تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

پست دیشبو همین الان حذفیدم...

آخه همچین از خودم بدم اومد که چرا این حرفا رو نوشتم...

خوب البته حق دارما...اما....

اما حس کردم موج این پست انقدر منفی بود که اول داشت خودمو با خودش می برد...

الان که دارم می نویسم گوشیمو گذاشتم جلوم و دارم اس ام اس هایی که یکی از بهترینا واسم فرستاده رو می خونم...

همیشه نگاهت به آسمان باشد...

تا دلت از زمینی ها نشکند...

 

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد...

صدای آب هرگز زیبا نخواهد بود...

 

امواج زندگی اگر تو را به عمق دریا ببرد...

با آغوش باز پذیرا باش...

آن ماهی که هیشه بر سطح آب می بینی ...

مرده...

 

خدایا...

آن حس زیبایی ست...که در تاریکی صحرا...

زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را...

یکی همچون نسیم دشت می گوید...

کنارت هستم ای ...تنها...

 

اون کسی که این پیاما رو واسم فرستاد قبلا خیلی واسم عزیز بود...اما امروز خیلی خیلی بیشتر عزیز شده...

نه فقط به خاطر این همه دل گرمی و روحیه اش که توی سخت ترین شرایط بهم میده...

بخاطر مرام قشنگی که داره...

یه روزی یه جایی یه کسی با بغض...خشم...و شاید نفرت بهم گفت...

این آدم انقدر مرام داره که .............................

خوب بقیه اش بماند...در همین حد که منو تا آخرین نقطه ممکن له کرد...

پیش خودم گفتم منم قبول دارم این آدم انقدر با مرامه ...اما واقعا بین ما دوتا جای مقایسه وجود داشت...؟؟

و............

ودیدم که آره وجود داشت...وجود داشته...و وجود خواهد داشت....

ولش...

الان که دارم پست می ذارم داره بارون میاد...

من همیشه عاشق بارون بهارم...آخه می شه زیرش ایستاد...نفس کشید...و عاشقانه تو آغوش خدا پرید...خدایی که میدونه چند وقته دوسش ندارم...

امروز ظهر سر میز ناهار داشتیم مثل همیشه!!ناهار رو با شوخی و خنده می خوردیم...البته هرکس دیگه ای هم که تو این هوای خوب بهاری ناهار کوفته می خورد کیفش کوک می شد...دوستان قدیمی واقفند که من به چه طرز غریبی عاشق کوفته ام...اونم اگه تو جمع دوستان توی مدرسه باشه...والبته دعوا سر لقمه آخر و آلوچه وسطش...

خلاصه این میون بابا پرید گفت من خیلی با خدااام...هه...منم ناگهانی گفتم...کدوم خدا....؟؟

اصلا انگار از ظهر که این حرفو زدم تا حالا سر کیفم...نه بخاطر تیکه ای که به بابا انداختم...اونکه شوخی بود...بابت جواب بابا و فکری که بعدش پشت این حرف تو ذهنم رفت و آمد کرد...واقعا ما آدما با کدوم خداییم....؟؟ بابا صادقانه گفت خدای خودم...

و من عمیق دنبال خدای خودم گشتم...

وقعا کدوم خدا....؟؟ما با کدوم خداییم...؟؟خدایی که خودمون ساختیم...؟؟یا خدایی که هست...؟؟یا خدایی که دوست داریم باشه...؟؟یا ....

خدا واقعا چی هست...؟اصلا خدایی هست...؟؟ انگار متن خیلی روی ماه خداوند را ببوسی شد ولی واقعا....

نمی دونم....

این روزا همش بین کتابام دارم چرخ می خورم...خیلی هم خسته ام از این همه کار و درس و دغدغه...ولی خوب خوبی زندگی به همین دغدغه هاست...

چند روز پیش داشتم فکر می کردم من این همه مشغله واسه خودم درست کردم که چی...؟؟علاوه بر درسام تو هفته کلی کار و فعالیت غیر درسی دارم...بعد دیدم این مشغله هاست که به من حس رضایت از خود میده...حس اینکه زنده ام و بیهوده نیستم...حس اینکه فکر می کنم...و شرایطی که می خوامو با وجود سد هایی که روبرومه واسه خودم مهیا می کنم...

الان خیلی خوبم...خیلی خوب...بابت خیلی چیزها...

کتاب جانستان کابلستان رضا امیرخانی رو خوندید...؟منم هنوز تمومش نکردم...ولی فوق عالیه...حد اقل یه بار امتحان کنید...داستان سفر خود امیرخانی به افغانستان و می تونم بگم روایت گری فوق العاده کتاب این حسو به آدم میده که انگار همسفر نویسنده بوده...

چند روز پیش بابت استراحت و تجدید قوا و هرچیز دیگه ای تو این مایه ها...که البته با اتفاقی که همون اول افتاد همه ی اون خستگی ها که رو دوشم موند هیچ...یه واقعه دیگه هم بدتر...خلاصه رفتیم سینما تا قلاده های طلا رو ببینیم...

فیلم خوبی بود...یعنی بد نبود...گرچه مثلا سعی کرده بودند خیلی شفاف اتفاق های سیاسی سال 88 رو نشون بدهند ولی خوب 100% نمی شه توی یه فیلم یه ساعت و خرده ای همه چیز گفت...ولی نکته ای که آخر فیلم تا امروز واسه همه ما که رفتیم فیلمو دیدیم سواله اینه که....شریفی نیا جاسوس بود...؟؟هه هه...و البته اون آخانده ...

اینم پیشنهاد می کنم ببینید...من اهل سینما رفتن مداوم نیستم و ترجیح میدم فیلم که به کلوپ اومد ببینم اما اینجور فیلما رو تجربه ثابت کرده تا توی کلوپ بیاد 60 % سانسور شده...پس تا هنوز رو پرده است برید ببینید...

الهی خدا واسشون نسازه...چرا گشت ارشاد اینجا تو هیچ سینمایی نیست...؟؟

امروز کلا حرفام بی ربط بود ولی خوب یه کم از بار رو دوشمو خالی کرد...

راستی خانومی اگه این ورا اومدی...که می دونم نمییای ...همه پست هاتو حذفیدم...

وقتی نمی خونی چه توفیری داره بودن یا نبودنش...

دیگه باید برم سراغ درس خوند...

چه مسخره ....هوا آفتابی شد...همین الان داشت بارون می اومد ها..........

چمدونم خدام انگار بازیش گرفته....

واسم بدعایید...که سخت محتاجم....

اصلا هم بهم فحش ندید که زمستون تموم شد آهنگتو عوض کن ...که اصلا فرصتشو ندارم...و البته این آهنگ رو خیلی دوس دارم...

فحش بدید از شاهین می ذارمااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!هه هه

من جسما رسما پیشتون نیستم.... ولی فکر نکنید تماشاچی کنار پیستم......

روبیکم حل نشد...فکرمو پاره کرده بدجور....

راستی تر....

ما نسل مار خورده و اژدهاییم.........

خیلی دیگه کار دارم.........

یا علی....

سایه تنهای تنهای تنها.............

91.1.19

 

 

 




طبقه بندی: درد نوشته های سایه،
[ شنبه 19 فروردین 1391 ] [ 01:25 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب