تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

به طریق وحشتناکی من این شعر رو دوست دارم...ولی نمی دونم شاعرش کیه...هرکی می دونه بهم بخبره....خواااااااااااااااااهش.........!!!!!!

 

 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

 

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

 

گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد،خیال مرد

 

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

 

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

 

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

 

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است

 

این عشق نیستفاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

 

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

 

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

 

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

 

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

 

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

 

یعقوب درد میکشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

 

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آئینه بر دار می زنند

 

اینجا کسی برای کسی "کس" نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

 

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

 

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

 

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

 

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

 

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

 

ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

 

ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

 

دیری است رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

 

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

 

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم

 

شاعر این شعر زیبا...آقای اسلام ولیمحمدی هستند...با تشکر از دوست گرامی آقای حسن فاطمی فرد که اسم ایشون رو به من گفتند.....



 




طبقه بندی: شعر،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 09:48 ق.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب