تو واسکار را دیدم یخ کردم...این اصغر ما بود...هنوز اصغر ما بودی...وقتی سلامت به مردم خوب سرزمینت بود....باز ذهنم را از تصاویر و حاشیه ها خالی کردم....تا تو برنده باشی.تا تو اصغر ما باشی...اصلا همه مصاحبه های بازیگران فیلم ات را در داخل و خارج از حساب تو جدا کردم...تا تو برنده باشی...ولی...وجدان نمی گذاشت...بی وجدان این وجدان بدجوری همه حساب هایم را بهم می ریخت...با اینکه اسکار برای سینمایمان خیلی بزرگ بود ولی برای ایمانمان خیلی حقارت داشت...(سیاست را از حرفم جدا کن اصغر...)حرف دلم را می گویم...دلی که با تو به خیزش فواره نگاه کرد و فرود آب راندید....و شکست خورد...من شکست خوردم...یک شکست احساسی...دیگر اصغر ما نبودی...فقط اصغر بودی...با اینکه سعی در پنهان کردنش داشتم...با اینکه در هر شبکه اجتماعی هر جا که عکسی...اسمی...حرفی از تو بود لایک کردم...با اینکه جنگیدم با هرکه تو را بد خطاب کرد...با اینکه به همه گفتم جدایی فیلم خوش ساختی بود...پنهان کردم همه غمم را از چشمان سیمین تو...وقتی رو به من مخاطب نه به قاضی دادگاه خیره گفت نمی خواهم فرزندم در این مملکت بزرگ شود...چشمانم پر شد از احمدی روشن ها...با اینکه وقتی اعتقادم زیر سوال رفت و زنی ایمانش را در حجاب دید و در دروغ ندید...با اینکه احترام به پدر شد ابزار  رو کم کنی های احمقانه....با اینکه هزار بار گوش دادم کارگر را با دردی که از حجت گفت......نمی توانم...نمی توانم درد فیلم ات را بیان کنم از بس بزرگ بود ....نمی خواهم میراث آلبرتا بنویسم از بس عظیم است....ولی اصغر...دستانت میان دستان زنی که نمی خواهم از او چیزی بنویسم همه رشته های احساس میان دلم و دلت را برید...باز هم سکوت کردم این بار نه به خاطر اینکه برنده باشی...فقط به این خاطر که حرفی برای گفتن نمانده بود...تو آنچه بینمان بود خراب کردی و جدایی ات به آرشیو فیلم های غیر مجازم پیوست...حتی درباره الی را هم همانجا گذاشتم..چون تو پشتش بودی...خیلی شکست بدی بود...خیلی...دلی که با هزار مهر بسته بودم...سری که با هر فریاد تو بالارفته بود...همه چیز خراب شده بود...دیگر همه حساب ها حساب سوخته بود....فراموشت کردم....اصلا تو را به سکوت خبری بردم بی هیچ حرفی...

تا اینکه....باز....

این چند روز مدام خودم را سرزنش کردم...مدام دنیای مجازی را به دنبال دروغ بودن خبر بالا و پایین کردم....ولی...حقیقت جز آنچه دیده بودم نبود....اصغر..تو دیگر نه که اصغر ما نبودی...بلکه اصغر هیچ ایرانی مسلمانی نبودی....هیچ ایرانی در هر کجای دنیا....کلمه ها مقابلم رژه می رفتند و من آرام مونیتور روبرویم را نگاه می کردم....این بود؟؟؟ این بود پاسخ این همه حمایت و علاقه به تو؟؟ به یاد ورزشکارانی بودم که با زحمت تمام به المپیک یا هرنوع مسابقه دیگری می رفتند و وقتی رقیب اسرائیل می شد با سربلندی...(دقت کن اصغر) با سربلندی اعلام انصراف می کردند...می دانی چرا؟؟؟چون در قاموس ایرانی مسلمان اسرائیل شناخته شده نیست؟؟؟ ولی تو...توآن را شناختی...تو مورد تایید اسرائیل شدی...مهر تاییدی که همه مهرهای قبلی را باطل کرد...تو..جدا شدی...این جدایی نادر از سیمین نبود....این جدایی اصغر از ایمان و ایران بود....و این بار اگر هزار بار هم لب هایت بر لب های زنی فاحشه باشد دیگر نه تعجب می کنم و نه غصه ای در دل نگه می دارم...تو نه اینکه ایرانت را فروختی و...ایمانت را فروختی...تو خودت را فروختی....و جرم خودفروشی همان مرگ است ....مرگی نه یک بار بلکه تدریجی....

راستی اصغر تو هم این تصویر را دیدی؟؟ چه حسی داشتی وقتی تو را با این عکس لایک زدم؟؟؟ نه من بلکه هر که منزجر از تو بود تو را لایک زد...و این لایک از هزار فحش ناموسی برایت سنگین تر تمام می شود...

دیگر نمی خواهم حرفی بزنم..تصاویر گویای همه چیز هست....این اولین بار و آخرین بار بود که پس از این همه وقت سکوت از تو گفتم....تویی که دیگر برایم وجود نخواهی داشت...در هیچ دنیایی...خواه سینما باشد خواه....

بدان...حال همه ما خوب است...این بار باور کن....

پ ن 1: جدایی نادر از سیمین در اسرائیل در حال اکران است...

پ ن 2:..........................................میل هرتز.............................................
پ ن 3:
حضرت امام خمینی(ره) ملاک سنجش رو برای ما قرار داده : هر وقت دشمن از ما تعریف کرد باید بدونیم داریم اشتباه میریم .
یاعلی...



طبقه بندی: وقایع اتفاقیه، درد نوشته های سایه،
برچسب ها: درد نوشته، اصغر فرهادی، جدایی نادر از سیمین، مرضیه ابراهیمی،
[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 09:45 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

گاهی احساس می کنم خدا توی دستای من نشسته....این حس زیاد واسم پیش میاد.ولی اینکه حس کنم من توی دستای خدام...یه حسیه که فکر می کنم فقط وقت های خاص و روزهای خاص پیش میاد...اون روز نه وقت خاصی بود و نه روز خاصی،ولی پیش اومد...یه حس درام و کمدی همراه با غمی نامحسوس...(الان معلوم نیست چی بود این حس و می دونم مخاطب دچار قرم قات ذهنی شده... ولی خوب دقیقا همین حس بود و نویسنده چیزی جز حقیقت نمی تونه بگه...حتی مجازی...)


ادامه مطلب

طبقه بندی: تاکسی نشینی،
برچسب ها: تاکسی نشینی، حدیث آرزومندی، مرضیه ابراهیمی،
[ شنبه 4 شهریور 1391 ] [ 11:52 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب