تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

نمی دونم چه مرگم شده...رگ غزلم خشکیده...این چند وقت بیشتر غزل های ناب محمد علی بهمنی خوندم ولی چیزی نگفتم...یعنی چیزی نمیاد که بخوام بگم...دلم یه دل سیر غزل می خواد...غزل خوب...غزل جدید...غزلی که غزل خونمو ببره بالا در حد تشنج...غزلی که وقتی می خونم با هربیتش پرپر بشم...

چند وقته رکود احساسی شدیدی داشتم...البته حق دارم...انقدر که از دیدن فیلم تکراری بدم میاد خیلی شدیدتر از اون از انجام کارهای تکراری بدم میاد...اما خوب گاهی آدم مجبوره...مجبوره واسه رسیدن به علایقش به تکرار برسه...همیشه فکر می کنم ما انقدر عمر نداریم که بخواهیم برگردیم به عقب و بعضی کارها رو دوباره انجام بدیم...این روزا بدجور حالم گرفته می شه از برنامه خودم...اما...راستش نمی دونم چرا حس می کنم یه خیری توی این قصه هست با اینکه مدت هاست به این حرف ها اصلا اپسیلونی باور و اعتقاد ندارم...اما...چمی دونم...گاهی خدا چشمه هایی میاد که آدم میگه من توی موقعیت قبلیم می تونستم توی این شرایط قرار بگیرم...؟؟

راستی بهناز بهم تبریک بگو بعد از کلی وقت کافه ستاره رو چند شب پیش تموم کردم...!!!فکر کن...در مورد کتاب گفتن این جمله منطقیه اما در مورد فیلم...جای تامل داره...!!!!! کلا آدم غیر منتظره ای هستم...

دلم واسه گذروندن توی اتاقم تنگ شده...چند وقته یه دل سیر توی اتاقم هم نبودم...یا واحد بغلی دارم می درسم یا ک.خ...کلا روزگاری داریم وحشتناک...

این نمایشگاه تهران هم که فاجعه در نوع خود وحشتناکیه...چند تا کتاب خوب هم که ما می خواستیم نداشت...تازشم باز نمایشگاه های اصفهان 40% تخفیف مرحمت می کنند با این قیمت نجومی کتاب نمایشگاه تهران زحمتش می شه...والا به خدا...نزنند لااقل بگیم نمایشگاه نیست...نه اینکه اینجور...تازه ما که نرفتیم و از حضور دوستان بهره بردیم وای به حال اونایی که توی این شلوغی رفتند...

راستی خدمت بعضی ها عارض بشم بدجور زدم تو کار نظام حقوقی زن در اسلام...هیچ دلیل خاصی هم نداره................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روبیک جدیدم همون 2در2 حل نمی شه...چندین روش واسش رفتم و از جهت های متفاوت اما انگار خیلی بد قلقه...تازه چند مدل جدیدشم پیدا کردم که تا این حل نشه از اونا خبری نیست...روبیک هم داستانی شده ها...

کلا زندگی داستان عجیبیه...گاهی آدمو با کاراش غافل گیر می کنه...گاهی هم ضد حال می زنه اساسی...ولی چه میشه کرد که باید این زندگی رو گذروند...

به قول یه دوست که جدید باهاش آشنا شدم...

زندگی زندگی....

با ما نامهربونی...

با ما دل می سوزونی....

تو که با خنده هات دلو می تپونی....

هه هه هه هه............(کاملا مشخص و واضح هست مطلب.......!!!)

دیگه بهتره برم...انقدر کار مهم دارم که وقت اینجا موندن برام نمونده...

راستی ........

سیگار ها هم عاشق می شوند....قضیه داره...بمونه واسه بعد....

مهم اینه که عاشق می شوند...

برای کودک نوپای احساسم بدعایید...که سخت محتاج است...

یاعلی...

91.2.16

 

 

 

 

 


طبقه بندی: درد نوشته های سایه،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 10:48 ق.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب