تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم


عاشقانه نویس شده ام!

عجیب نیست؟!

عجیب نیست قلمی که تا دیروز  معنایی از این واژه نمی فهمید امروز اینچنین راه همه موضوعات را به خود بسته؟!

شاهراه عشق را گرفته و بالا می رود، بی پروا واژه ها را پشت هم می چیند و می چیند و می چیند!

جمله می سازد! جمله هایی که تا دیروز از دهان هرکسی که خارج میشد ، شعار خطابشان میکرد ؛ امروز از عمق جانش خارج می شود بی اینکه حتی تلاشی برای ساختنشان بکند...

عاشقانه نویس شده ام!!

 بی اینکه بدانم چرا؟! بی اینکه بفهمم...!! اصلا بی هیچ هماهنگی قبلی...!

ضرباهنگ قلب و قلمم یکی شده!

صدایی در درونم زنده شده که از قلمم شنیده می شود! اصلا آشفته بازاری ست حس این روزهایم...!!

نه می شناسمش...و نه می دانم چگونه باید کنترلش کنم!! مثل احساس کودکی که آنقدر ظریف و حساس است که هر برخورد غلط ، چینی قلبش را می شکند ؛ احساسم هم حساس و زود رنج شده!!!

عجبا!!!!

احساسم حساس شده؟؟؟!!! حسی که حس است و حساس؟؟؟!!!

این پارادوکس است؟؟؟ یا واج آرایی حروف؟؟؟ یا بازی با واژه ها؟؟؟

نمی دانم!!!


همه اش کار این صدای عجیبی ست که از قلبم بلند می شود. یک ریتم آرام و خاص!! ریتمی معنا دار که با نظم خاصش ؛ نظم یا شاید بی نظمی قبلی دلم را به هم ریخته. مثل یک آهنربای قوی آنقدر جاذبه دارد که جهت همه ی افکار ، همه ی رفتار ها و همه و همه و همه ی زندگیم را به سمت خودش کشیده است!!

یا...

مثل یک فیلتر حساس ، ورود و خروج هر فکر و تصمیمی را کنترل می کند !!

همه چیز باید با همین ریتم هماهنگ شود...تا هم آهنگ شود...وگرنه اجازه ورود نمی گیرد. ورودی های قبلی را هم در صورت نا هماهنگی به سرعت خارج می کند. آدم ها، رفتار ها ، افکار...اصلا همه چیز...

دچار  حسی ناشناس شده ام که عشق می نامندش...!!!

نه تعریفی برایش دارم و نه می فهممش...

فقط می دانم به جمله هایی که می نویسم عاشقانه می گویند و به این حس...عشق...

آری...

عاشقانه نویس شده ام!!!

یک عاشقانه آرام و دوست داشتنی...

فقط همین...

92.5.15





طبقه بندی: درد نوشته های سایه، یک فنجان قهوه داغ، وقایع اتفاقیه، شعرواره های من،
برچسب ها: مرضیه الف، عاشقانه نویسی، یک فنجان قهوه داغ،
[ سه شنبه 15 مرداد 1392 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
می کشدم سوی حرم نغمه یا رضای تو...
از همه جا گسسته ام عاشق و بی قرار تو...
من که به سوی کوی تو این همه راه آمدم...
نه قسمت و نه همت است ، دعوت آشکار تو...
ضامن آهویی و من کلب در میکده ام...
میکده را کجا و این ،درگه و بارگاه تو...
لحظه به لحظه می رود ثانیه های عمر من...
بین که چه سان می گذرد ،لحظه در فراق تو...
آمده ام سوی حرم با همه تیرگی دل...
تیرگی دل من و روشنی نگاه تو...
اینکه چرا بیامدم سوی حریم وصل تو...
عاشق مهدی هستم و نوکر باوفای تو...
87.1.1
مشهد-صبح عید


بعدا وشت:
سه سال پیش که جوون تر بودم و عاشق تر...
صبح عید تو حرم آقا یه چیزهایی اومد توی ذهنم که یادداشتش کردم....
اون موقع خیلی با اعتقاد تر بودم....
اما انگار...
هرچی می گذرد این عمر گران...
بار گران تری روی دوشمون میاد...


اللهم احفظ لنا من ظلمات الدهر...






طبقه بندی: شعرواره های من،
برچسب ها: شعر واره های من، امام رضا، مرضیه ابراهیمی،
[ پنجشنبه 6 مهر 1391 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

کودکانه ای نوشته ام...برای تو...

دل گیر نشو...

هنوز خردسال نادان توام...

 

برایت می نویسم...

برای تو...

فقط و فقط برای تو...

تو که مدرن ترین احساس این عصر را هم،

 درپیمانه ی ساده ترین واژه های قدیمی میزان می کنی...

می نویسم برای تو...

برای زنی...در پشت هیبت تنهای زنانه اش...

برای زنی با پیشبند آبی مادرانه اش...

برای دیدن گلخند نگاهت در چار چوب آشپزخانه...

برای سال ها انتظارت...

برای تو می نویسم...

تویی که شاید واژه های خط خورده دفترم را

همیشه در پشت عینک ته استکانی ات اصلاح کرده ای...

می نویسم برای خودت...

خودی که می دانم...

گذار عاشقانه ات شاید هرگز به این کلبه سوخته نرسد...

اما...

باز این نام توست...

که آبادگر ِ این خانه است...

می نویسم اما نیک می دانم...

سطر سطر نوشته ام را هم اگر بپذیری...

باز در گوشه دلت ...

دلهره ای غریب مهمان است...

این دلهره سال هاست با توست...

از  ابتدای بسته شدن نطفه ام...

تا........

تا امروزکه بیست و چند بهار از عمرم می گذرد...

برای همه خستگی هایت مرا ببخش...

منی که بارها و بارها...

چینی دل مادرانه ات را شکسته ام...

و تو باز هم چینی دلت را بند زدی و ...

سکوت...

و گاهی نمی اشک...

و این دل بیچاره من...

در زیر لحاف حسرت بود...

که دندان می گزید از کرده خود...

مرا ببخش برای آن مرداد تلخ...

برای آن شب سرد و سیاه تابستان...

برای لرزش تمام نشدنی قلبت...

درراه رو های تاریک بیمارستان...

ای وای...دخترم...

نقطه سیاه زندگیم را بارها و بارها خواستم ...

با لاک فراموشی بپوشانم...

اما همیشه...

رد خشکیده نم اشکت...

سیاهی اش را به من دهن کجی می کند...

می دانم...

هوای زندگیم همیشه بوی تو را می دهد...

وقتی از پس نگاه گرمت...

با چهار قل مادرانه بدرقه ام می کنی...

و کاسه آبی از احساس ...

سنگ فرش کوچه را بارانی می کند...

این قلب توست که می بارد...

کودک احساسم امروز...

در دورترین نقطه با تو بودن...

حسرت سال های شیرین کودکی را می خورد...

سال های آغوش بی دریغ ات...

سال های بوسه های بی بدیل ات...

حسرت یک دل سیر شنیدن صدای شیرین ات...

حتی...

حسرت تنبیه های گاه بیگاه ات...

در کنج صندوق خانه ای از ترس و اطمینان...

این روزها...

زیر یک سقفیم اما...

دلم ،با گذشته سال های نوری فاصله دارد...

هر روز که برمیخیزم...

برقی از حسرت گوشه چشمم را تر می کند...

صدای آشنایت را می شنوم اما...

غریبه ام...

من با تو غریبه ام...

با خودم غریبه ام...

با همه مردم این شهر...با همه غریبه ام...

سیاه مشق های احساسم دیگر بوی آشنایی نمی دهد

نگاه سردم برقی از دیدارهای گذشته را روانه دلت نمی کند....

بیا برگردیم...

به گذشته با هم بودن...

به عصر بی دغدغه گی...

به بی خیالی گرانی بنزین و سکه و نان...

به عصر فلسفه بی فلسفه این و آن...

به عصر ارزانی قیمت بازار...

و گرانی قیمت انسان...

به عصر مهربانی های بی دلیل...

به عصر خوب بودن های اصیل...

به عصر واقعیت...

بیا فرار کنیم از عصرنماد ها و استعاره های تو در تو...

انسان ...نماد حیوانیت...

و حیوان... ترکیبی از نسلِ...

واااااای...

بیا برگردیم...

به عصر تابستان های گرم...

و شربت سرد بهارنارنج...

در حیاط بزرگ خانه قدیمی...

به روزهای انجیر سیاه...

به توت های مشکی همسایه...

و شعرخوانی کودکانه من...

پشت دوچرخه قدیمی قرمز...

بیا برگردیم ...

به صبح های گرم زمستانی...

به شعرهای قدیمی...

گل گل گل اومد...کدوم گل...؟

دخترک گل من...

تپلو و خوشگل من...

چه زود گذشت...

سال های خوب زندگی...

سال های آسودگی خیالت...

بیا برگردیم به روزهای خوب با هم بودن...

اما...

امروز آنقدر عقاید بی بنیاد دست و پایمان را گرفته که...

بازگشتمان با بودن در این زمان فرقی ندارد...

جز دلهره دل مشغولی های این عصر را...

به پاکی گذشته بردن...

و سفیدی اش را...لکه دار کردن...

آه...دردی عمیق میان سینه ام تیر می کشد...

آغوش باز کن مادر قدیمی من...

دلم بوی سبزی های دامنت را التماس می کند...

آغوش باز کن...

نگذار در این سردرگمی دوران، سر در گم بمان...

جوانی ام امروز به دنبال کودکی اش پرواز می کند...

آغوش باز کن کودکی ام را...

نگذار بی تو دراین برهوت تنها جان بدهم...

دلم مشتاق آغوش توست...

آغوش باز کن...

سایه تنهایی

91.2.20

عاشقانه ای برای مادرِ مدرنِ قدیمی ام...




طبقه بندی: شعرواره های من،
[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 10:49 ق.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

زندگی مال من است...

 

زندگی پشت سکوت خسته ی من جاری ست

پشت تاریکی شب

پشت این جنگ و فساد

زندگی می آید با لب خندان و نشاط

وعده ی عشق به هر آدم دلخسته دهد

وعده ی پول به هر مرد فقیر

وعده ی برگ به خشکیده درخت

و شاید باران

به لب خشک زمین

زندگی می رود و ...

آدمی دلخوش می گردد به عشق

مرد بی نان ، به پول

و درخت بی بار به برگی روشن

و زمین هم شاید...

به دمی آب  گوارا و خنک

این میان اما...

کودکی بی پروا...

بادبادک در دست...

می دود سوی افق...

...با فریادی در سر...

زندگی مال من است...

 

سایه تنهایی

90.12.17




طبقه بندی: شعرواره های من،
[ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 10:45 ق.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

چندی ست...حال غریبی دارم...

حالی عجیب ... غریب.........

صدای زنگ گوشی را به آهنگ تنهایی تنظیم کرده ام...

دیوار اتاق را پر از شعرهای دل تنگی کرده ام....

و دفترچه کوچک خاطراتم...پر است از جای خشک خیسی چشمم....

دلم گرفته است...به یاد سهراب...دلم عجیب گرفته است...

تقویم ساعت اتاقم...روزها را یکی یکی طی می کند...و من...

در همان روزغریب باقی مانده ام...

میان سیلی ازیادگاری های قدیم...هر روز غرق تر از دیروز می شوم...

و می اندیشم...

به حرف هایی که سال هاست روی دلم مانده...

دلی به وسعت غم دوری او...

می اندیشم...

به قول های مردانه ای که امروز ناجوانمردانه زیر پا له می شوند...

می اندیشم...

به خال کوبی قلبم...

که مدت هاست جای خالی بوسه رفاقت را گریه می کند...

می اندیشم...

واین میان حتی سیگار خاموش هم به من دهن کجی می کند...

به این همه ناتوانیم...

به این همه حماقت...

به............

اصلا بیا دیگر به گذشته فکر نکنیم...

روزهایی هستند که اسم آن ها امروز، آینده است و فردا...

و فردا شاید باز هم گذشته تلخ من...

دیدی...؟

دیدی نمی شود بی یاد گذشته زندگی کرد...؟

ما امروز هم اگر هستیم ، گذشته ی فرداییم...

فردایی که نمی دانم در آن من پا بر غرور می گذارم یا............

نه.......

قسم می خورم که نه.........

من در این بازی بی غرور آمدم...

از همان اول...

از همان روز که آغوش رفاقت گشودم...

رخت چرک غرور را برای تو لااقل دور انداختم...

جامه من امروز...جامه سبز بهار است...

اما........

اما...عجیب از تو...عجیب از دل تو...

دلی به وسعت کوه های سخت و سرد...

نه....

من این بار خیلی با خودم جنگیده ام...

همه را این سیگار پنهان میان دستانم شاهد است...

من تو را دوست دارم...

اما نه به قیمت شکستن...

اگر تو می گویی این عاشقی نیست...باشد...

بگذار نباشد...

من عادت کرده ام به سبک خودم دوست بدارم...

حتی کلاغ هایی را که با قار قارشان خبر رفتن بی خداحافظی ات را خبرچینی کردند...

من یاد گرفته ام سخت باشم...

سخت مقابل انسان هایی با غرور سخت...

و نرم مقابل دل های غم گرفته و تنها...

که با رسم دلم عجیب نسبت نزدیکی دارند...

..............

دیدی گمت کردم...؟

دیدی تو آمدی و باز بی خداحافظی رفتی...؟

جای چرخ های اتومبیل فرسوده ات را روزی هزار بار پشت در بوسه می زنم...

به این امید که شاید ...

فقط شاید برای این تلخ احساس ِغریبِ مانده در گوشه ذهنم...

کمی ...فقط کمتر از کمی...حرمت رفاقت قائل شوی...

اما...

می دانم...نیک می دانم که این بار هم بازنده این قمار منم...

قمار رفاقت تا امروز برایم...

بجز زهر جدایی سودی نداشته ...

اما من...چه با ولع این زهر را می نوشم...

شاید روزی بیایی...

با قدحی از شراب ناب صداقت...

با آغوشی پر از گل های نرگس...

و بگویی...

بیا که برایت سبدی شعر آورده ام...

شعرهایی پر از بوی خواستن...

پر از بوی زندگی...

پر از بوی رفاقت...

آن روز چه نزدیک است...

اگر هنوز دلت کمی ...

تنها کمی به من مایل باشد...

اما........................................

باز هم باختم...

پیام تسلیتت را برایم نفرست...

دیگر در این قبر دنیا...

مرده ای هرروز چشم به راه آمدنت نیست...

 این مرده با دستی خالی از گل های نرگس...

به آغوش باد پیوسته...

شاید هوای بودنت در این شهر... آرامش کند...

دیگر بازنگرد...

من به خاطرات بودنت دل بسته ام...

و امروز عقد من و تنهایی به ثبت محضر دل رسید...

پس نیا...

دیگر چراغی برای آمدنت روشن نیست...

سایه تنهایی

91.1.24




طبقه بندی: شعرواره های من،
[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب