تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم
 بابا مخم ترکید بین این همه کتاب و دفتر...
خسته شددیگه م....
حس آدم های فسیل شده رو دارم که مغزشون داره یه ریز از دریافت داده های جدید امتناع می کنه و ارور می ده...
امروز از 7 صبح تا همین الان که دارم این پست رو می ذارم داشتم می درسیدم...
به خدا واسه کنکور هم انقدر درس نخوندم.....

(نکته انحرافی)
دیگه داشتم چل می شدم که پاشدم اومدم اینجا لااقل یه اثری از خودم بگذارم...
زندگی هم خیلی تلخ شده هااااا
اخیرا با یه آدمی آشنا شدم که تاثیراتش توی زندگیم کم کم داره پیدا می شه...
یه آدم از اون مدل آدم ها که اصلا شبیه هیچ کسی نیست...
شاید کم کم تاثیرش توی نوشته هام هم پیدا بشه...اما الان واسه گفتن این حرف خیلی زوده...
امروز روز خوبی بود...
شاید چون کمی تا اندکی به صحبت هاش گوش کردم و سعی کردم یه کمی مثبت تر به زندگیم نگاه کنم...
امروز با پری و طیبه کلی خندیدیم...
نهار مفصلی که شامل الویه و نون بود رو سه تایی توی مخفی گاه اون دوتا در شرایطی به بدن زدیم که داشتیم موزیک جذاب دختر حاج گلابی رو گوش میدادیم و البته من به سوالات روانشناسی ازدواج پری جواب می دادم...
در انتها هم پری یه حال اساسی بهم داد و یه کارت اینترنت 30 ساعتی از جیبش به این جگر سوخته ما از اینترنت...که نه فیلترنت عنایت کرد...
خدایی این بخش قضیه از دختر حاج گلابی جذاب تر بود...
منم قرار شد یه پست واسه این قضیه بذارم...هه هه....
البته پری جون اینم بگم که وبم به دلیل تقیراتی که خود میهن بلاگ گذاشته بود بهم ریخته بود...حالا درست شد...برو نظر بذار ببینم چی میگی....
راستی دیدید این مسیر انحرافی رو...؟
هیچیش بجز صدای سینا حجازی قشنگ نیست...الان وقت ندارم و گرنه انتقاد از فرزاد حسنی می کردم در حد لالیگا...
آخه اگه به منم بگند بیا دقیقا همون رفتارهای عادی ات رو توی فیلم انجام بده که توی طول روز انجام میدی معلومه می تونم...
فرزاد نکرده لااقل لحن بیانشو عوض کنه...
اشتباه نشه من مخاطب پروپاقرص اینجا شب نیست دوشنبه شب هش هستم اما....
بیخیال...دیگه وقت ندارم...
یاعلی



طبقه بندی: درد نوشته های سایه،
[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

چندی ست...حال غریبی دارم...

حالی عجیب ... غریب.........

صدای زنگ گوشی را به آهنگ تنهایی تنظیم کرده ام...

دیوار اتاق را پر از شعرهای دل تنگی کرده ام....

و دفترچه کوچک خاطراتم...پر است از جای خشک خیسی چشمم....

دلم گرفته است...به یاد سهراب...دلم عجیب گرفته است...

تقویم ساعت اتاقم...روزها را یکی یکی طی می کند...و من...

در همان روزغریب باقی مانده ام...

میان سیلی ازیادگاری های قدیم...هر روز غرق تر از دیروز می شوم...

و می اندیشم...

به حرف هایی که سال هاست روی دلم مانده...

دلی به وسعت غم دوری او...

می اندیشم...

به قول های مردانه ای که امروز ناجوانمردانه زیر پا له می شوند...

می اندیشم...

به خال کوبی قلبم...

که مدت هاست جای خالی بوسه رفاقت را گریه می کند...

می اندیشم...

واین میان حتی سیگار خاموش هم به من دهن کجی می کند...

به این همه ناتوانیم...

به این همه حماقت...

به............

اصلا بیا دیگر به گذشته فکر نکنیم...

روزهایی هستند که اسم آن ها امروز، آینده است و فردا...

و فردا شاید باز هم گذشته تلخ من...

دیدی...؟

دیدی نمی شود بی یاد گذشته زندگی کرد...؟

ما امروز هم اگر هستیم ، گذشته ی فرداییم...

فردایی که نمی دانم در آن من پا بر غرور می گذارم یا............

نه.......

قسم می خورم که نه.........

من در این بازی بی غرور آمدم...

از همان اول...

از همان روز که آغوش رفاقت گشودم...

رخت چرک غرور را برای تو لااقل دور انداختم...

جامه من امروز...جامه سبز بهار است...

اما........

اما...عجیب از تو...عجیب از دل تو...

دلی به وسعت کوه های سخت و سرد...

نه....

من این بار خیلی با خودم جنگیده ام...

همه را این سیگار پنهان میان دستانم شاهد است...

من تو را دوست دارم...

اما نه به قیمت شکستن...

اگر تو می گویی این عاشقی نیست...باشد...

بگذار نباشد...

من عادت کرده ام به سبک خودم دوست بدارم...

حتی کلاغ هایی را که با قار قارشان خبر رفتن بی خداحافظی ات را خبرچینی کردند...

من یاد گرفته ام سخت باشم...

سخت مقابل انسان هایی با غرور سخت...

و نرم مقابل دل های غم گرفته و تنها...

که با رسم دلم عجیب نسبت نزدیکی دارند...

..............

دیدی گمت کردم...؟

دیدی تو آمدی و باز بی خداحافظی رفتی...؟

جای چرخ های اتومبیل فرسوده ات را روزی هزار بار پشت در بوسه می زنم...

به این امید که شاید ...

فقط شاید برای این تلخ احساس ِغریبِ مانده در گوشه ذهنم...

کمی ...فقط کمتر از کمی...حرمت رفاقت قائل شوی...

اما...

می دانم...نیک می دانم که این بار هم بازنده این قمار منم...

قمار رفاقت تا امروز برایم...

بجز زهر جدایی سودی نداشته ...

اما من...چه با ولع این زهر را می نوشم...

شاید روزی بیایی...

با قدحی از شراب ناب صداقت...

با آغوشی پر از گل های نرگس...

و بگویی...

بیا که برایت سبدی شعر آورده ام...

شعرهایی پر از بوی خواستن...

پر از بوی زندگی...

پر از بوی رفاقت...

آن روز چه نزدیک است...

اگر هنوز دلت کمی ...

تنها کمی به من مایل باشد...

اما........................................

باز هم باختم...

پیام تسلیتت را برایم نفرست...

دیگر در این قبر دنیا...

مرده ای هرروز چشم به راه آمدنت نیست...

 این مرده با دستی خالی از گل های نرگس...

به آغوش باد پیوسته...

شاید هوای بودنت در این شهر... آرامش کند...

دیگر بازنگرد...

من به خاطرات بودنت دل بسته ام...

و امروز عقد من و تنهایی به ثبت محضر دل رسید...

پس نیا...

دیگر چراغی برای آمدنت روشن نیست...

سایه تنهایی

91.1.24




طبقه بندی: شعرواره های من،
[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

پست دیشبو همین الان حذفیدم...

آخه همچین از خودم بدم اومد که چرا این حرفا رو نوشتم...

خوب البته حق دارما...اما....

اما حس کردم موج این پست انقدر منفی بود که اول داشت خودمو با خودش می برد...

الان که دارم می نویسم گوشیمو گذاشتم جلوم و دارم اس ام اس هایی که یکی از بهترینا واسم فرستاده رو می خونم...

همیشه نگاهت به آسمان باشد...

تا دلت از زمینی ها نشکند...

 

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد...

صدای آب هرگز زیبا نخواهد بود...

 

امواج زندگی اگر تو را به عمق دریا ببرد...

با آغوش باز پذیرا باش...

آن ماهی که هیشه بر سطح آب می بینی ...

مرده...

 

خدایا...

آن حس زیبایی ست...که در تاریکی صحرا...

زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را...

یکی همچون نسیم دشت می گوید...

کنارت هستم ای ...تنها...

 

اون کسی که این پیاما رو واسم فرستاد قبلا خیلی واسم عزیز بود...اما امروز خیلی خیلی بیشتر عزیز شده...

نه فقط به خاطر این همه دل گرمی و روحیه اش که توی سخت ترین شرایط بهم میده...

بخاطر مرام قشنگی که داره...

یه روزی یه جایی یه کسی با بغض...خشم...و شاید نفرت بهم گفت...

این آدم انقدر مرام داره که .............................

خوب بقیه اش بماند...در همین حد که منو تا آخرین نقطه ممکن له کرد...

پیش خودم گفتم منم قبول دارم این آدم انقدر با مرامه ...اما واقعا بین ما دوتا جای مقایسه وجود داشت...؟؟

و............

ودیدم که آره وجود داشت...وجود داشته...و وجود خواهد داشت....

ولش...

الان که دارم پست می ذارم داره بارون میاد...

من همیشه عاشق بارون بهارم...آخه می شه زیرش ایستاد...نفس کشید...و عاشقانه تو آغوش خدا پرید...خدایی که میدونه چند وقته دوسش ندارم...

امروز ظهر سر میز ناهار داشتیم مثل همیشه!!ناهار رو با شوخی و خنده می خوردیم...البته هرکس دیگه ای هم که تو این هوای خوب بهاری ناهار کوفته می خورد کیفش کوک می شد...دوستان قدیمی واقفند که من به چه طرز غریبی عاشق کوفته ام...اونم اگه تو جمع دوستان توی مدرسه باشه...والبته دعوا سر لقمه آخر و آلوچه وسطش...

خلاصه این میون بابا پرید گفت من خیلی با خدااام...هه...منم ناگهانی گفتم...کدوم خدا....؟؟

اصلا انگار از ظهر که این حرفو زدم تا حالا سر کیفم...نه بخاطر تیکه ای که به بابا انداختم...اونکه شوخی بود...بابت جواب بابا و فکری که بعدش پشت این حرف تو ذهنم رفت و آمد کرد...واقعا ما آدما با کدوم خداییم....؟؟ بابا صادقانه گفت خدای خودم...

و من عمیق دنبال خدای خودم گشتم...

وقعا کدوم خدا....؟؟ما با کدوم خداییم...؟؟خدایی که خودمون ساختیم...؟؟یا خدایی که هست...؟؟یا خدایی که دوست داریم باشه...؟؟یا ....

خدا واقعا چی هست...؟اصلا خدایی هست...؟؟ انگار متن خیلی روی ماه خداوند را ببوسی شد ولی واقعا....

نمی دونم....

این روزا همش بین کتابام دارم چرخ می خورم...خیلی هم خسته ام از این همه کار و درس و دغدغه...ولی خوب خوبی زندگی به همین دغدغه هاست...

چند روز پیش داشتم فکر می کردم من این همه مشغله واسه خودم درست کردم که چی...؟؟علاوه بر درسام تو هفته کلی کار و فعالیت غیر درسی دارم...بعد دیدم این مشغله هاست که به من حس رضایت از خود میده...حس اینکه زنده ام و بیهوده نیستم...حس اینکه فکر می کنم...و شرایطی که می خوامو با وجود سد هایی که روبرومه واسه خودم مهیا می کنم...

الان خیلی خوبم...خیلی خوب...بابت خیلی چیزها...

کتاب جانستان کابلستان رضا امیرخانی رو خوندید...؟منم هنوز تمومش نکردم...ولی فوق عالیه...حد اقل یه بار امتحان کنید...داستان سفر خود امیرخانی به افغانستان و می تونم بگم روایت گری فوق العاده کتاب این حسو به آدم میده که انگار همسفر نویسنده بوده...

چند روز پیش بابت استراحت و تجدید قوا و هرچیز دیگه ای تو این مایه ها...که البته با اتفاقی که همون اول افتاد همه ی اون خستگی ها که رو دوشم موند هیچ...یه واقعه دیگه هم بدتر...خلاصه رفتیم سینما تا قلاده های طلا رو ببینیم...

فیلم خوبی بود...یعنی بد نبود...گرچه مثلا سعی کرده بودند خیلی شفاف اتفاق های سیاسی سال 88 رو نشون بدهند ولی خوب 100% نمی شه توی یه فیلم یه ساعت و خرده ای همه چیز گفت...ولی نکته ای که آخر فیلم تا امروز واسه همه ما که رفتیم فیلمو دیدیم سواله اینه که....شریفی نیا جاسوس بود...؟؟هه هه...و البته اون آخانده ...

اینم پیشنهاد می کنم ببینید...من اهل سینما رفتن مداوم نیستم و ترجیح میدم فیلم که به کلوپ اومد ببینم اما اینجور فیلما رو تجربه ثابت کرده تا توی کلوپ بیاد 60 % سانسور شده...پس تا هنوز رو پرده است برید ببینید...

الهی خدا واسشون نسازه...چرا گشت ارشاد اینجا تو هیچ سینمایی نیست...؟؟

امروز کلا حرفام بی ربط بود ولی خوب یه کم از بار رو دوشمو خالی کرد...

راستی خانومی اگه این ورا اومدی...که می دونم نمییای ...همه پست هاتو حذفیدم...

وقتی نمی خونی چه توفیری داره بودن یا نبودنش...

دیگه باید برم سراغ درس خوند...

چه مسخره ....هوا آفتابی شد...همین الان داشت بارون می اومد ها..........

چمدونم خدام انگار بازیش گرفته....

واسم بدعایید...که سخت محتاجم....

اصلا هم بهم فحش ندید که زمستون تموم شد آهنگتو عوض کن ...که اصلا فرصتشو ندارم...و البته این آهنگ رو خیلی دوس دارم...

فحش بدید از شاهین می ذارمااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!هه هه

من جسما رسما پیشتون نیستم.... ولی فکر نکنید تماشاچی کنار پیستم......

روبیکم حل نشد...فکرمو پاره کرده بدجور....

راستی تر....

ما نسل مار خورده و اژدهاییم.........

خیلی دیگه کار دارم.........

یا علی....

سایه تنهای تنهای تنها.............

91.1.19

 

 

 




طبقه بندی: درد نوشته های سایه،
[ شنبه 19 فروردین 1391 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

امشبم گذشت...

تلخ یا شیرین مهم نیست...مهم اینه که گذشت...

نیم ساعت دیگه هوا روشن می شه...

بعدشم....

صدای ....

بوووووووووووووووووومب..........

آغاز سال 1391 مبارک...

دیری ری ری ری ری..............

کلا ما جماعت ایرانی شادیم هاااااااااا......

عید واسم خیلی بیهوده است....

با این همه کتاب نخونده...

این دل پر درد...

و این همه تنهایی....

حتی از الان واسه رفتن خونه پدر بزرگ هام هم عذا گرفتم...

راستی من بلد نیستم عذا درسته یا عزا یا عظا یا عضا..یا اصلن هیچکدوم اذا...اظا...اضا...ازا...

مهم نیست...

مهم غم سنگین رو دله منه...

خدایا...........

خودت بسازش...

من واسه ساختنش خیلی کوچیکم....

کمکم کن...

همین....




طبقه بندی: درد نوشته های سایه،
[ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 05:44 ق.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

تا سال جدید فقط 3 یا 4 ساعت دیگه مونده...

الان دقیقا ساعت...4:25 دقیقه صبحه...

منم مثل خیلی های دیگه بیدارم...مثل خیلی شب های دیگه...

دلم گرفته...

فکر کنم امسال سالم با صدای خش دار شروع بشه...

شب عیدی آسمون...

وقتی که می باره...

بیشتر از شبای پیش...

عطر قران داره...

سال نو یعنی تو...

وقتی از در تو مییای...

نذر کردم امشب...

سفره چیدم که بیای...

آقا....نمی خوای بیای...؟؟؟

.................................................

.........................................................

............................................................

شب عیدی آسمون ...

وقتی که می باره...

بیش تر از شبای پیش...

عطر قران داره...

ببین امشب قلبم...

مثل آینه روشنه...

آینه زلال من...

دیدن عید منه...

شادی از تقویمم...

بی تو رفت و بر نگشت...

انتظارت منو کشت...

توی سالی که گذشت....

.................

سال نو یعنی تو...

سال نو یعنی تو.................

سال نو یعنی تو.........

هفت سین من تویی....

من فقط تو رو می خوام...

دلم امشب از خدا ...

جز تو چیزی نمی خواد....

جز تو هیچی نمی خواد.....

 

یا صاحب الزمان...قدمت خیر...العجل

 

سایه تنهایی...

91.1.1




طبقه بندی: درد نوشته های سایه،
[ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 04:21 ق.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب