تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

کودکانه ای نوشته ام...برای تو...

دل گیر نشو...

هنوز خردسال نادان توام...

 

برایت می نویسم...

برای تو...

فقط و فقط برای تو...

تو که مدرن ترین احساس این عصر را هم،

 درپیمانه ی ساده ترین واژه های قدیمی میزان می کنی...

می نویسم برای تو...

برای زنی...در پشت هیبت تنهای زنانه اش...

برای زنی با پیشبند آبی مادرانه اش...

برای دیدن گلخند نگاهت در چار چوب آشپزخانه...

برای سال ها انتظارت...

برای تو می نویسم...

تویی که شاید واژه های خط خورده دفترم را

همیشه در پشت عینک ته استکانی ات اصلاح کرده ای...

می نویسم برای خودت...

خودی که می دانم...

گذار عاشقانه ات شاید هرگز به این کلبه سوخته نرسد...

اما...

باز این نام توست...

که آبادگر ِ این خانه است...

می نویسم اما نیک می دانم...

سطر سطر نوشته ام را هم اگر بپذیری...

باز در گوشه دلت ...

دلهره ای غریب مهمان است...

این دلهره سال هاست با توست...

از  ابتدای بسته شدن نطفه ام...

تا........

تا امروزکه بیست و چند بهار از عمرم می گذرد...

برای همه خستگی هایت مرا ببخش...

منی که بارها و بارها...

چینی دل مادرانه ات را شکسته ام...

و تو باز هم چینی دلت را بند زدی و ...

سکوت...

و گاهی نمی اشک...

و این دل بیچاره من...

در زیر لحاف حسرت بود...

که دندان می گزید از کرده خود...

مرا ببخش برای آن مرداد تلخ...

برای آن شب سرد و سیاه تابستان...

برای لرزش تمام نشدنی قلبت...

درراه رو های تاریک بیمارستان...

ای وای...دخترم...

نقطه سیاه زندگیم را بارها و بارها خواستم ...

با لاک فراموشی بپوشانم...

اما همیشه...

رد خشکیده نم اشکت...

سیاهی اش را به من دهن کجی می کند...

می دانم...

هوای زندگیم همیشه بوی تو را می دهد...

وقتی از پس نگاه گرمت...

با چهار قل مادرانه بدرقه ام می کنی...

و کاسه آبی از احساس ...

سنگ فرش کوچه را بارانی می کند...

این قلب توست که می بارد...

کودک احساسم امروز...

در دورترین نقطه با تو بودن...

حسرت سال های شیرین کودکی را می خورد...

سال های آغوش بی دریغ ات...

سال های بوسه های بی بدیل ات...

حسرت یک دل سیر شنیدن صدای شیرین ات...

حتی...

حسرت تنبیه های گاه بیگاه ات...

در کنج صندوق خانه ای از ترس و اطمینان...

این روزها...

زیر یک سقفیم اما...

دلم ،با گذشته سال های نوری فاصله دارد...

هر روز که برمیخیزم...

برقی از حسرت گوشه چشمم را تر می کند...

صدای آشنایت را می شنوم اما...

غریبه ام...

من با تو غریبه ام...

با خودم غریبه ام...

با همه مردم این شهر...با همه غریبه ام...

سیاه مشق های احساسم دیگر بوی آشنایی نمی دهد

نگاه سردم برقی از دیدارهای گذشته را روانه دلت نمی کند....

بیا برگردیم...

به گذشته با هم بودن...

به عصر بی دغدغه گی...

به بی خیالی گرانی بنزین و سکه و نان...

به عصر فلسفه بی فلسفه این و آن...

به عصر ارزانی قیمت بازار...

و گرانی قیمت انسان...

به عصر مهربانی های بی دلیل...

به عصر خوب بودن های اصیل...

به عصر واقعیت...

بیا فرار کنیم از عصرنماد ها و استعاره های تو در تو...

انسان ...نماد حیوانیت...

و حیوان... ترکیبی از نسلِ...

واااااای...

بیا برگردیم...

به عصر تابستان های گرم...

و شربت سرد بهارنارنج...

در حیاط بزرگ خانه قدیمی...

به روزهای انجیر سیاه...

به توت های مشکی همسایه...

و شعرخوانی کودکانه من...

پشت دوچرخه قدیمی قرمز...

بیا برگردیم ...

به صبح های گرم زمستانی...

به شعرهای قدیمی...

گل گل گل اومد...کدوم گل...؟

دخترک گل من...

تپلو و خوشگل من...

چه زود گذشت...

سال های خوب زندگی...

سال های آسودگی خیالت...

بیا برگردیم به روزهای خوب با هم بودن...

اما...

امروز آنقدر عقاید بی بنیاد دست و پایمان را گرفته که...

بازگشتمان با بودن در این زمان فرقی ندارد...

جز دلهره دل مشغولی های این عصر را...

به پاکی گذشته بردن...

و سفیدی اش را...لکه دار کردن...

آه...دردی عمیق میان سینه ام تیر می کشد...

آغوش باز کن مادر قدیمی من...

دلم بوی سبزی های دامنت را التماس می کند...

آغوش باز کن...

نگذار در این سردرگمی دوران، سر در گم بمان...

جوانی ام امروز به دنبال کودکی اش پرواز می کند...

آغوش باز کن کودکی ام را...

نگذار بی تو دراین برهوت تنها جان بدهم...

دلم مشتاق آغوش توست...

آغوش باز کن...

سایه تنهایی

91.2.20

عاشقانه ای برای مادرِ مدرنِ قدیمی ام...




طبقه بندی: شعرواره های من،
[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 09:49 ق.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب