تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم
سلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
اگه گفتین امشب چه شبیـــه....؟؟؟؟؟


کمی تامل کنین خوب.....




آوریـــــــــــــــــــن.....

امشب ...شب.... تولد ....... منه...........





بزن کف قشنگه رو.........



هووووووووورررررراااااااااااااااا.....



حالا همه باهم.....
تولد تولد تولدم مبارک......0تکرار0







چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا اینجوری نگام میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ر
چی؟؟؟؟
کیک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عمراااااا.....

بدون کادو کیک به کسی نمیدم.....



خواهش نکنین که اصلا راه نداره....





ناخنک نزن ته نشین....(خخخخخ)

مگه نگفتم بچه ها نیان....پرواز تو اینجا چیکار می کنی؟؟؟؟

اخوی شما که فکر می کنی کسی نمی بیندت افتادی رو دیس شیرینی....
رحم کن به معده خودت....

د آخه کاه از خودت نیس.....ای بابا....
 بزنگم امبولانس؟؟؟
دادا...یه گوشه نشستی  فک کردی نمی شناسمت....؟؟؟
د خوب از لهجه ات مشخصه...
یه تا یه تا موز بخور...
معده ات تعجب نکنه...


ای بابا....شما رو هم بگم؟؟؟ یا واست نظر طولانی بذارم به سبک داداشت؟؟؟

یه ماشین خوب گل بزن بیار واسه کادوی تولدم...
نخیر ...فایده نداره....

حالا یه کمی دلم سوخت ولی دلیل نمیشه....

باشه بابا....
بفرمااااااااا
اینم کیک................



صدای دست ها شله.....نمی شنوم....



ر
عقبی ها دارن کم کاری می کنن.......



هووووووووووووووررررررررااااااااااااااااا....
ر
نه نه نه نه نه .....
فقط کف و کل و سوت و بشکن مجاز می باشد....
اعمال خاک برسری و فعل حرام اینجا نداریم....
زشته خواهر  زشته برادر....
اینجا محل تردد ملائکه....

وب به این مقدسی رو که آلوده به فعل حرام نمی کنن....

خب خب خب....
حالا دیگه نوبت کادو هاست.....
چی؟؟؟؟

دست خالی اومدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟



رر

ر
اشکال نداره....

باشه...من منتظر کامنت های قشنگتون با کادو های قشنگ ترتون می مونم.......
 راستی....
نمی خواین این شب رو به عشقم تبریک بگین.....؟؟؟؟

با اعتماد بنفس تمام....


آقاجون...چاکریم که شما هم به جشن تولد مون اومدین.....

  میدونم مورد اخلاقی زیاد دارم....
امــــــــــــــــــا....

خودت می دونی جزشما خواطر خواهی ندارم.....

(از زرق و برق زندگی بی تو خسته ام....
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست...)

این اهنگ هم فقط واسه خودشه....
خودش که میدونه....
تولدم مبارک نیست....
یا علـــــــــی....










طبقه بندی: وقایع اتفاقیه،
برچسب ها: تولدم مبارک،
[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 07:01 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

گاهی كه خیلی دلتنگ میشم یه گشتی تو كتابخونه كوچیك كنار اتاقم می زنم...كتابخونه من پر از كتاب شعره...از شاعرای قدیم تا معاصر ...امشب همینجور كه یكی یكی داشتم انگشتمو روی جلد كتابا می كشیدم تا بالاخره یكیش نظرمو جلب كنه چشمم خورد به دفتر آبی ابوالفضل سپهر...اصلا یادم نمی اومد آخرین باری كه ازش شعر خوندم كی بوده كتاب خاك غربت گرفته بود و البته خیلی هم ازم عصبانی بود یه جورایی با تمام وجود بهم كم محلی می كرد...صفحه اولشو كه باز كردم چشمم افتاد به تصویر شمع روشنی كه تو سیاهی صفحه خودنمایی می كرد... و یه بسم الله ناب كه گوشه صفحه خودنمایی می كرد...تو صفحه دوم عكس خود شاعر بود كه روی تخت دراز كشیده و دوتا انگشتشوبا علامت v به سمت دوربین نشون میداد...تاحالا انقدر دقیق بهش نگاه نكرده بودم...


تو چشماش یه حرفایی بود كه من هیچ وقت نشنیده بودم...تصویری از صلابت واستقامت با خشم و نگرانی...نمی دونم ولی حس می كردم با چشماش داره باهام حرف میزنه و ...نمی دونم ...شاید دچار توهم بودم ولی نگاه شاعر بدجور باهام حرف می زد...

شروع كردم كتابو ورق زدن...كتاب دوتا مقدمه داره یكی از خود شاعر كه نیمه تمام مونده و همونطور نیمه چاپ شده و یكی هم از دوستش به نام گل علی بابایی كه وظیفه چاپ كتابو بعهده می گی ره...و در ادامه یه مقاله  داره با عنوان ...فرشته پلاك طلایی می خواد...!! شاید بار صدمی بود كه من این مقاله رو می خوندم ولی سیر نمی شدم ...

امشب احساس كردم شاید باید بجبران این همه وقت بی خبری ادای احترامی كنم به شاعر واین مقاله رو اینجا بذارم...

دلم خیلی حال و هوای اون فضایی رو كرده كه وقتی یه روز از سپهر شعر می خوند...با بیت بیتش هم ناله می شد...انگار ما آدما هرچی بزرگتر می شیم بی وفاتر و ....

 و دیگر هیچ...................

امشب نوشت....

این پست مال تقریبا 8 ماه پیش هستش....

امشب باز همین اتفاق افتاد...ومن به یاد این پست افتادم...شاید اون روز انقدر وبم خوب نبود...دلم خواست تاریخشو عوض کنم و باز بذارمش توی وبم ...

نمی دونم چرا...می دونم هیچ ادای دینی به فرشته و فرشته ها نیست...اما....

دلم از این سیاست عجیب گرفته.....




در ادامه میبینید...

طبقه بندی: وقایع اتفاقیه، درد نوشته های سایه،
برچسب ها: درد نوشته های سایه، فرشته پلاک طلایی می خواد، ابوالفضل سپهر، دفتر آبی،
[ سه شنبه 11 مهر 1391 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ اظهار لطف شما... ]
می کشدم سوی حرم نغمه یا رضای تو...
از همه جا گسسته ام عاشق و بی قرار تو...
من که به سوی کوی تو این همه راه آمدم...
نه قسمت و نه همت است ، دعوت آشکار تو...
ضامن آهویی و من کلب در میکده ام...
میکده را کجا و این ،درگه و بارگاه تو...
لحظه به لحظه می رود ثانیه های عمر من...
بین که چه سان می گذرد ،لحظه در فراق تو...
آمده ام سوی حرم با همه تیرگی دل...
تیرگی دل من و روشنی نگاه تو...
اینکه چرا بیامدم سوی حریم وصل تو...
عاشق مهدی هستم و نوکر باوفای تو...
87.1.1
مشهد-صبح عید


بعدا وشت:
سه سال پیش که جوون تر بودم و عاشق تر...
صبح عید تو حرم آقا یه چیزهایی اومد توی ذهنم که یادداشتش کردم....
اون موقع خیلی با اعتقاد تر بودم....
اما انگار...
هرچی می گذرد این عمر گران...
بار گران تری روی دوشمون میاد...


اللهم احفظ لنا من ظلمات الدهر...






طبقه بندی: شعرواره های من،
برچسب ها: شعر واره های من، امام رضا، مرضیه ابراهیمی،
[ پنجشنبه 6 مهر 1391 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

زشت است که گیر سر از چین بیاوریم

کبریت های بی خطر از چین بیاوریم

آورده ایم هرچه شما فکر می کنید

چیزی نمانده شعر تر از چین بیاوریم

هرچند توی کشور ایران زیاد هست

ما می رویم گور خر از چین بیاوریم

آورده ایم ما نمک از ساحل غنا

پس واجب است نیشکر از چین بیاوریم

هی نیش می زنند و عسل هم نمی دهند

زنبورهای کارگر از چین بیاوریم؟

خواننده ها چقدر زمخت اند و بد صدا

من هم موافقم قمر از چین بیاوریم

حالا که خوشگلان همه رقاص گشته اند

پس واجب است شافنر از چین بیاوریم

تا آن که جمعیت دوبرابر شود سریع

باید که دختر و پسر از چین بیاوریم

حالا که نیست کار بزان پای کوفتن

ما می رویم گاو نر از چین بیاوریم

اصلا اداره کردن کشور که سخت نیست

تا وقت هست یک نفر از چین بیاوریم

یک روز اگر که مردم ایران غنی شوند

باید گدا و دربه در از چین بیاوریم

گویند سر عشق مگویید و مشنوید

ما می رویم لال و کر از چین بیاوریم...

سعید بیابانکی...از کتاب هی شعر تر انگیزد....



ادامه مطلب

طبقه بندی: شعر، جدید چه خوانده ام،
برچسب ها: سعید بیابانکی، هی شعر تر انگیزد، چین،
[ شنبه 1 مهر 1391 ] [ 03:41 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

و جاء من اقصی المدینته رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین....

و از دور دست ترین نقطه ی شهر ،مردی شتابان آمد و گفت: «آی ملت! از رسولان پیروی کنید»

((این رمان به قدری عریان از کار در آمده است که خودم هم خجالت می کشیدم همینطور لخت و عور ، روانه ی کوچه و بازارش کنم.قصد داشتم سر فرصت ،لباس شکیل و آبرومندی بر تنش بپوشانم و بعد...اما این کودک از بدو تولد عجول بود و قدم هایش را دو تا یکی بر می داشت. پیش از آن که من دستش را بگیرم و راه رفتن معقول را قدم به قدم یادش بدهم،شروع کرد به دویدن و شلنگ تخته انداختن، آن قدر که من به او نمی رسیدم و حریفش نمی شدم....

برگرفته از بلاتشبیه مقدمه....))


ادامه مطلب

طبقه بندی: جدید چه خوانده ام، آقای عالم...،
برچسب ها: جدید چه خوانده ام، آقای عالم، کمی دیرتر، سید مهدی شجاعی، ابوالفضل زرویی نصراباد، مرضیه ابراهیمی،
[ جمعه 24 شهریور 1391 ] [ 06:55 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 31 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب