تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

از آدم های متظاهر و دورو متنفرم...آدمایی که خودشون نیستند و سعی می کنند چیزی فراتر از اینی که هستند باشند ولی نمی تونند...آدمایی که حتی نمی دونند کجای زندگی خودشون ایستادند ولی برای بقیه نسخه چگونه زندگی کردن می پیچند.از آدمایی که تو هر جمعی که قرار بگیرند موافقین اون جمع می شوند و واسه خودشون تز زندگی ندارند...آدمایی که مصداق این آیه اند...

و اذا لقوا الذین آمنو قالوا آمنا و اذا خلو الی شیاطینهم قالوا انا معکم...

انما نحن مستهزئون...

و چه خوشم میاد از جوابی که خدا بهشون داده...

الله یستهزی بهم و یمدهم فی طغیانهم یعمهون...

بقره...15،14

همیشه تو برخوردم با این آدما دچار مشکلم.وقتی دچار این آدم ها می شم واقعا نمی دونم باید چیکار کنم....تو زندگی چیزی که بلد نیستم ادا در آوردنه...نمی تونم حتی ادای اینکه می تونم تحملشون کنم رو دربیارم...و این باعث می شه همیشه اینجور دوستانم ازم دلخور باشند...دلخور که چرا بهشون بهایی نمی دم...چرا به حرف ها و نظرهاشون و حتی هم فکری های اجباریشون پاسخ مثبت نمی دم...

از بچگی یاد گرفتم خودم رو زندگی کنم و نقش خودم رو بازی کنم همون جوری که هستم نه اون جوری که دیگران می خواند...از وقتی قلمم رو شناختم سعی کردم اون چیزی که خودم فکر می کنم رو بنویسم حتی تو ارتباطاتم...همونیم که هستم...از خودم یه شخصیت آرمانی تحویل کسی نمی دم...

کلامم همونیه که صادقانه فکر می کنم...نه اون چیزی که دیگران توقع دارند و ازم می خواند...بنظرم دیگران حق زندگی برای خودشون رو دارند و بقول جرویس پندلتون مجازی...زندگی به سبک گور پدر مردمیسم دارم....واسه همین وقتی بهم انتقادهای خرکی می شه از نوع اکثرهم لا یفقهون...دلم می خواد دونه دونه موهای طرف مقابلم رو بکنم و بجاش کاه بکارم...!!!!

چند روزیه اسیر یه همچین آدمی شدم یه دوست قدیمی دوران دبستان که توی کتابخونه توفیق اجباری دیدنشو پیدا کردم...آدمی که چپ میره راست میاد واسم نظر صادر می کنه...هرجوری هم می خوام حالیش کنم بابا من به نظرهای تو حتی فکرهم نمی کنم چه برسه به اجرا باز اون نظر می ده و فرداش منتظر عملی شدن نظرشه...یکی از بی ربط هاش دکوراسیون اتاقمه...نه که اومده باشه خونمون ها...عمرا اگه راهش بدم،عکس دیوار اتاقمو تو گوشیم دید...دیوار دست نوشته ها...و شروع کرد به ایده های خلاقانه داغون دادن که من اگه بخوام یکیشو اجرا کنم بابا به سبک شوتینگ زباله از خونه بیرونم می کنه...یکیش اینه که چرا روی خود دیوار چیز نمی نویسی!!!!!!!!!و کاغذ می زنی به دیوار...بذار یادگاری بمونه...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!شانس آوردم از وبم خبر نداره وگرنه کل پست ها رو با نظرات گهر بارش آباد می کرد...

واقعا نمی دونم باهاش چه برخوردی بکنم که هم منطقی باشه و نظرم قاطعانه بهش گفته بشه و نوکش چیده بشه...هم ناراحت نشه....

هم فکری کنید بدونم با این عنصر مخرب اعصاب چیکار کنم ....دلم نمی خواد دوستی این همه سال به خاطر اخلاق گندش فاتحه اش خونده بشه....

خواهران رحمی و نظری...و اخیرا برادران که به ما پیوسته اید شما نیز رحمی....

که سخت گیر افتادم....

سایه تنهایی....

اینم یه تا عکس از اون دیوار...

 




طبقه بندی: درد نوشته های سایه،
[ جمعه 5 خرداد 1391 ] [ 05:11 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب