تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

عید آمد و عید آمد...

آن عید سعید آمد...

عیدانه فراوان شد...

تا باد چنین بادا...

وقتی این بیت ها رو می نوشتم یاد وضعیت سفید افتادم با اون شعر بامزه که دایی بهروز با لهجه خاص تکرار می کرد...

آره خودشه...آفرین... بیار صداشو توی ذهنت...

هوا بهاری شده...هوا بهاری شده...

تازه تصور کن یه طوطی خوشگلم رو شونت نشسته...

چه توهم زدم من...

یا مثلا یاد اون صحنه که خانوم شیرین تو خیال امیر...(وای چه شخصیتی بود این امیر...) داشت این شعرو می خوند... 

عیدانه فراوان شد...

تا باد چنین بادا... 

یا مثلا اونجا که امیر رفت در خانواده عباس آقا رو باز کرد و از لای در داشت چشم چرونی خانوم شیرین رو می کرد...

وای خدا...اصلا قصد گفتن این حرفا رو نداشتم...

اما ببین واژه ها آدمو به کجا می کشونه...

یا صحنه ای که مادربزرگ با همه مهربونی که از صداش واضح بود داشت می گفت...امیر جان عزیزم...و یه دفعه گریش گرفت...صورتش خونی شد...امیر هول کرد...وای چقدر غصه خورد واسه مامان بزرگه...

وای وقتی منیژه حالش بد شد و فقط دایی بهروز توی باغ بود...چه میتینگی اومد...وای بهترین میتینگش بود توی کل فیلم...

یا...یاد این آهنگ فرهاد که الان دارم گوش می دم...

بوی عیدی ...

بوی توت...

بوی کاغذ رنگی...

.....

بوی عطر جانماز ترمه مادربزرگ...

.....

صدای دایی بهروزو بیار توی ذهنت.. 

من... با اینا...زمستونو سر می کنم...

من با همینا...خستگیمودر می کنم... 

آخ ...خدا...خدا...خدا...

 

دلم گرفته است...دلم عجیب گرفته است....

گذشتن یه سال دیگه از عمرم...عمری که گاهی حتی با یه حساب سر انگشتی به بطالت گذشتنش پی می برم...

عمری که رفت...مردی که نیست...دردی که هست...عشقی که مرد...زمستونی که بهار نشد...

آخ...خدا...

دادا کجایی بغلم کنی گریه ام گرفت...

آخ شیره مونو کشیدن ...مهدی کجایی....؟؟

از سر شب کاملا ناخواسته فاز شاهین دارم...

به خودم قول دادم چیزی که حالمو بد کنه حداقل تا بعد تیر ماه گوش ندم...

از سر شب صد بار سی دی لعنتی بهم چشمک زده ولی روی دست خودم زدم...

بجاش فرهاد گذاشتم...اونم چی ...

بوی عیدی...

منم مثل دایی بهروز ...

با اینا زمستونو سر می کنم...

من با همینا ...خستگی این تنهایی و این شکنجه تحمیلی رو در می کنم...

من با همینا عشقمو پر پر می کنم...

من با همینا چشمامو تر می کنم...

من با همینا....

.....

من با همینا....

عشقمو پر پر می کنم....

  

جون تو آقا خستم اززندگی...

بگیر این غمو راحت شم خدایی...

.....................

................................

مهدیییییییییییی.......

تا کی صدا بزنیم خدارووووووووو..........؟؟؟  

شب جمعه.... پی فانوس .....توی کوچه گم شدن... 

آخ فرهاد...فرهاد...فرهاد...

بقول جمله شبح روی دیوار کلبه تنهاییم....

 مرد فقط یکی...اونم کی...؟؟ فرهاد....!!! 

داشتم از سالی که گذشت می گفتم...عمری که داره فرت فرت می ره...

مرگی که فرت فرت بهمون نزدیک تر می شه...

وتوشه ای که...پر از خالیست...

آقای ناصری یه تیزر صوتی داشت توش خیلی قشنگ می گفت...

اصلا عین جمله ها یادم نیست...ولی مضمون این بود که واسه بزرگی خدا زشته که ناصری رو که هیچی جز گناه نداره نبخشه...

فکرشم دیوونم می کنه...

ناصری...؟؟گناه نابخشودنی...؟؟پس من چی....؟؟

کتابامو باز کردم که مثلا درس بخونم...

صدای آقای مجتهدی تو گوشمه...

خستگی گناهه که پدر ادمو در میاره...

اگر آدم گناه نکنه که خسته نیست...

عاشقه....

ما عاشق نیستیم....

 ای خدا.....

امشبم گذشت....

90 رفت...

100 هم می گذره...

و این عمر ماست که داره اینطور تند میره...

من کجااااااام....

کجای این دنیا....؟؟

کجای اون دنیا....؟؟

خسته می شم از بس اینا واسم همیشه طرح سوال بوده...سوال های بی جواب...سوال هایی که گوشه ذهنم داره خاک می خوره...

امسال سال انقلابی توی زندگی من بود...

اوایل سال مثل همه همکلاسی هام و البته هم سن هام !! داشتم واسه کنکور می خوندم...کنکوری که ...

واسه کنکور لعنتی موهام سفید شد

و البته حالا آخر سال....بماند...

90.4.9و کنکور گذشت...

پوچی تابستون جلوی چشم یه خسته از زندگی...

ماه رمضون...یعنی دوپینگ عرفانی...یعنی شبا تا سحر بیدار...و روز تا 1 ظهر لالا...ماه رمضون خیلی خوب بود....

یه سفر که بشه واست نقطه عطف سال...

اراک...قران...

و یه دوست...یه اتفاق...یه دلیل...یه جواب واسه سوال های قدیمی...

یه خاطره فراموش نشدنی...صفورا...

فانوس...داستانی که ادامه پیدا کرد تااااا امروز و این لحظه...داستان پور...

به قول صفورا...دغدغه کار فرهنگی.

فروغی.... مطهری...معراج السعاده...خ زاهدی.

و شهریور و معجزه...نه برای من...

برای بچه ژئویی خودم.

این نیز بماند..

معماری.دانش پژوهان.استاد میرمجربیان.استاد بانک.

بهناز...

ناهید...

برادر فاطمی...(فقط واسه ناهید...!!!)(میدونم الان کهیر زدی....)

انقلاب...انقلاب...

یه تصمیم قاطعانه...

یه چرخش 180 درجه ای....

یه حرکت دیوانه وار و جسورانه...

یه مخالفت...

یه رضایت...

یه سکوت تلخ....

 

 

نجف...

امام علی...

پدر....

 

کربلا......

امام حسین......

ابالفضل....

 

شاید اگه این سفر نبود الان منم نبودم...

و این بزرگ ترین اتفاق 90 بود...

تاریخی ترین اتفاق 90 واسه من.........

که پشتش یه معجزه بود از جنس....از جنس بالایی.....

 آرزویی کن ...

 گوشهای خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه .

 آرزویی کن ...

 شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد...

معجزه...

از جنس دوباره زندگی...

یه استارت پر گاز واسه شکستن شاخ غول...

واسه 313...

...........................

آدم بمیره ولی رتبه اش کمتر از 313 نشه....(تیکه ای از کتاب ناصر ارمنی...)

نمی دونم...الانم دارم می جنگم زندگی می کنمووووو...

می سازمش...

همون چیزی که خرابش کردم....

اما به اینم اعتقاد دارم که از اول خراب بود...

خانه از پای بست ویران است...

خواجه در فکر نقش ایوان است...

90 گذشت...

مثل همه سال های دیگه با خیلی تفاوت با سال های دیگه......

من امسال معراج خوندم...و این برام یه اتفاق مقدسه....

من امسال یاد گرفتم خلاف جریان آب شنا کردن خیلی سخته...

من امسال یاد گرفتم آدما زود مییاند و به همون زودی هم می رند....

من یاد گرفتم....مجبور نیستم تحمل کنم...

من یاد گرفتم واسه رسیدن به آرزوهام باید آستینامو بالا بزنم...مثل پرهام....

باید یادم بره دیگرانی هستند که باید بهم کمک کنند...اینجوری سطح توقعم از بقیه کم میشه...و قدرت حرکتم 100برابر بیشتر...

 

من امسال روی دیوار اتاقم نوشتم....

و امروز زندگی صدای سکوت من در هیاهوی پنجره است...

پنجره ای رو به روشنایی جهان....

رو به ناممکن...

 

ای دل به درد خوکن و نام دوا مپرس....

 

همیشه توی بهترین لحظه رسیدی به داد این دل بیقرار...

بدون تو نمی تونم راهو ببینم...خدا منو تنها نذار....

 

بشوی اوراق اگر همدرس مایی...

که علم عشق در دفتر نباشد...

 

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم...

 

زندگی معجون درد آوریست...از لبخندهای زود گذر...وانبوه غم و اندوه...وسیلاب اشک و زاری...

 

همه ی قبیله من عالمان دین بودند...

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت...

 

سعی کنیم همیشه درست بازی کنیم...

 

خودتم می دونی مرد این میدونی...

 

چشمای منتظر به خیس جاده...

دلهره های دل پاک و ساده...

 

می روم....

کاش یا باز نگردم....

یا اگر می آیم....

 

کاش می شد چشمارو بست...

باز کرد و به راحتی به روزای قبل بازگشت...

 

نوشتم...

 

پرهام اصلانی...313.........

....................

.................................

.......................

 

امسال یه وبلاگ زدم...سندشم زدم به نام مردی که 4گوشه قلبش شکسته...

کمتر ازش می نویسم...چون این مرد نوشتنی نیست...حس کردنیه...

ولی همیشه بیاد اون پست میذارم...

باشد که گوشه چشمی به دل دردمند ما هم بکنه...

دلی که این روزا بدجوری داره آتیش می گیره...

دلی که این روزا به پشتوانه خودش داره زندگی می کنه....

با همه گناهش.....

نمی دونم....

امشب آخرین شب 90...و فردا صبح وقتی همه از خواب بیدار می شیم...آغاز بهار 91...

 فردا صبح....وقتی سر سفره هفت سین می شینیم...به یاد چند چیز یامقلب القلوب بخونیم....

فکر کنیم...

به زمانی که از عمرمون گذشت...

به آینده ای که پیش رومونه و ما هیچی ازش نمی دونیم....

به اینکه یه نفر هست که چندهزار ساله منتظره....منتظره تا 313 تا یار پیدا کنه....313 تا مرد...نه از جنس نر...از جنس انسان....

مرد شدنمون خیلی طول کشیده...انقدر که اون مرد بجای ما شرمندس....

 

این همه آب که جاریست نه اقیانوس است...

عرق شرم زمین است که سرباز کم است...

 

بییاین امسال لااقل وقتی داریم حول حالنا می خونیم....از خدا بخواهیم احسن الحالمون....ظهور آقا باشه....

عادت کردیم به گفتن آقا بیا...

لااقل از خدا بخواهیم...این جمله که توی ذهنمونه به قلبمون بنشونه....

که وقتی می گیم آقا بیا پیش خودمون عذاب وجدان نگیریم...

 من همه همه این حرفارو به خودم زدم....

خودی که میدونه بد حسابی داره.....

پای هفت سین 91 ملتمس دعای همه شمام....

واسه دل شکسته منم دعا کنید....

دلی که این روزا.......سخت دلگیره.........                   

التماس دعا...

یاعلی... 

سایه تنهایی

90.12.29


[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 01:29 ق.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب