تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

سرخوش از آنیم که حج می رویم...

غافل از آنیم که کج می رویم...

من یک روشن فکر نیستم ...من یک ایسم زده ی مطلق به سبک امروزی با شعار مسلمان بودنم...

همین و نه هیچ چیز دیگر...و چه زیاد است این درجه من...

گاهی رویای انسان بودن مرا به عمق فاجعه اکنونم می برد و گاهی نه...بیشتر از گاهی به بودنم در لباس یک روشن فکر انسان نما خو می کنم و حتی راضی و خشنود می شوم...و گاه تر حتی از برچسب های زده شده  آن گوشه سمت چپ لباسم و یا مدال های افتخار آویزان بر گردنم به خود می بالم و کمی هم قلقلکم می شود... و حتی خنده ای از باب شادی سر می دهم و ...بماند که نوش می کنم به سلامتی خودم...

اما...این ها همه من نیستم...من در لباس یک انسان...من در لباس یک متفکر...من در لباس یک مسلمان و من در لباس یک مومن...نه...من این همه نیستم...

من فقط منم...منی گم شده در همه منیت خود... یک من ساده و تنها که امروز بعد از مدت ها روزمرگی به دنبال بال های خوشبختی اش می گردد که سال ها پیش بین زمین و آسمان جا گذاشت... بال هایی برای صعود تا اوج او...تا یکی شدن با او...تا پرواز برای رسیدن به او...بال هایی تا همه راه کج رفته ام را با قدرت آن باز گردم...بال هایی که با تکیه به قدرتش زاویه انحراف حقیقت زندگی ام را به صفر برسانم...نیک می دانم که میزان انحراف هر حقیقتی را باید در سرگذشت خود آن حقیقت اندازه گرفت و با خط سیر نخستین اش و نقطه ی آغاز حرکتش سنجید.و امروز من برای یافتن حقیقت، این همه انحراف از حقیقت را در زندگی ام جستجو می کنم...زندگی رو به ترقی معکوس انسانیت...

در مقابلم راهی ست نرفته با پیچ و خم هایی عظیم و تخته سنگ هایی به وسعت بینهایت...پشت سر کج راه خاکی مسدود که به عدمیت منتهی می شود..و من ایستاده میان بهت و حیرت از این همه تفاوت...از این همه دوری از خویشتن خویش....از... از او...او که وجود و هستی مطلق است...

پس برای برداشتن گام اول رو به سوی خودش می آورم...خودی که همه است و هیچ نیست...خودی که هست و نیست...خودی به معنای واقعی پارادوکس بودن و نبودن...خودی اقرب الیه من حبل الورید...خودی سرشار از خودش...

گام اول درک آیه ای از آیات متشابه است...درک معنایی ژرف در عمق احساس غیر قابل وصف حج...حجی ابراهیمی در سرزمین ناب محمدی...هرچند جنگ فکری زده و متشنج باشد...هرچند برای بودنت نبودی را باید تحمل کنی...هرچند...هرچند...

و امروز تو ای بینهایت کوچک...در مقابل آن بینهایت بزرگ می ایستی...این کشش روح توست به سوی کانون معنوی جهان...

و تو به حج می روی...نکند که کج بروی... و چیست این واژه...؟و این چه مفهوم عمیقی ست در دو حرف از الفبای انسانیت....

حج سیر وجودی انسان است به سوی خدا...نمایش رمزی فلسفه ی خلقت بنی آدم است و تجسم عینی آنچه در این فلسفه مطرح است....

تو می روی به سرزمینی که در ان هرچه باشی...هرکه باشی...از هرکجای دنیا...به هر رنگ...با هر تفکر ...با هر مکتب...با هر ایدئولوژی...تو همه هستی و همه تو...آنجا تجزیه نیست تشخیص نیست درجه بندی نیست همه یکی هستند و آن یکی همه.

تو می روی که حج کنی که قصد و اهنگ کنی...و جهت حرکت نیز هم....می روی تا از این خسران زدگی رها شوی...می روی تا میان  دلت و او رشته هایی نامرئی از احساس ناب همیشه با او بودن را گره بزنی....گره هایی محکم از جنس ایمان و اراده و یقین...

حج،بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کرده است، باز می کند.این دایره ی بسته،با یک نیت انقلابی باز می شود،راه می افتد،در یک خط سیر مستقیم،هجرت به سوی ابدیت،به سوی دیگری،به سوی او...!!!

 از همه خودت خالی شو...از همه انچه نیستی و فکر می کنی که هستی...از هرچه رنگ تعلق دارد رها شو...از پوستین ظاهری انسان بودن به در ا....خود واقعی ات را در دست بگیر و روانه شو...راهی کوی دوست...راهی سرزمین محمد...

نه کسی شو که به میقات می روی...خسی شو که به میقات می روی...وجودی هیچ شو...هیچی پوچی....پوچی خالی از همه چیز جز او...این است معنای واقعی پارادوکس با او بودن...این است حج...

و  کعبه...این مکعب...این همان مکعب جادویی ست که مدت ها در دستانت می چرخید...و می چرخید...و کامل می شد...و می اندیشیدی...به خودت...گذشته ات...اینده ات..هستی ات...بودنت...وجودت...خالقت...و... و این همان مکعب است...همان که هر کسی در زندگی اش یکی از ان را دارد...همان که برای ساختنش بارها و بارها جنگیدی...همان که سنگ سنگ اش را خودت بر دوش نهادی...همان که هرجا که باشد جای پای تو در کنارش هست...همان که فقط برای توست...می شنوی...صدایت می زند...تو را...فقط تو را....قهرمان قصه اش را می خواند...و شاید مهندس معمارش را می خواند...نه نه فقط تو را می خواند....تویی که هیچ نیستی...تویی که خالی از بودن هرچه تعلقی...

پاسخ نمی دهی ندایش را...؟؟؟لبیک گو...لبیک گو و روانه شو...می بینی اش آخر...بند دلت را بگیر...گوش جانت را باز کن...و برو...بسوی آن مکعب جادویی زندگیت....به سوی چرخش معنادار زندگیت...و ناگهان....

سکوووووووووووووووووووووووت....................................................................................................

یعنی که رسیدی............................

آن که تو را می خواند این جاست... به خانه ی او رسیده ای...

سکوتی در حضور....

در حرم...

حرم خدا.....

سکوت  و تفکر... تفکر و بهت ....بهت و عشق....عشق و دریافت....دریافت انچه برای فهمیدنش آمده ای....

و کم کم می فهمی که تو به زیارت نیامده ای ، تو حج کرده ای ،اینجا سر منزل تو نیست،کعبه ان سنگ نشانی ست که ره گم نشود...این تنها یک علامت بود،یک فلش،فقط به تو جهت را می نمود،تو حج کرده ای،آهنگ کرده ای ،آهنگ مطلق،حرکت به سوی ابدیت،حرکت ابدی،رو به او،نه تا کعبه!کعبه اخر راه نیست...آغاز است...!!!

و این آغاز حرکت توست...رو به سوی حقیقت انسان بودن...رو به سوی تکامل...رو به سوی او...و این گام اول است...و تفسیر همان آیه متشابه...همان آیه چند معنا...همان که تو را به اینجا کشاند...

مباد که خودش را از خودش نخواهی....مباد که بازگردی و در غفلت روزمرگی باز همان راه کج را بروی که می رفتی...مباد که از صراط مستقیم بلغزی...مباد.... به دیوار خانه اش تکیه بزن.... دستت را به دستش بده...سرت را بر شانه اش بگذار...و آرام در گوشش نجوا کن هرآنچه را که می خواهی و می خواهد و باید بشود...هر انچه بهترین است برای شدن...این را هم تو می دانی و هم او...پس بخواه آنچه را که می شود...و بگیر جوابت را...و بخواه آمدنش را....آمدن او....اویی که چهار گوشه قلبش شکسته است....باشد که بیاید...و تبر بزند به ریشه هرچه رنگ غیر او دارد... و بخواه که باشی در کنارش ... و نه در جبهه پیش رویش....و بخواه سیراب علم لایزال الهی ات کند....و بخواه که ظرف وجودت را خالی از هرچه غیر خودش و پر از خود کند...و بخواه که همه او بشوی...و بخواه که او بشوی....

و بخواه....

بخواااااااه..........خواستنی....که خواسته هایت اینجا عجیب شنیده می شود....بخواااه....

...........................................................................................................................................

و خواهم خواست.....اگر بروم............

تکمله..........

سبز نوشته ها از جنس تفکر سبز دکتر علی شریعتی است...از کتاب حج...

و این بود کوتاه درد نوشته ای از زندگی ام...پیش از دیدار کوی دوست...........

و این منم....اکنون....من...خالی از خویش....روبه سوی جهان ناممکن.....

حلالم کنید....که رفتنی...می رود و شاید....فقط برود....بی بازگشت....

سایه تنهایی

91.4.13




طبقه بندی: درد نوشته های سایه،
[ سه شنبه 13 تیر 1391 ] [ 05:56 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب