تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

سلام

حال همه ی ما خوب است

خلاصه هرچه همین حوالی اسمت

تا یادم نرفته است بگویم

خواب دیدم خانه ای خریده ای

بی پرده، بی پنجره،بی در، بی دیوار...

می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است

اما تو لااقل گاهی ،هرزگاهی ببین این طرف ها کسی بی قرارت  هست یا هن...!

دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب رفت و آمد مردمان خسته ام...

پس کی میایی...؟؟

به رویای آمدنت در این خانه قناعت کنیم؟؟

همه می گویند کی می آیی؟؟

فلانی و فلانی ...

اف از این روزهای کند طولانی...

پس کاش کسی می آمد...

لااقل خبری می آورد...

روزاحتمالا اتفاقی تازه در ادامه شب است...

اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود،

می شود حتما...

اصلا اصلا ولش کن برویم سر مطلبی ساده...

می بینی...؟؟

چه بی قراریم بخدا...

تو بگو چه وقت خوشیم...؟؟

من که درد می کشم از دست فراق و قلیلی کلمات همین طوری

بی قرارم...بی قرارم...

می خواهم بمانم...می خواهم بروم...

رو به همین عصرهای عجیب...

آدینه ی عدالت...

همه جا پر است...

پر است از سوال و سکوت...

سکوت و کپن

گلایه

گمان

نان

پچ پچ این و آن

کوچه ها

مغازه ها

مردمان

چادر نمازی نخ نما بر بند درخت

ایوانی آن بالا

برجی این سوتر....

....

راه بلد قصه ما می گفت:

دقت کنید...!!صدای کندن گور می آید...

راستی

 این همه چرت و پرت عجیب قشنگ باما چه نسبتی ،چه ربطی ،چه حرفی دارد...؟؟

نه...

اصلا باشد برای بعد...

تو که همه جا هستی...

توی بازار

توی صف نانوایی

توی مزرعه های گندم فلان روستا...

قبول نیست آقا...

دیدی گمت کردم...؟؟

دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی...؟؟

میان ما مگر چند رود گل آلود پرگریه می گذرد...

که از این دامنه تا آن دامنه که تویی...

هیچ پلی از اتصال دل نمی بینم...؟؟

بعضی ها رشوه می خواهند...

رفته گرها عیدی...

رهگذران سکوت...

دریغا عشق...

اتفاق خوب قشنگی در راه است

بگو بشود...

به گام های کسان می برم گمان که تویی...

دلم ز سینه برون شد زبس تپید

بیا....

من

همین من ساده

تو که میدانی...

باور کن

 برای یک بار برخواستن

هزار هزار بار فرو افتاده...

با این همه اگر عمری باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه دیگر تنی برایم سالم بماند

و نه این دل ناماندگار بی درمان

برهنه به بستر بی کسی مرده ام...

تو از یادم نمی روی...

خاموش به رسم رساترین شیوه آدمی...

تو از یادم نمی روی...

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار...

تو از یادم نمی روی...

خوب کرده ای که از یادم نمی روی...

گریه در گریه....

خنده به شوق...

گوش کن...

گوش کن...

ای تو همین حوالی

در جمع من و این بغض بی قرار...

جای تو خالی...

حالا می دانم

سلام مرا به اهل هوای همیشه اسمت خواهی رساند

از نو برایت می نویسم...

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور مکن...

دیدار ما به همان ساعت نامعلوم دلنشین...

خداحافظ...

             خداحافظ...




طبقه بندی: آقای عالم...،
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 09:14 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب