تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

از صبح تا حالا یه حس خاصی دارم...گاهی زل می زنم به یه گوشه و گاهی شروع می کنم بلند بلند آواز خوندن...گاهی اوقاتش که یه دفعه وسط درس خوندن عینکمو پرت می کنم روی میز و می دوم سمت دستشویی...الکی سیفون رو می کشم و به آبی که چرخ می زنه و توی فاضلاب می ره نگاه می کنم...بعد شیر آب روشویی رو باز میکنم و به صورتم آب می پاشم...سرمو که بلند می کنم یه آینه بزرگ روبرومه که تمام هیکلم به جز پاهام توش پیداست!دستمو می کشم روی صورتم،چشمام،ابروهام،بینی ام؛دهن ام،گوشم...موهامو دونه دونه بررسی می کنم.دستامو نگاه می کنم انگشتام...شروع می کنم به شمردن...1 2 3 4 5 ...هر 5 تاش هست...دست دیگه ام...1 2 3 4 5 ...اینم کامله...دامنم رو می زنم بالاتر تا پاهامو ببینم،10 تا انگشت هم اون پایین سرجاشه...چرخ می زنم.1بار 2بار 3بار...همه چیز هست.همه چیز سرجاشه...ولی............نمی دونم چرا قیافه ام شبیه علامت تعجب شده.و یه کمی هم علامت سوال...به خودم می گم :من سالمم؟؟؟؟ چند تا سیلی به خودم می زنم تا اگه خوابم بیدار بشم.ولی نه...بیدارم...بیدار بیدار...!!!پس چمه؟؟؟باز می رم توی فکر...!!زل می زنم به تصویر خودم توی آینه....عصبی می شم...چند تا مشت آب می پاشم توی آینه...قطره های آب مثل دونه های شبنم بی هدف سرازیر می شوند پایین...صدای اس ام اس گوشیم حواسم رو پرت می کنه.حوصله خوندنشو ندارم!ولی بالاخره از دستشویی بیرون میام.گرممه.....اصلا انگار مغزم داغ کرده...نه...جوش آورده...کلید کولر رو می زنم...روی دور تند...صدای هوهوی دوست داشتنی اش خونه تنهایی منو پر می کنه...کتاب ها بهم چشمک می زنند.با بغض و نفرت بهشون نگاه می کنم.با بی محلی می رم سراغ گوشیم.ایمیلمو می بندم و می رم سراغ اس ام اسی که اومد...

امروز هرکی رو می بینم با چادر فکر می کنم تویی................................................!!!!!!!!!!!!

یهو دلم تنگ می شه واسه همه روزهای دانش پژوهان...دوستام...استادام...درسام...تو صفحه ی تاریک گوشی به صورتم خیره می شم...من کیم؟؟؟؟؟؟؟ من کجا وایستادم؟؟؟؟؟؟؟

باز یادش می افتم..به نیم لیوان تاریخی روبروم که نیم ساعت پیش پر از چایی داغ بود و حالا سردسرد روی میز جا خوش کرده بود خیره می شم...همه ی تصور من یه عکس تاریک و یه نیم لیوان چاییه...و همه تصور اون 5 خط دست نوشته ی من....و شاید ....و شاید هرچیزی که توی ذهنشه....

خنده ام می گیره...گالری گوشی رو بالا پایین می کنم.آهان...اینه...کیفیت عکس اصلا خوب نیست،وقتی روش زوم می کنم تصویر بهم می ریزه....از تمام جزئیات عکس شبیه ترینش به من اون هندزفریه....!!!و بقیه اش ساخته ی یه ذهن خلاق که مایه های طنز ذهنشو هم به کار گرفته و یه اثر هنری خلق کرده...یه اثر هنری که با عنوان عکست !!!برام ایمیل کرده و زیرشم نوشته: خیلی شبیهته نه؟خب دیگه من حس شیشم و هفتم و هشتم و ....دارم...........

جمله ها به ذهنم هجوم میارند .حرف هایی که بخوام طی یه فقره نامه ی بلند بالا واسش بفرستم و جواب دندون شکنی بهش بدم...

چشمامو می بندم و خودمو اینجوری تصور می کنم...شاید رئال ترین تصور یک انسان از من!!! از آدمی که نه هیچ وقت اونو دیده...نه می بینه...!!!یاد تصورات عجیب خودم از آدمای اطرافم می افتم...استادی داشتیم برای درس درک و بیان محیط که فقط یه جلسه اومد سر کلاسمون...بهمون گفت تصورتون از من رو بکشید...و من یادمه اون روز یه بطری کشیدم که روش پر از خط خطی بود...همه تصور من از آدمی که نمی شناختم و اولین بار بود که می دیدم....

توی ذهنم می گم چی می شد اگه ما می تونستیم همونجوری که بقیه رو به شکلی که دوست داریم تصور کنیم به همون شکل هم ببینیم...؟؟؟مثلا من به جای استاد واقعا یه بطری ببینم که داره اصول کنتراست و رنگ و پرسپکتیو درس می ده....و یه عده دانشجو با تصور ذهنی من!!!یکی شبیه گلابی...یکی لیوان...یکی فازمتر...یکی شبیه موش و یکی هم خرگوش....و البته یکی هم شبیه خط کش تی...

از تصورش دلمو می گیرم و می خندم....

باز به عکس خودم زل می زنم!!!به تصور یه نفر دیگه از خودم!!!این دفعه هیچ جوابی واسه صاحب اثر ندارم جز اینکه به تصورش لبخند بزنم و ازش تشکر کنم بابت این صداقته اغراق آمیز.....!!!!!

به این فکر می کنم که اگه یه روز بخوام بکشم اش...همونجور که تصور می کنم...چی می کشم؟؟؟؟

حتما سرشو شبیه دوربین عکاسی می کشم...و توی یه دستش چند تا برگه و یه روان نویس واسه نوشتن...و توی دست دیگه اش یکی از این بلند گوهای مخصوص کارگردان ها!!! پاهاشم شبیه سه پایه ی دوربین با تایر ماشین های مخصوص کوهستان می کشم با مارک آریو...و یه عالمه ابر گنده بالای سرش که پره از فکرهای متفاوت و خط خطی...اون گوشه توی یکی از ابرها هم یه دختر خوشگل چادری می کشم...با ویژگی هایی که دوست داره....توی یکی از ابرها هم بیوتن امیرخانی رو... توی یکی از ابرها هم دوتا گلابی و نصفی...یکی هم نیم لیوان مرحومش...و شاید توی یکیش یه اسلحه...با گلوله های قدیمی 9میلیمتری... روبروش یه جاده با یه عالمه دست انداز و چاله چوله که می رسه به نقطه نا معلوم توی اوج...با یه لبخند روی لبش به همه دست انداز ها...و یه شعاع نور که از جایی بالای آسمون به قلبش متصله....!!!

همین....

مداد طراحی رو بر می دارم و همونجا روی چرک نویس ها شروع می کنم به کشیدن تصورم...حالا دیگه گیج نیستم...!!! چون من کسی هستم که میل هرتز رو بهم ریختم....با قدرت همین تصوری که این پایین می بینید...

نیم لیوان چایی یخ کرده رو سر می کشم و می رم سراغ کتابا....

دیگه فرصت چندانی برام نمونده....



[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 05:06 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب