تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

گاهی كه خیلی دلتنگ میشم یه گشتی تو كتابخونه كوچیك كنار اتاقم می زنم...كتابخونه من پر از كتاب شعره...از شاعرای قدیم تا معاصر ...امشب همینجور كه یكی یكی داشتم انگشتمو روی جلد كتابا می كشیدم تا بالاخره یكیش نظرمو جلب كنه چشمم خورد به دفتر آبی ابوالفضل سپهر...اصلا یادم نمی اومد آخرین باری كه ازش شعر خوندم كی بوده كتاب خاك غربت گرفته بود و البته خیلی هم ازم عصبانی بود یه جورایی با تمام وجود بهم كم محلی می كرد...صفحه اولشو كه باز كردم چشمم افتاد به تصویر شمع روشنی كه تو سیاهی صفحه خودنمایی می كرد... و یه بسم الله ناب كه گوشه صفحه خودنمایی می كرد...تو صفحه دوم عكس خود شاعر بود كه روی تخت دراز كشیده و دوتا انگشتشوبا علامت v به سمت دوربین نشون میداد...تاحالا انقدر دقیق بهش نگاه نكرده بودم...


تو چشماش یه حرفایی بود كه من هیچ وقت نشنیده بودم...تصویری از صلابت واستقامت با خشم و نگرانی...نمی دونم ولی حس می كردم با چشماش داره باهام حرف میزنه و ...نمی دونم ...شاید دچار توهم بودم ولی نگاه شاعر بدجور باهام حرف می زد...

شروع كردم كتابو ورق زدن...كتاب دوتا مقدمه داره یكی از خود شاعر كه نیمه تمام مونده و همونطور نیمه چاپ شده و یكی هم از دوستش به نام گل علی بابایی كه وظیفه چاپ كتابو بعهده می گی ره...و در ادامه یه مقاله  داره با عنوان ...فرشته پلاك طلایی می خواد...!! شاید بار صدمی بود كه من این مقاله رو می خوندم ولی سیر نمی شدم ...

امشب احساس كردم شاید باید بجبران این همه وقت بی خبری ادای احترامی كنم به شاعر واین مقاله رو اینجا بذارم...

دلم خیلی حال و هوای اون فضایی رو كرده كه وقتی یه روز از سپهر شعر می خوند...با بیت بیتش هم ناله می شد...انگار ما آدما هرچی بزرگتر می شیم بی وفاتر و ....

 و دیگر هیچ...................

امشب نوشت....

این پست مال تقریبا 8 ماه پیش هستش....

امشب باز همین اتفاق افتاد...ومن به یاد این پست افتادم...شاید اون روز انقدر وبم خوب نبود...دلم خواست تاریخشو عوض کنم و باز بذارمش توی وبم ...

نمی دونم چرا...می دونم هیچ ادای دینی به فرشته و فرشته ها نیست...اما....

دلم از این سیاست عجیب گرفته.....



قرار بود لی لی بازی كنند،دختر كوچولو های محله را می گویم،دو به دو،ولی تعدادشان 5نفر بود یا باید یكی پیدا می شد و 3 گروه دونفره می شدند ویا اینكه یكی كم می شد.هرچه فكر كردند كسی را پیدا نكردند كه بروند دنبالش پس به ناچار باید یكی كنار گذاشته می شد.ده بیست سی چهل آوردند و قرعه به نام یكی از دختر كوچولوها افتاد،كه با اخم بغضی كرد و گفت :اگه منو بازی ندید به بابام می گم... ./به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد،یكی از دخترها كه كمی از بقیه بزرگتر بود رو به او كرد و گفت:فرشته تو بازی نیستی.... ./فرشته خیلی آرام رفت و روی پله خانه شان نشست و دیگر هیچ نگفت .دختر كوچولوها تندتند سنگ می انداختند،لی لی می كردند و بازی پیش می رفت.دیگر صدای خنده های كودكانه بچه ها تمام كوچه را پر كرده بود.ناگهان فرشته با حالت بغض بلند شد و رفت داخل خانه،مادرش داشت پیراهن منیژه خانم را می دوخت،فرشته رفت و خودش را انداخت توی بغل مادر و گفت:بچه ها دارن لی لی بازی می كنند،منو انداختند بیرون و بازی ندادند.../مادرش آهی نامحسوس كشید و گفت:عیب نداره دختر خوشگم،برو پلاك بابا رو بردار و با اون بازی كن.../

ناگهان فكری به سرش زد،اشكهایش را پاك كرد و رفت پلاك بابا را برداشت و دوید توی كوچه و همینطور كه پلاك را می چرخواند داد زد:من پلاك دارم شما ندارین،هی هی .../

بچه ها همه دویدند طرفش و دورش جمع شدند،هر كسی چیزی می پرسید.عاطفه گفت:مال كیه؟- مینا پرسید:میدی منم ببینم؟؟- بدری دستی انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت:فرشته بیا جای من بازی كن و بذار من پلاك رو بندازم گردنم./ و فرشته كیف می كرد.به این فكر می كرد كه اگر بابا نیست،پلاكش هست،به این فكر می كرد كه دیگر همیشه می تواند لی لی بازی كند،تو این فكر بود كه شاید حتی اگر این دفعه صاحب خانه آمد برای اجاره های عقب افتاده،پلاك بابا را نشان بدهد و بگوید:بیا این پلاك رو چند دقیقه بنداز گردنت و اجاره های عقب افتاده رو از مامان نگیر.../

تو این فكر بود كه بعد از این هر وقت انجمن اولیا و مربیان پدرش را دعوت كردند،همراه خود پلاك پدرش را ببرد و بگذارد آنها پلاك را ببینند و شاید هم مثل بدری پلاك را بوس كنند و در عوض،پول كمك به مدرسه و خرج ورق امتحانی و امثال اینها را از مادر طلب نكنند،به این فكر می كرد كه چرا تابحال مادر مشكلاتش را به این راحتی و بوسیله این پلاك میتوانست حل كند ولی حل نمی كرد،به این فكر بود كه....

ناگهان صدای سمیرا را شنید كه با افاده گفت:مگه چیه؟خودم بهترشو دارم.../و گره روسری اش را باز كرد و پلاك طلایی ای را كه چند شب پیش یعنی شب تولد برایش خریده بودند نشون بچه ها داد.دختر كوچولوها با دیدن پلاك طلایی سمیرا دور فرشته را خالی كردند و به طرف سمیرا دویدند.بدری كوچولو پلاك بابای فرشته را از گردن در آورد و از هول اینكه نتواند پلاك طلا را بوس كند همین جوری زمین انداخت و دوید طرف سمیرا....

دوباره تنها شده بود،خیره خیره گاهی به پلاك بابا و گاهی به بچه ها كه دور سمیرا را گرفته بودند نگاه می كرد.آرام خم شد...پلاك را برداشت و گرفت جلوی چشمانش،اعداد روی پلاك یواش یواش پیش چشمانش تار می شد.پلاك و زنجیر را توی دستش گرفت و دوباره دوید داخل خانه،سخت گریه می كرد.به اتاق كه رسید دیگر خودش را در آغوش مادر نینداخت...روبروی مادر ایستاده وبا غضب و هق هق آنچه را اتفاق افتاده بود بر سر مادر فریاد زد.مادر همانطور كه سوزن می زد به فریادها و ناله های او گوش كرد و سپس آهسته سوزن و پارچه را كناری گذاشت و شروع به صحبت كرد:عیب نداره مامان جون.دختر خوشگلم...خانوم خانوما..الهی مادر دورت بگرده...اونها بچه ان نمی فهمن...پلاك بابای تو مال یه قهرمانه...ماله جنگه...جنگی كه بابای تو جلوی دزدا و دشمنا رو گرفت...پلاك بابا خیلی ارزشش از پلاك طلای سمیرا بیشتره...پلاك بابا........./كه ناگهان فرشته دوید توی صحبت مادرش و سرش فریاد زد:نمی خوام...من این پلاك رو نمی خوام...من می خوام لی لی بازی كنم...من،من اصلا بابا رو می خوام.من اصلا یه پلاك طلایی می خوام ...اگه این پلاك اینقدر می ارزه...../دیگر گریه مهلتش نداد و از اتاق دوید بیرون....

آهای تویی كه داری این صفحه رو می خونی !فهمیدی چی گفتم؟؟فرشته پلاك طلایی می خواد.

آقای خاتمی فرشته پلاك طلایی می خواد.آقای هاشمی رفسنجانی فرشته پلاك طلایی می خواد...آقای شاهرودی فرشته پلاك طلایی می خواد........آقای ناطق نوری فرشته پلاك طلایی می خواد......آقای یزدی فرشته پلاك طلایی می خواد.........آقای كروبی،آقای مهدوی كنی فرشته پلاك طلایی می خواد ....آقای رحیمیان،آقای رفیق دوست،آقای فروزنده،آقای محسن رضایی.پدر فرشته را می شناسید؟؟دخترش پلاك طلایی می خوادآقایان مرتضی نبوی،خوئینی ها،شریعتمداری، مجید انصاری،كرباسچی، بادامچیان ،عسكراولادی ،بهزاد نبوی فرشته پلاك طلایی می خواد ...........آقای محتشمی ،خرازی،مهاجرانی،آقایان وزرا و وكلای دولت و مجلس فرشته پلاك طلایی می خواد.....آی خانمی كه تمام فكرتو دوچرخه سمیرا مشغول كرده فرشته پلاك طلایی می خواد.....آقایان مدیر مسئول،سردبیر فرشته پلاك طلایی می خواد.....چند نسخه از آن مجله هایتان می تواند برای فرشته پلاك طلایی بخرد؟1نسخه؟10نسخه؟100نسخه؟؟آیا حاضرید 100نسخه از آن نشریه هایتان را بدهید وبرای فرشته یك پلاك طلایی بخرید؟

آقای ع-سپهركه خودت را مخلص بچه های شهدا معرفی می كنی فرشته پلاك طلایی می خواد ،.........آیا طلافروش محلتان در ازای دستمال بابای راحله!به تو یك پلاك طلایی برای فرشته می دهد؟در ازای یك دستمال و یك كوله كه از بابای حمید مانده چطور؟/؟در ازای یك دستمال و یك كوله و شفاعت بابای زهرا چه طور؟در ازای...

هموطنان!آیا درد فرشته پلاك طلایی است؟یا اینكه نمی تواند لی لی بازی كند؟ویا شاید اصلا بازی است؟؟وشاید هم این كه در این حوالی پلاك طلایی بیش از پلاك بابای فرشته می ارزد،وشاید هم......!؟

 شهید ابوالفضل سپهر

 

 

 

 

امروز فرشته های زیادی هستند كه پلاك طلایی می خواند... اما ندارند ...میدونید چرا...؟؟

آخه یه عده هستند كه به اسم خدمت به این مردم و مملكت دارند حسابی از شرمندگی شیكماشون در میاند...اسمشون میذارند سرباز امام زمان....آخ آقا ...قربونت برم كه انقدر غریبی كه این نامردا با اسمت دارند خیانت می كنند...دنبال رفاه حال خودشونو زندگیشونند...دنبال اینكه بارشونو ببندند و بروند...دنبال سیر كردن شیكم سیر نشدنی آقازاده هاشون...و ...هر روز با یه سیاست و یه اسم ...هر روز با یه رنگ و یه شكل....بوقلمون صفت هایی كه....

هی آقا می بینی؟؟

میبینی و نشستی و نمیای؟؟؟

كجایی امشب؟؟

امشب كه شب رحلت جد بزرگته...!!

چند هفته پیش  آقای مقیمی از ولایت فقیه واسمون صحبت می كردند...حكایت، حكایت  جالبی بود...

آقا ...اصلا ما در بست ولایت فقیه رو هم قبول كردیم....ولی...ولی به قران هیشكی خودت نمیشه...هیشكی...

نمی خوای بیای؟؟

میدونم...پیش خودت میگی تو هم مثل بقیه...حرفات شعاره ،شعار...میگی توهم تا من بیام میشی جزء اون دسته كه رو بهم شمشیر میكشند و...

آره میدونم...عوضیم...سستم...اصلا اند همه كثافتا ولی ...

بیا...

نه بخاطر من...

بخاطر همه فرشته ها ...كه پلاك طلاییشون خودتی............

چاكرتیم...

خیلی وقته نطلبیدی مون...

آوارگی كوه و بیابانم آرزوست...

یا علی...

سایه تنهایی...

1 – بهمن - 1390

 




طبقه بندی: وقایع اتفاقیه، درد نوشته های سایه،
برچسب ها: درد نوشته های سایه، فرشته پلاک طلایی می خواد، ابوالفضل سپهر، دفتر آبی،
[ سه شنبه 11 مهر 1391 ] [ 11:49 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ اظهار لطف شما... ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب