تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

همه چیز از باز بودن یک پیچ شروع شد!

شب قبل همه صفحه های مجازی رو به دنبال یک قطعه الکترونیکی و نحوه استفاده ازش بالا و پائین کرده بود اما دریغ از یک مطلب به درد بخور.از بخت بد یا همون تنبلی زیادش هنوز نمیتونست 4 تا لغت انگلیسی رو کنار هم بچینه و درست ترجمه کنه.به طور افتضاحی دانش زبانش در حد صفر بود پس امیدی به سایت های خارجی و مطالبی که شاید میتونست کمکی بهش بکنه نداشت.ساعت 5 صبح نا امید و خسته با ذهنی آشفته دست از سیستم کشید و خودش رو توی رخت خوابش انداخت تا شاید 1 ساعت مونده تا صبح رو بتونه کمی بدون فکر استراحت کنه.فکرش درگیر و بهم ریخته تر از اونی بود که بتونه بخوابه. همه تلاشش رو میکرد تا فقط یک ساعت چشماشو ببنده و به هیچی فکر نکنه.خودش رو توی رخت خوابش مچاله کرد چشماشو به زور بهم فشار داد و پتو رو تا زیر گلوش بالا کشید.از پنجره روبروش خیره شد به آسمون.آسمون سرخی که حرف های زیادی برای گفتن داشت اما انگار سینه ای رو برای بیان درد ها و حرف هاش پیدا نمیکرد تا آرومش کنه.چشماشو بست و شروع کرد ستاره هایی رو که توی آسمون نبودند بشماره....1...2...3.....................................................


صدای سوت ممتدی رو از دور دست ها میشنید.در خیالش سوار قطار آرزوها توی آسمون پرواز می کرد. بی خیال و شاد دستاشو باز کرده بود و هوای اسمون رو به ریه اش میکشید...خودشو پرت میکرد روی ابرها...ابرها براش یه تشک نرم بودند انگاری خوشی تمومی نداشت.قطار باز سوت زد و سوت زد و سوووووووووووووووت....خیلی ناگهانی و محو از دریچه زمان عبور کرد و وارد واقعیت شد.صدای سوت ممتد آ لارم گوشی نوید یه صبح دیگه رو میداد.صبحی که اصلا منتظر اومدنش نبود.با رخوت و سستی همونطور که چشم هاشو بسته بود دنبال گوشی اش میگشت تا بتونه صدای این سوت ممتد رو که مثل مته توی مغزش فرو میرفت قطع کنه.اما هرچه میگشت کمتر پیدا میکرد.دستش رو با غیظ روی بالش کوبید و پلکای بسته اش رو نیمه باز کرد.همونطوری با سختی اطرافشو نگاه کرد.گوشی اش رو در آخرین نقطه کنار دیوار و شوفاژ پیدا کرد.به سرعت دکمه قطع زنگ رو زد و سرشو گذاشت روی بالش.پتو رو روی سرش کشید و باز توی رویای خودش غرق شد.

وییییزززز....وییییزززز.....وییییزززز......انگار توی یه جنگل بزرگ افتاده بود.همه چیز دور سرش میچرخید و صدای ویز ویز رو توی گوشش حس میکرد.دستاشو محکم روی گوشش گذاشت توی برزخ بود پر از زنبورهای زرد و بزرگ..گوشاشو محکم تر گرفت و جیغ زد....

نفس مفس میزد...بازم خواب دیده بود...صدای مادرشو میشنید که مثل همیشه یه صبح عصبی رو براش شروع میکرد.با تکان های ناگهانی و کلمه هایی مقطع...بابا....تهران...دانشگاه...7....خواب....یک دفعه مثل فنر از جا پرید.گوشی رو که زیر گوشش ویز ویز میکرد برداشت.شماره دوستش بود که مثل همیشه کنار سرویس منتظر اومدنش بود ...با صدایی که برای خودش هم غریبه بود گوشی رو جواب داد و شرایط رو برای فرد پشت خط شرح داد و به سرعت از جاش بلند شد.چند ثانیه بی حرکت وسط اتاق ایستاد تا یادش بیفته چه اتفاقی افتاده و قراره چه کاری انجام بده.صدای مادرش رو از سالن می شنید که بلند میگفت

:بابا که دیشب رفت تهران هردو خواب موندیم.ساعت 7 شده بلند شو که دانشگاهت دیر شد.من رفتم بخوابم...و صدای بسته شدن درب اتاق پدر و مادر...چنگی توی موهای لختش که حالا توی هم گره خورده بود زد.ذهنش خیلی خسته بود و حوصله حلاجی حرف های مادر رو و بررسی علل دیر بیدار شدن و ارتباطش به تهران رفتن بابا رو نداشت.جوری راه میرفت که انگاری روی هواست.با چشم هایی نیمه بسته وارد دستشویی شد.خیره به آینه روبروش تصویر دختری رو دید که بین دغدغه هاش گم شده....درس ،کلاس ،دانشگاه ،کار ،پول ،دین ،مذهب ،خانواده ،دوستان ،جامعه.......یه مشت آب سرد به صورتش پاشید و سعی کرد همه فکرهایی که این مدت ذهنش رو درگیر کرده بود از خودش دور کنه.مسواک صورتی اش رو توی دستش گرفت و خمیر دندون مورد علاقه اش رو روی اون کشید.همیشه مسواک زدن اول صبح رو دوست داشت.خصوصا وقتی دهنش طعم گس و خنک نعناع به خودش میگرفت.برای همین همیشه خمیر دندون نعنایی میگرفت تا این لذت هر روز صبح رو از خودش دریغ نکنه. اصلا دستشویی خونه یکی از مکان های مورد علاقه اش بود.جایی که واسه چند دقیقه می تونه توی حال و هوای خودش باشه و برای کارها و حرکت های ناگهانی صورتش به کسی توضیحی نده.جایی که می تونه توی آینه اش خیره بشه و فقط خودش رو ببینه.صورتش رو کج و معوج کنه .فیگور خون آشام بگیره یا خیلی مهربون به خودش لبخند ژکوند بزنه.تنها مکانی که معتقده همه ادم ها اونجا خودشونند،حتی اگر نخواهند مجبورند به خودشون برگردند و بفهمند این وجودی که توی جامعه حاضر میشه و پر شده از این همه رنگ ادعا و تزویر و ریا وفلان و بهمان...هیچی نیست جز یک جسم ضعیف که حتی در مقابل ساده ترین ویژگی های انسانی هم ضعیفه و نمی تونه بیشتر از یک مدت کوتاه در شرایط سخت خودش رو کنترل کنه و می شود انچه نباید بشود....خیره شد به اینه بزرگ دستشویی.اینه ای پر از خاطرات ریز و درشت.خاطرات تلخ و شیرین.اما امروز هیچ حسی جز سردرگمی نداشت حسی پر از اونچه که نمی دونست چی هست.مثل همیشه بعد از مسواک وضو گرفت و با احترام به قاعده پای چپ و راست،پای چپ رو مقدم شمرد و از دستشویی خارج شد.هنوز گیج و منگ بود و تازه حالا که با خودش توی خلوتگاه همیشگی کلنجار رفته بود گیج تر از قبل هم شده بود.زمان و ساعت و تاریخ از دستش خارج شده بود.وارد اتاق بهم ریخته اش شد..جایی که همیشه معتقده در عین بی نظمی نظم خاصی داره که فقط خودش ازش باخبره.مثلا شاید کسی ندونه جوراب هاشو زیر میز کامپیوتر قایم میکنه تا توی شلوغی گمشون نکنه. و یادداشت های مهم و قبض هایی که مامان بهش می سپاره برای پرداخت کردن و نوشته های جدیدش همه توی کیف سنتی که بابا براش از هند اورده گذاشته میشوند.این ها تنها مدارک مهم هستند که همیشه جای خاصی دارند.بقیه وسایل شاید موضعشون عوض بشه اما هیچ وقت نمی تونند گم بشوند یا اگر گم شدند برای گم شدنشون کسی توبیخش نمیکنه یا مجبور نیست یه روز بی جوراب بگذرونه.هنوز زمان رو گم کرده بود و گیج داشت با خودش کلنجار میرفت.به سمت میز شلوغش اومد .با چند بار جابجا کردن وسایل سررسید کوچیکشو پیدا کرد.دنبال ماه ها میگشت.حداقل چیزی که میدونست این بود که الان اسفنده.با چند بار بالا پایین کردن سررسید و مرور اتفاقات روز قبل متوجه شد که امروز یکشنبه است.زیر لب گفت :یه یکشنبه شلوغ دیگه که شروع میشه با زبان و فیزیک و کارگاه جوش....و همه این ها تا ساعت 4 بعد از ظهر فرصت فکر کردن رو ازش میگیرند. وآروم خوند: یه شنبه چقدر سرد و بی حوصله...نگاهی به ساعت دیواری انداخت.عقربه ها میدویدند و انگار هیچ انگیزه ای برای کندتر حرکت کردن نداشتند.ساعت 7.30 بود.حداقل زمانی که برای رسیدن به دانشگاه میخواست به طور میانگین و بدون در نظر گرفتن حوادث غیر مترقبه ای که ممکن بود در طول راه براش پیش بیاد 1 ساعت و نیم بود.پس مطمئن از اینکه کلاس اول رو از دست میدهد شروع کرد موهای لخت و خرمایی اش رو شونه بزنه.در حین شونه زدن دکمه پلیرش رو زد.صدای پر از سوز قاری که داشت ایه ای رو با نغمه صبا میخوند توی اتاق پیچید.همیشه سوز صبا بغض سنگینی رو توی سینه اش ایجاد میکرد.اما امروز اینطور نبود.بیخیال و بی پروا ایه ها رو زیر لب زمزمه میکرد و موهاشو با دقت خاصی شونه میزد.باز خیره شد به آینه..آینه قدی که به درب کمد اتاقش چسبیده بود و از سنگینی وزنش مدت ها بود که درب کمد صدای قیژ قیژ میداد.توی نگاهش یه حس عجیبی بود.چشم های پف کرده اش رو چند بار با دست مالید.رنگ روی صورتش نمونده بود.نمیدونست چش شده.دچار یه گیجی مبهم شده بود.در یه حرکت تاپ و شلوارکشو به گوشه اتاق پرت کرد و مثل همیشه شلوار جین با مانتوی تیره پوشید.یک بار دیگه موهاشو باگیر سفت کرد و قبل از اینکه مقتعه اش رو سرش کنه یه مقدار پودر به صورت بی رنگش زد.دلش میخواست همه آشفتگی صورتش رو پشت یه آرایش غلیظ پنهان کنه.اما قواعدی که توی این سال ها برای خودش چیده بود فقط استفاده از کرم رو مجاز قرار داده بود و بقیه لوازم آرایشی تنها به محیط های خاص و صد البته تنهایی خودش اختصاص داشت.نفس عمیقی کشید و مقنعه مشکی اش رو سرش کرد.و باز به خودش خیره شد.همیشه با این تیپ صورت خواستنی تری پیدا میکرد اما امروز هیچ حسی در این صورت نبود که بخواد احساسی رو بهم بریزه.سوز صبا جای خودش رو به شادی نهاوند داده بود.بطری آبی که گوشه اتاقش بود رو برداشت و  پنجره رو باز کرد. به گل های نرگس و حسن یوسف سلام کرد و به هرکدوم اب داد.نفس عمیقی کشید و پنجره رو بست.کلاسور و کتاب هاشو تو کیفش گذاشت.عینک و ام پی تری و هرچیزی که فکر میکرد لازم داره.با اینکه دیرش شده بود ولی دلش نیومد همنیطوری بره.حافظ رو از کشوی کوچیک میز در اورد.از نگرانی گم شدنش بین وسایل همیشه اونو توی کشوی میز میگذاشت. بسم الله گفت و باز کرد...

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت....جانم بسوختی و به دل دوست دارمت....

هیچی نفهمید....ادامه بیت ها رو نخونده حافظ رو بست و سریع شالشو روی گردنش مرتب کرد.چادرش رو از جالباسی برداشت و به سرعت از اتاقش بیرون دوید.عقربه ها به تندی میگذشتند.کفش های اسپرتشو به سرعت پوشید و عینک آفتابی رو وری چشمش جا بجا کرد.دکمه اسانسور رو زد.بلافاصله درب اسانسور باز شد.خودش تنها بود.خیره شد به اینه داخل اسانسور...پشت عینک افتابی همه چیز رو قهوه ای میدید اما دلش نمیخواست بیشتر از این پشت نگاه سردش خم بشه...انگار نگاه بی معنای چشماش حقیقتی رو براش آشکار میکرد که ازش واهمه داشت...از خونه بیرون اومد و تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس زیر لب آوازی رو زمزمه میکرد..آشفتگی فکرش اجازه نمیداد ادامه بیت ها به خاطرش بیاد برای همین چند بار تک جمله ای رو تکرار کرد..

میزنی زیر یه اواز قدیمی...میزنی زیر یه اواز قدیمی...میزنی زیر یه آواز قدیمی...ممممم.....اهان...ای الهه ی ناااز....

بالاخره اتوبوس رسید کارتشو زد و به سرعت سوار شد... همه مدتی که توی راه بود سرشو تکیه داده بود به پنجره اتوبوس واحد و به ادم ها خیره شده بود.گاهی چشم هاشو می بست و گاهی باز میکرد.خسته بود. ولی از خواب موندن و جا موندن از سرویس می ترسید. بالاخره به سرویس های دانشگاه رسید. سرویس یا همون 302 های قدیمی قرمز رنگ ایران پیما با پرده های رنگارنگ و صندلی های سرخ و روکش سفید و قرمز.به سرعت سوار شد بی اینکه حتی نگاهی به فضای خالی داخل سرویس بندازه. اوووووف.....بدشانسی بزرگ اینجا بود.همه صندلی های 302 قرمز رنگ پرشده بود از دختر و پسرهای خوشحالی که یه روز دیگه رو شروع کرده بودند و حتما هیچ کدوم به اندازه اون دیرشون نبود که اینطور میخندیدند و صحبت میکردند.با بی میلی تمام نگاهی به اخر اتوبوس کرد.مثل همیشه وی آی پی...یا همون بوفه خالی بود.این اسم رو از یکی از پسرهای کلاس فیزیک که یه روز به طور اتفاقی با هم توی سرویس نشسته بودند یاد گرفته بود.چادرش رو جمع کرد و کیفشو توی بغلش گرفت که وقتی داره مسیر اول تا اخر 302 قدیمی رو طی میکنه کسی رو ازار نده.بالاخره رسید.با انزجار از مکانی که نصیبش شده و چاشنی کراهت خودشو رها کرد روی صندلی-صندلی که نه...یه نشیمن گاه سخت و سفت دنبال جایی برای تکیه دادن میگشت اما پشت سرش سرتا سر خالی بود .بی خیال اروم به پنجره تکیه داد. Mp3  اش رو از توی کیفش در اورد و هندزفری رو داخل گوشش گذاشت.دکمه پلی رو زد.صدای فریاد های دکتر عباسی توی گوشش پخش شد که داشت فیلم لاست رو تحلیل میکرد.اصلا حوصله نداشت پس سراغ فولدر سنتی ها رفت.صدای همای رو بیشتر از صحبت های داغ دکتر می پسندید.پلی زد و چشماشو بست و سرش رو به پنجره تکیه داد...صدا توی گوشش پیچید...آروم باهاش تکرار میکرد تا رسید به این بیت..

من از عمری که با زاهد فنا کردم ...من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم....من امشب گوشه ی میخانه می مانم......

باز به یاد آشفتگی های این روزهاش افتاد...دین و دغدغه های دینی ذهنشو به هم ریخته بود.مدت ها بود دنبال بی دینی میگشت.از این همه قاعده و قانون که دست و پاشو بسته بود خسته شده بود حتی از بی دینی هم منزجر بود.مدت ها بود بین زمین و اسمون مونده بود.نماز هاشو دو تا یکی میخوند و گاهی با شور و احساس و گاهی با کراهت و بی میلی.صبح ها خواب می موند.تنها چیزی رو که هنوز از دست نداده بود قران بود.و آیه هایی که صبح ها موقع اماده شدن طبق عادت گوش میداد.آشفته بود...خیلی آشفته بود.حتی صحبت با استادش هم هیچ کمکی بهش نکرده بود و تازه بیشتر بهم ریخته بودش.هر روز حافظ رو دستش میگرفت و تفال میزد به امید اینکه شاید گیر کارش رو پیدا کنه ولی هر روز یه بیت جدید و هر روز یه آشفتگی جدید.با این حال این روند رو ادامه میداد.ته دلش دنبال یه روزنه امید بود .روزنه ای که مدت ها بود دنبالش میگشت اما پیداش نمیکرد . برای چند ثانیه احساس کرد صندلی تکان هایی خورد .بی تفاوت از این حرکت موضع خودش رو حفظ کرد و سعی کرد به خواب عمیقی که توی این 1 ساعت میتونست داشته باشه فکر کنه.صدای موتور 302 رو شنید.که نوید حرکت میداد.با روشن شدن 302 تکان های وی ای پی هم شروع شد. اولش سعی میکرد توجهی نکنه اما کم کم با هر ترمزی که راننده میگرفت حس میکرد صورتش داره مستقیم به صندلی جلویی کوبیده میشه اما این اتفاق نمی افته.یه حرکت آنی رفت و برگشت که هر بار 10 ثانیه طول میکشه.عصبی چشماشو باز کرد و شروع کرد به غر غر کردن.صورتش رو به چپ برگردوند تا شریکش توی وی آی پی رو ببینه و با هم از موقعیتی که دارند صحبت کنند.از بد شانسی هم نشین یه پسر آشفته تر از خودش شده بود.که اونم سرشو به پینجره تکیه داده بود و داشت چیزی گوش میداد.اینو از هندزفری داخل گوشش متوجه شد. وی آی پی حرکت های آروم رفت و برگشت داشت و با هر بار ترمز و دوباره سرعت گرفتن 302 ، مثل خطوط نوار قلب یه حرکت بلند به سمت بالا میزد و یه تکان شدید طوری که چند بار احساس کرد همه اون چیزی که صبح نخورده رو میخواد بالا بیاره.باز چشماشو بست.موزیک عوض شده بود و همای همچنان داشت با طمانینه خاصی اواز می خوند . سعی کرد به وی آی پی و تکون های مکررش فکر نکنه اما نمی تونست.این بار چشماشو محکم بهم فشار داد و شروع کرد بازی قدیمی رو تکرار کردن.بازی که از بچگی وقت هایی که حوصله اش سر میرفت با خودش انجام میداد.

یه مرغ دارم روزی چند تا تخم میذاره؟3 تا. چرا 3 تا ؟پس چند تا؟یکی.بعد مثل همیشه شروع کرد قصه بسازه.مرغ من اگه یه تخم بذاره چه جوری شکم خونواده ما رو با 7 تا بچه سیر کنه؟ تازه مامان و بابا هم هستند. انگشتاشو گرفت جلوی چشمای بسته اش و شمرد...7 تا و یکی میشه 8 تا...با یکی ...میشه 9 تا.ما 9 نفریم.مرغ ما باید 9 تا تخم بذاره. تازه بابا که یه تخم مرغ کمشه.اون سر کار میره.صبح زود میره.شب دیر میاد.نه 10 تا تخم بذاره.که بابا دو تا بخوره. انگشتشو گرفت جلوی لبش.ینی مامانی یکی بخوره؟؟ بمیرم اونکه از صبح همش توی خونه همسایه ها کار میکنه.رخت میشوره.دستاش خشک و پوسته شده از بس توی اب سرد رخت شسته.نه گناه داره مامانی هم 2 تا...پس شده بود چند تا؟ 10 تا...حالا مامانی هم دو تا میشه 11 تا. یه کمی دیگه فکر کرد .پس داداشی چی؟علی هم پیش بابا کار میکنه گناه داره خیلی خسته میشه اونم دو تا تخم مرغ میخواد..ای بابا چند تا شد؟؟ قرار بود 11 تا تخم بذاره..حالا 12 تا ...لبخندی زد و گفت حالا خوب شد...ولی بقیه باید یکی بخورند.مرغ بیچاره گناه داره.بیشتر از این که نمی تونه توی یه روز تخم بذاره.باز اخم کرد و لباشو غنچه کرد.با خودش گفت.بیچاره مرغه.خودشم بچه میخواد که.پس خودش چی؟ انگار داشت سعی میکرد کسی رو راضی کنه. یه دونه هم واسه خودش تخم بذاره که بچش باشه...خواهش.....قول میدم دیگه بیشتر نشه...خب چند تا شده بود..بذار ببینم...اهان..12 تا....با این یکی میشه 13 تا.

کم کم گوشه چشم هاش تر می شد وای بازی رو رها نمی کرد. دلش میخواست دنیا همینطور ادامه پیدا کنه و جاده کش بیاد و 302 قدیمی توی این جاده بره.وی ای پی تکون بخوره و اون با خودش بازی کنه.بدجوری توی زمان گم شده بود.یاد روزهای قدیمی افتاده بود.روزهایی که بابا و مامان و علی سخت کار میکردند تا شکم 9 نفر سیر بشه.روزهایی که زمستوناش پر میشد از بوی لبوی داغی که مامان توی اشپزخونه میذاشت و بچه ها تا پختنش هزار بار میرفتند و ناخنک میزدند. بهارش مزه ی آش ترش میداد. تابستونش رو زرد الو های باغ اقاجون معنی می کردند و پاییز...ماه مورد علاقه اون...پاییز فقط و فقط صدا بود.صدای قار قار کلاغ ها وقتی داشتند از پشت بوم رد میشدند و بلند بلند خبر میدادند.یاد روزهای بچگی و سادگی اش افتاد.یاد خواهر برادر هایی که با زحمت و تلاش بابا و مامان حالا هرکدوم سراغ زندگی خودشون رفته بودند.و فقط اون مونده بود و مامان بابای پیرش. یاد نداشتن ها و کودکی کردن ها.امروز داشت.بیشتر از هر کسی هم داشت.اما چشماشو بسته بود و خودشو توی آشفتگی مدرنیته گم کرده بود. انگار تکون های وی ای پی 302 قدیمی اونو بلند کرده بودند و به سمت حقیقت پرت کرده بودند.یه ان دلش گرفت.از این همه داشته ای که مدت ها ندیده بودشون.دیگه اشک بی پروا از چشماش سرازیر بود و حتی قدرت اینکه بخواد با دستمال مانع اومدنشون بشه رو نداشت.

دستشو توی جیبش کرد و گوشی موبایلش رو بیرون اورد.توی فولدرها دنبال اپلیکشین حافظ گشت.نیت کرد و فال زد.

 بیت ها رو میخوند اروم و اشک میریخت.یه ان متوقف شد.زیر لب تکرار کرد.........

کاری کنیم ورنه خجالت بر اورد...روزی که رخت جان به جهان دگر بریم....

لبخند زد... گوشی رو داخل جیبش گذاشت و چشماشو بست.حالا دیگه بین سنت و مدرینته گم نبود.

همه چیز از باز بودن پیچ وی آی پی شروع شد...زیر لب گفت...

ممنونم پیچ کوچولو....

91.12.14 سایه

 

 




طبقه بندی: یک فنجان قهوه داغ، تاکسی نشینی، درد نوشته های سایه،
برچسب ها: پیچ، مرضیه الف، درد نوشته های سایه،
[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 10:05 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب