تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم
بهار خانوم...

سلام ...خوش اومدی صفا آوردی

این همه عطرو از کجا آوردی؟

حاشیه دامن چین چینت گل

سر میره از زنبیل و خورجینت گل

چه چارقد رنگاوارنگی داری

دامن سر سبز و قشنگی داری

مگه قرار نبود که بر نگردی

حد اقل ما رو خبر می کردی

همین دیشب برفا رو پارو کردیم

دالونو صبحی اب و جارو کردیم

تو که هزار تا کشته مرده دری

سر به سر گلا چرا میذاری؟

یه کم بتاب به غنچه های قالی

آهای آهای خورشید پرتقالی

بهار خانوم خوش اومدی به خونه

بی تو صفا نداره آشیونه

بهار خانوم قربون اسم نازت

فدای پاکی چادر نمازت

جواب سلام غنچه ها یادت رفت

بهار خانوم عیدی ما یادت رفت
سعید بیابانکی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستای خوبم....عیدتون مبارک....
امیدوارم سال قشنگی رو شروع کنید....


[ چهارشنبه 30 اسفند 1391 ] [ 10:55 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

همه چیز از باز بودن یک پیچ شروع شد!

شب قبل همه صفحه های مجازی رو به دنبال یک قطعه الکترونیکی و نحوه استفاده ازش بالا و پائین کرده بود اما دریغ از یک مطلب به درد بخور.از بخت بد یا همون تنبلی زیادش هنوز نمیتونست 4 تا لغت انگلیسی رو کنار هم بچینه و درست ترجمه کنه.به طور افتضاحی دانش زبانش در حد صفر بود پس امیدی به سایت های خارجی و مطالبی که شاید میتونست کمکی بهش بکنه نداشت.ساعت 5 صبح نا امید و خسته با ذهنی آشفته دست از سیستم کشید و خودش رو توی رخت خوابش انداخت تا شاید 1 ساعت مونده تا صبح رو بتونه کمی بدون فکر استراحت کنه.فکرش درگیر و بهم ریخته تر از اونی بود که بتونه بخوابه. همه تلاشش رو میکرد تا فقط یک ساعت چشماشو ببنده و به هیچی فکر نکنه.خودش رو توی رخت خوابش مچاله کرد چشماشو به زور بهم فشار داد و پتو رو تا زیر گلوش بالا کشید.از پنجره روبروش خیره شد به آسمون.آسمون سرخی که حرف های زیادی برای گفتن داشت اما انگار سینه ای رو برای بیان درد ها و حرف هاش پیدا نمیکرد تا آرومش کنه.چشماشو بست و شروع کرد ستاره هایی رو که توی آسمون نبودند بشماره....1...2...3.....................................................



ادامه مطلب

طبقه بندی: یک فنجان قهوه داغ، تاکسی نشینی، درد نوشته های سایه،
برچسب ها: پیچ، مرضیه الف، درد نوشته های سایه،
[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 10:05 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

واژه ها گندیدند

فاتحان پوسیدند

کودکان از نوک پستانک نارنجک ها

انفجار به عبث نوشیدند

مادران،عریانی پوشیدند

مرمرین گونه ی نازک بدنان را با مشت

عاشقان بوسیدند

قلب ها فاسد شد

کرم ها در قفس سینه ی دل سوختگان لولیدند

ائتلاف

خبر این بود،هدف:

اختلاف

بوی گندیده ی اندیشه ی اندیشه گران

خیمه بست

لجن شب ته خورشید نشست

معصیت راهبه شد

همه گفتند که او معصوم است

گل به تنهایی گلدان گریید

اشک خون شد،خون چرک

عاج انگشت پیانو را دستی نفشرد

دست ها معیار فاصله اند

اشک ها پرپر زد

مغزها گندیدند

در و دروازه و دربان در خواب

خواب و رویا و گمان

پاسداران زمانند و مکان!

مرزها پرسه زنان در به درند

بانک های رهنی پردگی دخترکان را اقساط

می فروشند به بازار سیاه

چه سپیدی؟چه سیاه؟

رنگ و گم رنگی و هم رنگی و یک رنگی و رنگارنگی بی رنگند!

خط دگر جاری نیست

هر خطی دی واری ست

روی هر خط بنویسید که دیوار عظیم چین است!

کلمات

گره اند،گرهی پشت گره،زنارند

آه...خط جاری نیست

رنگ ها پرپر زد

احتکار

آه...پرگفتم،پرگفتم و پرت

موش ها می دانند

دانه های گندم را انبار

پهنه ی دریاهاست

بمب ها باید انبار شوند!

موش ها می دانند

دگر آن روز رسیده است که پولاد جوند

بمب و باروت مقوی تر از گندم و جوست

عدل فریاد کشید

احتکار خارج از قانون است

بمب ها باید مصرف گردند

عطر باروت زمین را بوئید

زندگی پرپر زد

شهرداران کفن رسمی بر تن کردند

هدیه شان

قفل زرینی بود

بوی نعش من و تو

بوی نعش پدران و پسران از پس در می آمد

شهرداران گفتند

نسل در تکوین است

نعش ها نعره کشیدند فریب است، فریب

مرگ در تمرین است!

ماهیان می دانند

عمق هر حوض به اندازه ی دست گربه است!

گورزاری ست زمین!

و زمان

پیر و خنگ و کر و کور

در پس سنگر دندان ها دیگر سخنی نیست که نیست

دیرگاهی ست که از هر حلقی زنجیری روئیده است

و زبان ها در کام

فاسد و گندیده است

لب اگر باز کنیم

زهر و خون می ریزد

ای اسیران چه کسی باز به پا می خیزد؟

راسنی تهمت نیست

که بگوئیم:پسر های طلایی اسارت هستیم؟

و نخواهیم بدانیم نگهبان حقارت هستیم؟

نسل ها پرپر زد

مرگ را دیدی

 چه فروتن شده بود

خسته بود

گفت: مرد

پس از این برف نخواهد روئید

و نگاهش را بر صفحه ی ساعت پاشید

ناگهان عقربه های ساعت ذوب شدند

زیر لب زمزمه کرد

بگریزیم، شتاب عبثی در پیش است

حلقه در حلقه زنجیر سراسیمه شتافت

همه تن پای وهمه پای فرار

به امید دیدار

خنده کردم گفتم

مشتاقم!

عقربک ها در چنبر زنجیر چکیدند و عقرب گشتند

و زمان در عقرب جاری شد

در خم حلقه زنجیر نهان گشت، نهان

همه در چنبر زنجیر ز هم می ترسند

باز پر گفتم، پر گفتم و پرت

مرگ در پهنه ی زنجیر ز خود می ترسد

نسل ها پرپر زد

شهوت از راه رسید

بیوه ای باکره بود

پی بانویش - نفرت -  می گشت

قفل از چشمانش می بارید

تلخ خندش می گفت

هیچ کس نیست نداند نفرت یائسه است

من عقیم!

باز هم تبعیدیم

قفل از لب هایش می روئید

قفل ها

ارتباط دو سر زنجیرند

کینه در شهوت ، شهوت در کین

متواری گشتند

قفل ها نعره کشیدند که : این قانون است!

غل و قلاده و زنجیر به هم پیچیدند

خنده ها پرپر زد

ای عفیف

عشق در چنبر زنجیر گناه است ، گناه

دل به افسانه ی فرهاد سپردن دردی ست

کوه از کوه کنان بیزار است

تک گل وحشی و حشت زده ی کوهستان

تیشه ی بی فرهاد است

تیشه های خونین

پاسداران حریم عشق اند!

ای عفیف!

به چه می اندیشی؟

چه کسی گفت ترحم، چه کسی ؟

شرم را دیدی شلاق فروخت

رحم شلاق خرید

و جنایت به خیانت خندید؟

زندگی ؟

زندگی را دیدی گفت که : من دلالم

در بدر در پی بدبختی ها می گردید

تا اسارت بخرد؟

راستی را که گدایی می کرد

و فریب ، که خدایی می کرد

آه...دیدی؟

دوستی پرپر زد

ای عفیف

به چه می اندیشی

قفل ها؟

دست های آزاد

برترین هدیه به زنجیر و غل و دیوارند

بهترین هدیه زنجیر به دست آزاد

قفل می باشد ، قفل!

قفل ها واسطه اند

قفل ها فاسق شرعی در و زنجیرند

راستی واسطه ها هم گاهی حق دارند

رمز آزادی در حلقه ی هر زنجیر است

قفل هم امیدی ست

قفل یعنی که کلیدی هم هست

قفل یعنی که کلید!


برچسب ها: نصرت رحمانی، تبعید در چنبر زنجیر، شعر،
[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]







امسال محرمش برایم سخت است،

 دل تنگ حسینم و بلایش سخت است
ای کاش ندیده بودمت کرببلا،
 زیرا که فراق بارگاهش سخت است



طبقه بندی: وقایع اتفاقیه،
برچسب ها: امام حسین، محرم، کربلا،
[ پنجشنبه 25 آبان 1391 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

پوزیشن 1:

شنبه ساعت 2:30 بعد از ظهر پاییزی ....بعد از خوردن نهار...سر کلاس نقشه کشی...استاد با هیجان تمام از اصول نقشه خوانی می گوید...همه بیقرار انتظار پایان کلاس را می کشند...یک نفر اما عجیب در پی اموختن است...با ظاهری عجیب که وصفش هم خطر ممیزی دارد...استاد اما عجیب سر به تو دارد....ناگهان همه دهان ها باز میشود و همه گوش ها بسته...استاد جمله ای ساده می گوید...ولی پر حرف....

: کدوم یکی از شما الگوش حضرت زهراست؟؟؟کدومتون جنیفر لوپز؟؟؟


صدای استاد در پشت همهمه کودکانه دانشجویان گم میشود....باد می وزد...برگی پاییزی از درخت های بلند دانشکده فنی می افتد...و درس را ادامه میدهیم...

من امــــا....سوالی تلخ...

پوزیشن 2:

یکشنبه ساعت 10:30 صبح...با عجله به سمت دانشکده پزشکی می دوم تا به کلاس زبان برسم...بنر بزرگی نظرم را جلب میکند...تصویر زنی سیاه پوش با چادری که در هوا چرخ می زند...(بیتی را زیر لب زمزمه میکنم!!!مخاطب خاص!!!)


چشمم به گوشه پایین چادرش می افتد...خطوطی در هم شعری را به دریچه چشمانم پرتاب می کند...به سرعت میگذرم و فقط چند واژه از ان در خاطرم میماند....چادرت ارزش است باور کن!!! کلمات به ذهنم هجوم می اورد...پارچه مشکی روی سرم را محکم تر چنگ میزنم و میدوم....15 دقیقه از کلاس گذشته...زیر لب زمزمه میکنم...


الگوی من کجاست؟؟؟

پوزیشن 3:

 

ساعت 20:18 یک شب پاییزی...نم نم ، باران هم می بارد...چک میل میکنم...23 میل جدید....یاهو گروپ،سالی جون،میخک گروپ،پارسا،و چند میل ناشناس...میل های ناشناس را بی هیچ حرفی دیلیت میکنم...میل پارسا را به فولدر مربوطه موو می کنم...و از سالی جون شروع میکنم به چک کردن...روی میل اول دهانم نیمه باز می ماند... تصاویر زیبای لیلا حاتمی در جشنواره فیلم رم...



حاتمی را با مدل های این روزهای لباس اشتباه میگیرم... بی هیچ حرفی میل را می بندم...و اینترنت را قطع میکنم...تصاویر از جلوی چشمم عبور میکند...

الگوی من کجاست؟؟؟

پوزیشن 4:

ساعت 22:6 همان شب پاییزی...اخبار روز را پیگیری می کنم...رجا نیوز... تعریف جدید از زن محجبه: چادر بعلاوه هفت قلم آرایش منهای حیا/ قورباغه‌ای هستیم در دیگ جوشان تلویزیون!کلیک روی خبر...

متن اصلی با کمی کوتاهی:

ه گزارش رجانیوز، بالاخره این روزها آنقدر سرگرم دقت در میزانسن، حركت دوربین، شخصیت‌پردازی و از این دست مسائل تكنیكی شدیم كه حواسمان به خیلی چیزها نیست. یا اینكه از فرط توجه به خیلی چیزها، كم‌كم افتادیم به دام كشف نمادهای فراماسونی و تحلیل اینكه چرا بازیگر مرد با دست راست لیوان را برداشت و بعد با دست چپ گذاشت روی میز و این یعنی پایان عهد لیبرالیسم و روی آوری دوباره ملت‌ها به ناسیونالیسم و... از این خزعبلات!

اما این وسط بعضی جزئیات بدیهی دین و اخلاق فراموش شده است. دیگر حواسمان نیست كه در فلان سریال، برادر شوهر بدون در زدن و یاالله گفتن سرش را می‌اندازد پایین و می‌آید در خانه برادرش كه از قضا زن داداشش آنجا تنهاست. از این دست موارد در فیلم‌ها و سریال‌های این روزها كم نیست اما به لطف مسئولین سینما و تلویزیونی و البته پا دادن منتقدین حتی حزب‌اللهی، حرف زدن از این موارد ته امل‌بازی است!

یكی از این گیرهای املانه را این روزها می‌توان به سریال «راستش رو بگو» داد؛ سریالی كه اتفاقا قرار است به موضوعی بپردازد كه جایش خالی بوده‌ است و اگر زیاد هم حرف بزنیم هیچ بعید نیست روابط عمومی سیما اطلاعیه بدهد و پیام‌های مثبت این سریال را در چهار محور و هفده بند و 32 راستا تبیین كند.

اما اگر حتی چنین اطلاعیه‌ای هم بیرون بیاید بعید است در آن اشاره‌ای شده باشد به تصویری كه این سریال از حجاب برتر و زن محجبه ارائه می‌دهد. به خانم‌های چادری این سریال البته به چشم خواهر برادری نگاهی بیاندازید! چادرشان بیشتر نقش شنل زورو را بازی می‌كند و با یك كش به سرشان بند است و عملا هیچ جای بدن آنها را نمی‌پوشاند و تازه زیر چادر هم می‌توان كفش بدون جوراب و شلوار برمودا پوشید و چادر را داد كنار تا همچین مشتی به چشم بیاید!. روابط همین خانم‌های محجبه با پسران و مردان نامحرم همراه با صمیمیت و بگو بخند و پشت چشم نازك كردن است(كسانی كه سریال را دنبال كرده‌اند صحنه نماز عید فطر در مصلی را بیاد بیاورند

. آرایششان هم كه ماشاءالله دارد از جعبه جادو شُرّه می‌كند بیرون.


    

چادر بعلاوه هفت قلم آرایش، و حجابِ بدون حیا چیزی است كه این سریال مانند بسیاری از برنامه‌های صدا و سیما دارد ترویج می‌كند. حجاب قرار بوده است جلوی بروز و جلوه زیبایی‌های زن را پیش نامحرم بگیرد، چادر قرار بوده است ظرافت‌های بدن بانوان را بپوشاند و همه اینها قرار بوده است حیا را در بانوی مسلمان ملكه كند. بالاخره تنزل چادر از یك حجاب برتر به نوعی تیپ و لباس، كاری است كه ظاهرا در اولویت برنامه‌سازی دوستان است.

الگوی من کجاست؟؟؟

پوزیشن 5:

همینجا....همین لحظه....همین ساعت....پشت این سیستم لعنتی...چت میکنم....با کسی که نمیدانم کیست......

از درد میگویم و می شنود....از چادری خاکی که روزی چقدر ارزش داشت...ردی از نم اشک گونه ام را تر کرده اما مجالی برای پاک کردنش ندارم...کلمات به سرعت به ذهنم حمله میکند....و دستانم با لرزشی عجیب واژه ها را پشت هم میچیند....درست یا غلطش را نمیدانم....من فقط یک چیز میدانم.....

روزهای زیادیست که این سوال مثل یک گوشواره شکسته اویز گوش هایم شده....پرسشی کوتاه اما...شاید با جوابی بلند....که این روزهای مانده تا محرمم را باز هم پر کرده است...

از تو می پرسم مولا!!!

الگوی من کجاست؟؟؟؟


نمی آیی تا نشانی بیاوری....هفت شهر عشق را گشته ام اما...دریغ...دریغ از یک نشان...دریغ از یک اثر...هیچ ....همه چیز در هیچ بزرگی خلاصه می شود....در هیچی به وسعت دیوار های بسته ی بقیع به رویم...یا روضه رضوان در صبحی شلوغ، از مردمان گم شده این دهر...

اینک اما فقط چند روز تا سرخی روزهای گرم محرم در این سردی ایام مانده...و باز هم این کودک نابالغ احساس من به دنبال پرسش قدیمی خویش می گردد..تنها به امید یک نشان....


بگو مولا....بیا و نشانم بده...الگویی را که سال هاست در طلبش اشک میریزم.....

باز هم از تو می پرسم....

الگوی من کجاست....؟؟؟


 

 




طبقه بندی: آقای عالم...، درد نوشته های سایه،
برچسب ها: الگوی من کجاست؟، دردنوشته های سایه، آقای عالم، مرضیه ابراهمیمی،
[ یکشنبه 21 آبان 1391 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 31 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب