تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

بی مقدمه ی کتاب من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم.....

 

 

باور کنید حال و هوایم مساعد است

این شایعات شیوه ی بعضی جراید است

یک صبح تیتر می شوم:

این شخص...

{بگذزیم}

یک عصر:

خوانده اید...وتکرار زاید است

من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم

باور نمی کنید،همین شعر،شاهد است

 

 اینم چند تا شعا در حد لالیگا عال از محمد علی بهمنی...

 

ادامه دارد....

 

 

یک

 

 

 

سوال کرد از آغاز سال تاسیسم

و خواست کودکی ام را به شرح بنویسم

نوشتم:

از همه ی کودکی فقط مادر-

کمی به خاطر من هست و غربت خیسم

به اخم گفت که :از نوجوانیت!

با مکث

نوشتم:

آه...چه آسان فریفت ابلیسم

اشاره کرد :جوانی!

و تخت جمشیدِ-

- مرا،

دوباره به آتش کشید

تاییسم

نه ،اعتراف نکردم

خودش ولی فهمید

که من هنوز،غزل خوانِ آن چهل گیسم

نگاه کرد به موی سفیدم و

خندید

و...بغض آینه

درهم شکست

تندیسم

 

 

 

 

 

 

 

28

 

 

 

خلاصه تر بکن ای مرگ داستانم را

که خسته تر نکنم گوش دوستانم را

تمام طول شب از شوق گریه می کردم

چگونه شرح دهم حال توامانم را؟

چقدر دوره کنم خویش را؟ برای خدا

به روز بعد مینداز امتحانم را

برای سوختن من جرقه ای کافیست

به اشتباه مباد آن که دودمانم را

چنان بسوز که دودم به چشم کَس نرود

به گریه باز مینداز آسمانم را

خسیس نیستم اما به اهل ذوق ببخش

غزل غزل، همه ی یاد و یادمانم را

به شیوه ای که خلاف آمدی در آن باشد

شبیه بوسه گرفتن – بگیر جانم را

تو مرگ نیستی آغاز تازه ها هستی

بیا که با تو بیاغازم آن جهانم را

 

 

 

 

 

 

 

20

 

خبر این است که:من نیز کمی بد شده ام

اعتراف این که:در این شیوه سر آمد شده ام

پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم

شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام

عشق برخاست که شاعر تر از آنم بکند

که همان لحظه ی دیدار تو،شاید شده ام

شعر و عشق این سو و آن سوی صراط اند که من

چشم را بسته و از واهمه اش رد شده ام

مدعی نیستم اما:هنری بهتر از این؟

که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام!

مادرم،شاعری و عاشقی ام را که گریست

باورم گشت که گمگشته ی مقصد شده ام!

پیرزن گرچه بهشتی ست ،دعایم همه اوست

یادم انداخت که چندی ست مردد شده ام

یادم انداخت زمان قید مکان را زد و رفت

من ِ جامانده در این قرن زمانزد شده ام

مثل آیینه که از دیدن خود می شکند

مثل عکسم که نمی خواست بخندد شده ام

لحظه ها نیش به بلعیدن روحم زده اند

شکل آن سیب که از شاخه می افتد شده ام

همسرم،حاصل جمع همه ی آینه هاست

حیف من آنچه که او یاد ندارد شده ام

 

 

 

 

 

 

 

دیوار

 

 

 

حرفی برای گفتن اگر بود

دیوارها سکوت نمی کردند

دیوار!ای قامت بلند

آیا زبان آجری تو

در بند بند سیمان،محصور مانده است

یا روزگار جایزه دار ما

حتا تو را به عرصه ی تبلیغ خوانده است

دیوار!

آیا سکوت تنها جواب توست؟

یا طرح این فرشته ی عریان

حرف کتاب توست؟

دیوار!

دیوار!

ای خوش ترین جواب تو-

آ

و

ا

ر

 

 

 

 

 

 

 

 

ققنوس نوزاد

 

 

 

: کلمات آتش اند

می گوید و خاکستر می شود کاغذ

ققنوس ِ نوزاد ،بهت جادو را می شکافد و

منقار می چرخاند- در باد

و...منتشر می شود

نُتی که:

گاه چوپانی

گاه، ملتی

با دل و با خون اجرایش می کنند

 

 

 

 

چه فرق دارد شیطان و یا فرشته شدن

 

 

 

اگرچه سیلی آیینه ها کَرَم کرده است

و تا همیشه سکوت مصوّرم کرده است

 

نمی تواند از طعم شوکرانی من

مذاق پاک کند ، آنکه نوبرم کرده است

 

من از تبار غزل های سهل و ممتنعم

که هرکه هوش سپرده است از برم کرده است

 

زمان زمانه ی افسانه های طی شده نیست

چه آتشی ست که ققنوس پرورم کرده است؟

 

کبوترانه به بامم نشسته بودم-شعر

برای قاف ِ تو سیمرغ ِ دیگرم کرده است

 

چه فرق دارد شیطان و یا فرشته شدن

که عشق، برحذر از هردو پیکرم کرده است

 

از آب های جهان سهم بی کرانگی ام

جزیره ایست که در خود شناورم کرده است

 

جزیره ای که تویی -ابتدای اقیانوس

و انتهای زمینی که- شاعرم کرده است

 

 

 

 

 

ای هرچه صدا ، هرچه صدا ، هرچه صدا- تو

 

 

 

پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار در این پنجره با تو

 

از خستگی روز همین خواب پر از راز

کافی ست مرا،ای همه ی خواسته ها تو

 

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو

 

بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد

با آتش ِ مان سوخته بودی همه را تو

 

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-تو

 

آزادگی و شیفتگی مرز ندارد

حتا شده ای از خودت آزاد و رها تو

 

یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

دیگر نه و هرگز نه که یا مرگ و یا تو

 

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا- تو،همه جا- تو،همه جا- تو

 

پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم از همه ی خلق چرا تو

 

 

 

 

 

بنشین که تازه ای بسرایم شنیدنی

 

 

 

تا لحظه ی عزیز من و تو یکی شدن

باقی نمانده فاصله ای جز دو پیرهن

 

بگذار تا همیشه بماند دخیل وار

این یادگار از من و تو بر ضریح ِ تن

 

این خوش تر از تمام خوشی ها برای تو

این خوش تر از تمام خوشی ها برای من

 

بنشین که تازه ای بسرایم شنیدنی

از راز های گم شده- راز مگوی زن:

 

آتش گرفت جنگل و باقی نماند برگ

زن پوششی نداشت به پیرایه ی بدن

 

پیراهن از حریق به تن کرد و شنگ شد

از ضجه های مرد و تماشای سوختن

 

مردانه سوخت مرد، زن اما زنانه تر

در جذبه های آیینه شد مات ِ خویشتن

 

ها...!شوکت همیشه ی این خاک بی غبار

ها...!عصمت ِ تو پاسخ ِ عریانی وطن

 

تا لحظه ی عزیز تو و من یکی شدن

باقی نه پیرهن- که بدن های بی کفن

 

 

 

محمد علی بهمنی




طبقه بندی: شعر،
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 09:15 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب