تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

 بسم حق


آقــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شروع من تویی به نام اسمت....



این روزها همه چیز برایم قصه است! جامانده ام بین قصه ی زندگی دخترکی جامانده از حقیقت.

روزها مدام قصه میگویم و شب ها قصه ها را زندگی میکنم.اصلا گور پدر همه ی برنامه های انجام نشده و امتحان های پایان ترم و دلتنگی و بیقراری نیمه شاید گم شده سفر رفته!!

سرم دارد از قصه منفجر می شود.نه اینکه قصه ها را نوشته باشم یا خوانده باشم...نه....

این روزها قصه ها را زندگی میکنم....حتی قصه هایی را که قصه من نیستند...قصه ی زنی تنها در کنج آشپزخانه ای مدرن اما نمور که بوی تلخ شام سوخته ی سه شب پیش را می دهد...یا بوی شله زرد خشک شده نذری آخر صفر همسایه در ظرف یکبار مصرف نارنجی روی میز شلوغ صبحانه....یا قصه ی موهایی آشفته که سه روز پیش برس اش میان کتاب  ها و جزوه های استاتیک و معادلات و زبان تخصصی گم شده و مدام به برس جامانده از کوله ی نیمه گم شده ناخنک می زند،با علم به حساسیت وی.....!!!یا قصه ی مرگ بازی که شب های با او را تا صبح بی او با حکایت اش طی می کند...

می بینیند؟؟؟!!!!

قصه هایم هم مثل خودم طعم پیچیده ی نفهمیده شدن می دهند از بس پیچیده و سرد اند...به قول حسین پناهی ....در عصر والیوم....و ساندیوچ دل و جگر...

امروز وقتی صورت اصلاح نشده ام را در آینه ی قدی اتاقم دیدم جا خوردم...!!!

یاد روزهایی افتادم که نویسنده قصه های یک نفره خودم بودم....قصه هایی که در ذهنم می نوشتم و زندگیشان می کردم...من سال ها نویسنده و کارگردان قصه های ذهنم بودم...قصه هایی نا بالغ اما شیرین و دوست داشتنی....

بی اختیار موچین را برداشتم....دانه دانه قصه های صورتم را چیدم....آنقدر چیدم تا به امروز رسیدم...امروزی که مدام به ساعت قدیمی اتاق آن روزهایم خیره ام ....خیره و منتظر...منتظر قصه ی حقیقی این روزهایم....

اصلا بگذار بی خیال همه چیز بشوم....

شاید درست همانیست که جرویس پندلتون قصه های آن روزها می گوید...

با کمی تغییر...به جای اینکه فیلم امروزم را ببینم....قصه ی این روزهایم را می نویسم و زندگی میکنم....

لطف قصه های این روزهایم این است که فقط قصه ی من نیست...قصه ی ماست...قصه هایی که رگه های حیات واقعی دارند....نه صرفا قصه هایی زاییده ذهنِ خلاقِ قصه ساز من....

قصه های این روزهایم قصه ماست....

حتی وقتی قصه انتظار رسیدن نیمه ی گم شده ام از سفر را در ظهر جمعه....به سختی انتظار فرج گره می زنم....

این روزها قصه هایم رنگ و بویی دیگری دارد....

می خواهم قصه ی خودم را زندگی کنم....

م.الف

92.10.13




طبقه بندی: آقای عالم...، درد نوشته های سایه،
برچسب ها: قصه زندگی، مرضیه الف،
[ جمعه 13 دی 1392 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب