تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

دختر زشت

 

 

 

 

خدایا بشکن این آیینه ها را

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

 

از آن روزی که دانستم سخن چیست-

همه گفتند:این دختر چه زشت است

کدامین مرد،او را می پسندد؟

دریغا دختری بی سرنوشت است

 

چو در آیینه بینم روی خود را

در آید از درم، غم با سیاهی

سیه روزی نصیبم کردی ،اما-

نبخشیدی مرا چشم سیاهی

 

به هر جا پانهم از شومی بخت-

نگاه دلنوازی سوی من نیست

از این دل ها که بخشیدی به مردم-

یکی در حلقه ی گیسوی من نیست

 

مرا دل هست؛اما دلبری نیست

تنم دادی ولی جانم ندادی

به من حال پریشان دادی اما-

سر زلف پریشانم ندادی

 

به هر جا ماهرویان رخ نمودند-

نبردم توشه ای جز شرمساری

خزیدم گوشه ای سر در گریبان

به درگاه تو نالیدم به زاری

 

چو رخ پوشم ز بزم خوبرویان-

همه گویند:او مردم گریز است

نمی دانند،زین درد گران بار-

فضای سینه ی من ناله خیز است

 

به هرجا همگنانم حلقه بستند-

نگینش دختری ناز آفرین بود

ز شرم روی نازیبا در آن جمع-

سر ِ من لحظه ها بر آستین بود

 

چو مادر بیندم در خلوت غم-

ز راه مهربانی می نوازد

ولی چشم غم آلودش گواه است

که در اندوه دختر می گدازد

 

به بام آفرینش جغد کورم

که در ویرانه هم،ناآشنایم

نه آهنگی مرا تا نغمه خوانم-

نه روشن دیده ای تا پر گشایم

 

خدایا!بشکن این آیینه ها را

که من از دیدن آیینه سیرم

مرا روی خوشی از زندگی نیست

ولی از زنده ماندن ناگزیرم

 

خداوندا...!خطا گفتم ،ببخشای

تو بر من سینه ای بی کینه دادی

مرا همراه رویی ناخوشایند-

دلی روشن تر از آیینه دادی

 

مرا صورت پرستان خوار دارند-

ولی سیرت پرستان می ستایند

به بزم پاک جانان چون نهم پای-

در ِ دل را برویم می گشایند

 

میان سیرت و صورت ،خدایا!

دل زیبا به از رخسار زیبا

بپاس سیرت زیبا کریما-

دلم بر زشتی صورت شکیباست

 

اشک مهتاب - مهدی سهیلی

 

 

 

 




طبقه بندی: شعر،
[ جمعه 20 مرداد 1391 ] [ 06:16 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
نحسی بعضی روز ها تا آخر عمر با آدم می مونه..............
خصوصا اگه اون روز 11 مرداد باشه...........
خسته ام از این همه سیاهی زندگی.............
کاش کات می خورد.......................
لعنت به من................
تکمله...........جدید
امروز که خوب نگاه می کنم می بینم ...
خیلی هم نحس نیست....
من چشمام عادت کرده این روز رو سیاه ببینه....
چشم ها را باید شست.....


[ چهارشنبه 11 مرداد 1391 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

هولوکاست واقعی مسلمانان در میانمار....

مسلمانان کشور میانمار (برمه سابق) در جنوب شرقی آسیا از سال ۱۹۸۲ حتی به عنوان شهروند کشور خود به شمار نمی‌روند و از کمترین حقوق شهروندی نیز محرومند! مسلمانان میانمار که عمدتا در منطقه آراکان (راخین) زندگی می‌کنند و جمعیتی نزدیک هشتصد هزار نفر در این استان دارند، به نام مسلمانان روهینگیا معروفند.

اسلام در این سرزمین پیشینه طولانی دارد و مسلمانان منطقه دارای حکومت محلی خودمختار اسلامی هستند و تا سال ۱۹۳۶ یعنی سال اشغال میانمار توسط انگلستان، زبان فارسی، زبان رسمی ایالت آراکان بوده است.

به تازگی بودایی‌های افراطی که در پی بیگانه نشان دادن مسلمانان هستند، سابقه حضور مسلمانان روهینگیا را مربوط به دوره حضور انگلیسی‌ها (کمتر از یک قرن پیش) معرفی می‌کنند و مسلمانان نیز با شعار:

Rohingyas are not British Era Settlers (روهینگیایی‌ها مهاجران عصر بریتانیا نیستند)، به پیشینه تاریخی حضور خود در منطقه تأکید می‌کنند.

و اما امروز، در میان سکوت جامعه جهانی، گروه‌های تندرو بودایی (مانند گروه ماگ) و دولت میانمار در حال پاکسازی قومی مسلمانان، به وحشیانه‌ترین شکل ممکن هستند. رئیس جمور میانمار «تین سین» رسما اعلام کرده است که جمعیت هشتصد هزار نفری مسلمانان روهینگیا را قومیتی خارجی می‌داند که باید یا در اردوگاه‌های آوارگان متمرکز شوند و یا اخراج شوند. دولت میانمار به گروه‌های امدادی و رسانه‌های بین‌المللی، اجازه دسترسی به منطقه آراکان را نمی‌دهد. خانم آنگ سان سوچی، برنده میانماری جایزه صلح نوبل و مخالف دولت هم که بسیار مورد توجه آمریکایی‌هاست، درباره تصفیه قومی مسلمانان سکوت کرده است.

گروه‌های افراطی بودایی، گاه حتی همراه با پشتیبانی پلیس و ارتش به کشتار و آتش زدن دهکده‌ها و مساجد مسلمانان می‌پردازند.

محمد نصر از فعالان برمه اى در این باره گفت: شبه نظامیان بودایى تندروى «ماگ» بیش از بیست روستا و ۱۶۰۰ منزل را ویران کردند و هزاران نفر را از خانه و کاشانه خود راندند. آن‌ها جلوى چشم مأموران ناتوان دولت، روستاهاى مردم مسلمان را به آتش کشیدند.

 

نصر افزود: مسلمانان اقلیم اراکان، به دلیل این حادثه مجبور شدند با هر گونه کشتى که به دستشان رسید، از برمه بگریزند و در سطح وسیعى به بنگلادش پناهنده شوند. اما دولت بنگلادش برخی از آنان را به سرزمینشان بازگرداند، زیرا شمار پناهندگان به بیش از‌ سیصد هزار نفر رسید.

«شیخ عبدالله المعروف» یکی از رهبران دینی در برمه گفت: مسلمانان برمه در میان سکوت کشورهای مسلمان کشته می‌شوند، هیچ ملتی تاکنون این گونه در میان این همه خونسردی و سکوت بین المللی و بی‌خیالی دولت سرکوب نشده بود!

«کریس لوا»، از فعالان حقوق مردم روهینگیا از بالا گرفتن تهدیدهای جدید علیه مسلمانان برمه اظهار نگرانی می‌کند؛ بنابراین، مسلمانان پناهجو در نزدیکی مرز بنگلادش از روز‌ها پیش به شدت از سوی سربازان برمه‌ای مورد حمله قرار می‌گیرند و نیروهای امنیتی به بهانه حالت فوق‌العاده آشکارا به بازداشت گروهی جوانان اقدام می‌کنند و در مواردی زنان را مورد تعرض قرار می‌دهند.

نشریه انگلیسى ساندى تایمز در گزارشى از جنایات هولناک چکمه‌پوشان برمه‌اى خاطرنشان مى‌کند: نظامیان این کشور مردم مسلمان را مورد ضرب و شتم قرار داده، زنان را در جلو چشم دیگران مورد تجاوز قرار مى‌دهند، مردان را مصلوب مى‌سازند و به ‌قتل مى‌رسانند. هر روز شمار بسیاری از مسلمانان فرارى با سرگذشتى هولناک و داستان‌هاى تکان‌دهنده‌اى از فشارهاى نظامیان برمه‌اى خود را به اردوگاه‌هاى مرزى که در آن‌ها غذا به اندازه کافى یافت نمى‌شود و انواع بیمارى‌ها رواج دارد مى‌رسانند.

سازمان ملل، مسلمانان روهینگیا را به عنوان یکی از اقلیت‌هایی که متحمل بیشترین مشکلات و رنج‌ها در تمام جهان هستند، معرفی کرده است.

بنا بر گزارش سازمان ملل، تنها در موج اخیر حملات بودایی‌ها به مسلمانان نود هزار نفر آواره شده‌اند.

در این اواخر نیز برنامه‌های بسیاری برای نابودی نسل مسلمانان در دولت در حال اجراست که می‌توان به قانون ممنوعیت ازدواج زنان پیش از ۲۵ سالگی و مردان تا پیش از سن سی سالگی اشاره کرد؛ افزون بر همه اینها برای ازدواج کردن باید از اداره امنیت این کشور گواهی خاصی گرفته شود که گرفتن آن تنها با شرایط خاصی داده می‌شود. هدف از تمام این برنامه‌ها این است که به مسلمانان فهمانده شود که در این کشور هیچ گونه حقی ندارند.

در میانه اوضاع ناامن سیاسی، بوداییان فرصتی پیدا کردند تا کارهایی انجام دهند که منجر به از بین بردن مسلمانان و توهین به مقدسات و شعائر دینی آن‌ها شود. دولت دستور داد که مسلمانان حق ندارند، مساجد جدید بسازند یا مساجد قدیمی خود را بازسازی کنند و با استناد به همین قانون، نزدیک به ۷۲ مسجد را ویران کرد. از آغاز فوریه سال گذشته گروه‌هایی از بوداییان اقدام به سوزاندن روستاهای مسلمانان و کشتار و فراری دادن آن‌ها کردند و در این راه، نزدیک پانصد کشته و دو هزار مجروح بر جای ماند.

دکتر ابراهیم مروی...

undefined



گشنه و تشنه روی مبل لم می دم و منتظرم اذان بشه...انگار این 16 ساعت واسم مثل یه عمر گذشته دیگه حتی نمی تونم به نماز اول وقت فکر کنم.تنها چیزی که توی حباب های بالاسرم ظاهر می شه یه پارچ آب سرده...یه پارچ آب سرد تا یه نفس سر بکشم و...یه دفعه ذهنم پرت می شه به کربلا...نه حال معنوی دارم و نه بغضی توی گلوم هست...چشم هام هم خشک خشک اند...فقط ساکت و بی صدا دارم فکر می کنم...به تشنگی علی اصغر به طفل 6 ماهه ای که اون روز توی اون گرما داشت پرپر می شد و هیچ مسلمونی به دادش نمی رسید...انگار از خودم لجم می گیره...مشتمو گره می کنم و می گم ...

-        احمق...کاش بودی...شاید دلو می زدی به دریا و می رفتی واسش آب می آوردی...

خنده ام می گیره...از حرفی که زدم...از فکری که کردم...به خودم می گم

-        آخه بچه جون!!اباالفضل با اون عظمت اونجا بوده اونوقت تو داری می گی کاش من بودم دلو می زدم به دریا و ....

سرمو به پشتی مبل تکیه می دم...فکر می کنم به اینکه روزه جوری منو برده که دارم حرف های احمقانه می زنم...اما انگار این ذهن لعنتی دست بردار نیست...می کوبم بهشو می گم

-        مگه تشنه ات نبود؟؟؟ساکت شو...10 دقیقه دیگه می تونی یه گالن آب بخوری...پس الان ساکت شو و دیگه فکر نکن...

لعنتی دست بردار نیست.باز یه فکر دیگه میاد توی ذهنم...

-        ابالفضل بود...امام حسین هم بود...ولی خوب اصلا شاید خدا می خواست من این کارو بکنم...اصلا شاید من قرار بود اسمم بره تو تاریخ عاشورا...شاید من می شدم یه اسطوره...شاید...

با نفرت محکم می کوبم زیر گوشم ...مادرم با تعجب بهم خیره می شه...حرفی ندارم که بهش بزنم...از روی مبل بلند می شم و به اتاقم پناه میارم...پنجره رو باز می کنم و صورتمو می سپرم به دست نسیم ملایمی که می وزه...گلوم سنگین شده...انگار یه چیزی توش گیر کرده...خیسی گرمی رو روی صورتم حس می کنم...ذهنم پرواز می کنه به چندین روز پیش...تصاویر پشت سر هم از جلوی چشمم رد می شوند...یه جاده پر از جنازه های سوخته...مردی که داره یه انسان رو پرت می کنه...کودکی که بالای جنازه ی پدر یا مادرش نشسته...و چه دردناک گریه می کنه...جنازه هایی کنار آب و ...ناخوداگاه دستامو مشت کردم...و دندونامو بهم فشار می دم...

-        لعنتی تو می خواهی کاری بکنی؟؟تو می خواهی اسطوره باشی؟؟ نگاه کن...چه فرقی بین امروز میانمار و دیروز کربلاست؟؟؟ مسلمون کشی چه فرقی داره....؟؟مظلوم کشی چه فرقی داره؟؟؟ اسم تو چه ارزشی داره وقتی تو تاریخ نسل خودت نیست حالا میخواهی آرزو کنی تو تاریخ عاشورا باشه...از کجا معلوم اگه اون روز بودی تو سپاه یزید نبودی؟؟؟برو خدا رو شکر کن که نبودی...تویی که الان تشنگی یک روز روزه بودن اینجورت کرده وای اگه می خواستی اون روز باشی...حتما به همین نیمه دین امروزت هم پشت می کردی...مشتمو می کوبم به دیوار...یک بار دوبار سه بار...آروم نمی شم...مغزم داره منفجر می شه...هیچی آرومم نمی کنه...دلم می خواد داد بزنم...انگار یه چیزی توی مغزم جرقه می زنه...انگار کلمه ها به سمتم هجوم میارند...دنبال کاغذ و قلم می گردم...نیست...سریع سیستمم رو روشن می کنم و شروع می کنم به تایپ کردن...مثل سیل واژه به سمتم سرازیر می شه و من توی تایپ کردن عقب می افتم...بی اختیار اشک هام جاری می شوند و می نویسم...

گاهی در انتهای سکوتم ، در ته ته بی خیالی ذهنم به یاد تو می افتم...بی پروا و بی خیال سر تکان می دهم تا تو را از ذهنم بیرون کنم...اما نمی شود...انگاری این ذهن با من لج کرده پر می شود از هجوم حضور تو...حضورت سنگین است...برای ظرف کوچک ذهن من که پر است از  خالی ...پر از خالی حقیقت...پر از خالی تو...بیا بنشین ...آری...بیا بنشین میان این ذهن حقیر ...اصلا سکان این کشتی وجو به دست تو...بران...بران و برو...به سمتی که خود می دانی کدامین سمت است...شاید به سمت حقیقت...یا شاید به صراط مستقیمی که خود بارها و بارها مرا به سمتش خوانده ای و من کوتاهی کرده ام...آری...اختیار من به دست تو...حتی اگر می خواهی مرا ببر به ناکجاآباد زندگی...چه تفاوت می کند وقتی تو هستی... وقتی تو باشی...چه فرقی می کند که من کجا باشم..من هرکجا باشم تو در منی...در وجود من...دستم را بگیر و مثل طفلی نو پا هوادار راه رفتنم باش که من زانوانم بس سست است...و می دانم که با چند قدم بی تو نقش زمین می شوم...و آنوقت خاکی و خسته صدای زاری ام بلند می شود که آآآی...کسی که می گفتی هستی ...پس چرا تنهایم گذاردی...؟حساب نکن که من روزی بزرگ می شوم که من حتی در لحظه مرگ هم کودک نوپای تو ام... پس دستم را بگیر و مرا ببر به سمتی که می خواهی...نگذار در غفلت و سکوت این جهان خاموش و خالی از انسانیت بمانم...نگذار برسم به جایی که سکوت کنم در برابر ظلم و تیرگی....نگذار بی خیال دنبال زندگی خویش روم و فراموش کنم که هستند عده ای در ان سوی دنیا نیازمند و تنها که همین صدا و همین فریاد کوتاه من هم دل آن ها را گرم می کند به اینکه هنوز هستند کسانی که به یادشانند....پس قوی تر می جنگند...و قوی تر می ایستند حتی اگر من قادر نباشم و نتوانم که در کنارشان باشم...این ذهن من است و دل من است که با ان هاست...و این خیال ان هاست که جمع است...نگذار بیهوده باشم...که انسانی که بیهوده است برای هیچ کس زنده نیست جز خودش و کسی که فقط برای خودش زنده است تنهاست و من سخت از تنهایی می ترسم...

یک دفعه انگار یه آب سرد روی سرم می ریزند...گوشامو تیز می کنم.صدای خودشه...

-        الله اکبر الله اکبر.......................

دیگه تشنه ام نیست...دیگه به آب فکر نمی کنم...دلم می خواد ساعت ها بایستم و صدای اذان رو بشنوم...انگار تنها واژه هایی که تو این لحظه آرومم می کنه همین نوای زیباست که این ساعت توی شهر من پیچیده...انگار این صدا فقط برای منه...و فقط داره با من حرف می زنه...گوشهامو تیز می کنم تا حرفی از حرف هاش رو از دست ندهم...

نفس می کشم و انگار خدا توی ریه های من جریان داره....

 

 

و در آخر حدیث شریف حضرت محمد (ص) را یاد آور می‌شوم که فرمود:

«مَنْ اَصْبَحَ لا یَهْتَمُّ بِاُمورِ الْمُسْلِمینَ فَلَیْسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلاً یُنادى یا لِلْمُسْلِمینَ فَلَمْ یُجِبْهُ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ:

 

هر کس صبح کند و به امور مسلمانان همّت نورزد، از آنان نیست و هر کس فریاد کمک خواهى کسى را بشنود و به کمکش نشتابد، مسلمان نیست».

 




[ شنبه 7 مرداد 1391 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

برداشت اول:

دهنش خشک شده.زبونش افتاده ته حلقش .چشماش سیاهی می ره.دمر روی مبل افتاده و چشماش نیمه بازه....

دلت می خواد یه همچین تصوری از روزه اولی خونتون داشته باشی.

اما...

نه دهنش خشکه.نه زبونش ته حلقش .نه چشماش سیاهی می ره.خیلی مرتب روی مبل نشسته و داره برنامه کودک می بینه....

چشماش همه چیز رو لو می دهند...اینکه یواشکی خودشو به اب رسونده و حالا حالش حسابی خوبه...نمایش مسخره ایه...نیم ساعته خیره شدم بهش....و اونم بدجور متوجه منه...هرچی سعی کردم تابلو نگاهش نکنم نشد....بی خیالش شدم و به اتاقم پناه اوردم تا شاهد زنده شدن خاطرات بچگیم نباشم....

ماه رمضون زمستون بود...و تفاوت ماه رمضون زمستون و تابستون یعنی خیلی...با این وجود برای منی که اب همه زندگیمه جدایی 10 12 ساعتی ازش یعنی یه فاجعه...هنوز توی همین خونه بودیم با ساخت قدیمش.و به یمن معماری های عهد قدیم اشپزخونه در داشت و اپن نبود.با خیال راحت می رفتی توی اشپزخونه مطمئن از اینکه همه اهل خونه تو خواب ظهرگاهی اند.شیر اب رو اروم باز می کردی طوری که فقط یه باریکه اب ازش خارج بشه.بعد دهنتو می گرفتی زیرشو....دیگه همه چیز حله....بعد هم میومدی جلوی اینه می ایستادی...لب هات همه چیز رو لو می دهند.لب هایی که تا نیم ساعت پیش خشک بودند حالا قرمزی خاصی دارند.دستتو می انداختی دور دهنتو لباتو تا جایی که جا داشت می کشیدی....پوستش از هم جدا می شدی...می سوخت ولی به لو نرفتنش می ارزید....بعد هم با یه حالت گرفته و خسته می رفتی توی سالن ...

نمی دونم ...شاید اون روزها برادر یا خواهری از منم اینجوری که من دارم بچه خواهرمو نگاه می کنم نگاه می کرد...ولی برای من فرقی نمی کرد.اب خورده بودم . تازه شب هم بابا کلی بهم می گفت دختر گلم روزه ات قبول باشه.................

برداشت دوم:

تو ماشین نشستی و گرما بیداد می کنه...روز اول ماه رمضونه و دلت می خواد الان توی اتاقت جلوی کولر دراز کشیده بودی و منتظر تا این ساعت های آخری هم تموم بشه...ولی...دوستت پخش ماشین رو زیاد می کنه...محسن چاووشی بی خیال داره واست از عشق می خونه و تو حالت از هرچی جز اب بهم می خوره...پنجره رو می دی پایین و به خیابون و ادمای عجول خیره می شی...ادم هایی که همه دنبال یه کم جا اند تا از هم سبقت بگیرند و واسه افطار خونه باشند...چشماتو می بندی...باز می کنی و یک دفعه...دختری تقریبا هم سن و سال خودتو می بینی که بطری اب معدنی رو تا اخر سر کشید... و شاید از شانس بدش نا خود اگاه چشم هاش توی چشم هات می افته...سرتو به چپ و راست تکون می دی و قبل از اینکه واکنشی ازش  ببینی صدای گاز ماشین رو می شنوی که با سرعت حرکت می کنه...و از نگاهش دور می شی....

برداشت سوم:

انا لله و انا الیه راجعون.........انگار یه دفعه یه چیزی یادش میاد.مسئول جلسه قران حسینیه رو می گم...وسط خوندن یکی از خانوم ها توقف می ده و شروع می کنه به صحبت...

-         این روزها گرونی داره بیداد می کنه و مردم از پس  هزینه هاشون برنمیاند.امروز از ایت الله مکارم شیرازی توی روزنامه خوندم که ایشون گفتند به دلیل گرونی های اخیر من گوشت و مرغ نمی خورم...شما هم اگر مرجعتون ایشون اند سعی کنید مثل ایشون عمل کنید.هنوز نرسیدیم به اونجا ولی در تاریخ بوده روزهایی که یه مرجع چیزی رو حرام کرده ...و شاید روزی بیاد که ایشون بگند خوردن گوشت و مرغ حرامه....

عمیق تو ذهنت دنبال اون روز تاریخی میگردی...یکی از دخترها به کمک میاد...حکم تنباکو...بین گوشت و مرغ و تنباکو دنبال یه رابطه منطقی می گردی...چیزی دستتو نمی گیره.از این زیاده روی عصبی می شی.دلت می خواد بلند شی و بخوابونی زیر گوشش.مسئول جلسه رو می گم.تا کی سیاه نمایی بیش از حد....یه دفعه یه صدای پس ذهنت بلند می شه...بلند تر و بلندتر...به نام کارگر که بهش کلی عقده اویزونه...کارگری که از درد پا مثل پیرها می شینه...خوردن گوشت و مرغ رو توی فیلم ها می بینه...و همینطور تا اخر می ره و وقتی به خودت میای که صدای صلوات خانوما ختم جلسه رو نشون می ده...

برداشت آزاد:

.

.

.

تکمله

می خواستم دلیل این همه حرف بی ربط رو بنویسم دیدم دلیلی وجود نداره...

یاد این جمله از سعید بیابانکی تو کتاب هی شعر تر انگیزد می افتم....

هرگونه برداشت سیاسی اجتماعی اقتصادی فرهنگی نظامی انتظامی مجید انتظامی عزت الله انتظامی و غیره و به خصوص و غیره از این شعر(اینجا متن) با ذکر یا علی ازاد است...

یا علی...

سایه تنهایی

91.5.1




[ یکشنبه 1 مرداد 1391 ] [ 06:56 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

سرخوش از آنیم که حج می رویم...

غافل از آنیم که کج می رویم...

من یک روشن فکر نیستم ...من یک ایسم زده ی مطلق به سبک امروزی با شعار مسلمان بودنم...

همین و نه هیچ چیز دیگر...و چه زیاد است این درجه من...

گاهی رویای انسان بودن مرا به عمق فاجعه اکنونم می برد و گاهی نه...بیشتر از گاهی به بودنم در لباس یک روشن فکر انسان نما خو می کنم و حتی راضی و خشنود می شوم...و گاه تر حتی از برچسب های زده شده  آن گوشه سمت چپ لباسم و یا مدال های افتخار آویزان بر گردنم به خود می بالم و کمی هم قلقلکم می شود... و حتی خنده ای از باب شادی سر می دهم و ...بماند که نوش می کنم به سلامتی خودم...

اما...این ها همه من نیستم...من در لباس یک انسان...من در لباس یک متفکر...من در لباس یک مسلمان و من در لباس یک مومن...نه...من این همه نیستم...

من فقط منم...منی گم شده در همه منیت خود... یک من ساده و تنها که امروز بعد از مدت ها روزمرگی به دنبال بال های خوشبختی اش می گردد که سال ها پیش بین زمین و آسمان جا گذاشت... بال هایی برای صعود تا اوج او...تا یکی شدن با او...تا پرواز برای رسیدن به او...بال هایی تا همه راه کج رفته ام را با قدرت آن باز گردم...بال هایی که با تکیه به قدرتش زاویه انحراف حقیقت زندگی ام را به صفر برسانم...نیک می دانم که میزان انحراف هر حقیقتی را باید در سرگذشت خود آن حقیقت اندازه گرفت و با خط سیر نخستین اش و نقطه ی آغاز حرکتش سنجید.و امروز من برای یافتن حقیقت، این همه انحراف از حقیقت را در زندگی ام جستجو می کنم...زندگی رو به ترقی معکوس انسانیت...

در مقابلم راهی ست نرفته با پیچ و خم هایی عظیم و تخته سنگ هایی به وسعت بینهایت...پشت سر کج راه خاکی مسدود که به عدمیت منتهی می شود..و من ایستاده میان بهت و حیرت از این همه تفاوت...از این همه دوری از خویشتن خویش....از... از او...او که وجود و هستی مطلق است...

پس برای برداشتن گام اول رو به سوی خودش می آورم...خودی که همه است و هیچ نیست...خودی که هست و نیست...خودی به معنای واقعی پارادوکس بودن و نبودن...خودی اقرب الیه من حبل الورید...خودی سرشار از خودش...

گام اول درک آیه ای از آیات متشابه است...درک معنایی ژرف در عمق احساس غیر قابل وصف حج...حجی ابراهیمی در سرزمین ناب محمدی...هرچند جنگ فکری زده و متشنج باشد...هرچند برای بودنت نبودی را باید تحمل کنی...هرچند...هرچند...

و امروز تو ای بینهایت کوچک...در مقابل آن بینهایت بزرگ می ایستی...این کشش روح توست به سوی کانون معنوی جهان...

و تو به حج می روی...نکند که کج بروی... و چیست این واژه...؟و این چه مفهوم عمیقی ست در دو حرف از الفبای انسانیت....

حج سیر وجودی انسان است به سوی خدا...نمایش رمزی فلسفه ی خلقت بنی آدم است و تجسم عینی آنچه در این فلسفه مطرح است....

تو می روی به سرزمینی که در ان هرچه باشی...هرکه باشی...از هرکجای دنیا...به هر رنگ...با هر تفکر ...با هر مکتب...با هر ایدئولوژی...تو همه هستی و همه تو...آنجا تجزیه نیست تشخیص نیست درجه بندی نیست همه یکی هستند و آن یکی همه.

تو می روی که حج کنی که قصد و اهنگ کنی...و جهت حرکت نیز هم....می روی تا از این خسران زدگی رها شوی...می روی تا میان  دلت و او رشته هایی نامرئی از احساس ناب همیشه با او بودن را گره بزنی....گره هایی محکم از جنس ایمان و اراده و یقین...

حج،بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کرده است، باز می کند.این دایره ی بسته،با یک نیت انقلابی باز می شود،راه می افتد،در یک خط سیر مستقیم،هجرت به سوی ابدیت،به سوی دیگری،به سوی او...!!!

 از همه خودت خالی شو...از همه انچه نیستی و فکر می کنی که هستی...از هرچه رنگ تعلق دارد رها شو...از پوستین ظاهری انسان بودن به در ا....خود واقعی ات را در دست بگیر و روانه شو...راهی کوی دوست...راهی سرزمین محمد...

نه کسی شو که به میقات می روی...خسی شو که به میقات می روی...وجودی هیچ شو...هیچی پوچی....پوچی خالی از همه چیز جز او...این است معنای واقعی پارادوکس با او بودن...این است حج...

و  کعبه...این مکعب...این همان مکعب جادویی ست که مدت ها در دستانت می چرخید...و می چرخید...و کامل می شد...و می اندیشیدی...به خودت...گذشته ات...اینده ات..هستی ات...بودنت...وجودت...خالقت...و... و این همان مکعب است...همان که هر کسی در زندگی اش یکی از ان را دارد...همان که برای ساختنش بارها و بارها جنگیدی...همان که سنگ سنگ اش را خودت بر دوش نهادی...همان که هرجا که باشد جای پای تو در کنارش هست...همان که فقط برای توست...می شنوی...صدایت می زند...تو را...فقط تو را....قهرمان قصه اش را می خواند...و شاید مهندس معمارش را می خواند...نه نه فقط تو را می خواند....تویی که هیچ نیستی...تویی که خالی از بودن هرچه تعلقی...

پاسخ نمی دهی ندایش را...؟؟؟لبیک گو...لبیک گو و روانه شو...می بینی اش آخر...بند دلت را بگیر...گوش جانت را باز کن...و برو...بسوی آن مکعب جادویی زندگیت....به سوی چرخش معنادار زندگیت...و ناگهان....

سکوووووووووووووووووووووووت....................................................................................................

یعنی که رسیدی............................

آن که تو را می خواند این جاست... به خانه ی او رسیده ای...

سکوتی در حضور....

در حرم...

حرم خدا.....

سکوت  و تفکر... تفکر و بهت ....بهت و عشق....عشق و دریافت....دریافت انچه برای فهمیدنش آمده ای....

و کم کم می فهمی که تو به زیارت نیامده ای ، تو حج کرده ای ،اینجا سر منزل تو نیست،کعبه ان سنگ نشانی ست که ره گم نشود...این تنها یک علامت بود،یک فلش،فقط به تو جهت را می نمود،تو حج کرده ای،آهنگ کرده ای ،آهنگ مطلق،حرکت به سوی ابدیت،حرکت ابدی،رو به او،نه تا کعبه!کعبه اخر راه نیست...آغاز است...!!!

و این آغاز حرکت توست...رو به سوی حقیقت انسان بودن...رو به سوی تکامل...رو به سوی او...و این گام اول است...و تفسیر همان آیه متشابه...همان آیه چند معنا...همان که تو را به اینجا کشاند...

مباد که خودش را از خودش نخواهی....مباد که بازگردی و در غفلت روزمرگی باز همان راه کج را بروی که می رفتی...مباد که از صراط مستقیم بلغزی...مباد.... به دیوار خانه اش تکیه بزن.... دستت را به دستش بده...سرت را بر شانه اش بگذار...و آرام در گوشش نجوا کن هرآنچه را که می خواهی و می خواهد و باید بشود...هر انچه بهترین است برای شدن...این را هم تو می دانی و هم او...پس بخواه آنچه را که می شود...و بگیر جوابت را...و بخواه آمدنش را....آمدن او....اویی که چهار گوشه قلبش شکسته است....باشد که بیاید...و تبر بزند به ریشه هرچه رنگ غیر او دارد... و بخواه که باشی در کنارش ... و نه در جبهه پیش رویش....و بخواه سیراب علم لایزال الهی ات کند....و بخواه که ظرف وجودت را خالی از هرچه غیر خودش و پر از خود کند...و بخواه که همه او بشوی...و بخواه که او بشوی....

و بخواه....

بخواااااااه..........خواستنی....که خواسته هایت اینجا عجیب شنیده می شود....بخواااه....

...........................................................................................................................................

و خواهم خواست.....اگر بروم............

تکمله..........

سبز نوشته ها از جنس تفکر سبز دکتر علی شریعتی است...از کتاب حج...

و این بود کوتاه درد نوشته ای از زندگی ام...پیش از دیدار کوی دوست...........

و این منم....اکنون....من...خالی از خویش....روبه سوی جهان ناممکن.....

حلالم کنید....که رفتنی...می رود و شاید....فقط برود....بی بازگشت....

سایه تنهایی

91.4.13




طبقه بندی: درد نوشته های سایه،
[ سه شنبه 13 تیر 1391 ] [ 05:56 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 31 :: ... 3 4 5 6 7 8 9 ...

درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب