تبلیغات
حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم
همیشه برای نوشتن دلیل می خوام
امشب بی هیچ دلیلی دارم می نویسم
برای آخرین بار
آخرین هفت سین کنار پدر مادر
آخرین هفت سین دخترونه...
خوشحالم یا ناراحت مهم نیست....
مهم اینه که این آخرینه..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا مواظبم باش...
92.12.29


[ پنجشنبه 29 اسفند 1392 ] [ 01:46 ق.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]

 بسم حق


آقــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شروع من تویی به نام اسمت....



این روزها همه چیز برایم قصه است! جامانده ام بین قصه ی زندگی دخترکی جامانده از حقیقت.

روزها مدام قصه میگویم و شب ها قصه ها را زندگی میکنم.اصلا گور پدر همه ی برنامه های انجام نشده و امتحان های پایان ترم و دلتنگی و بیقراری نیمه شاید گم شده سفر رفته!!

سرم دارد از قصه منفجر می شود.نه اینکه قصه ها را نوشته باشم یا خوانده باشم...نه....

این روزها قصه ها را زندگی میکنم....حتی قصه هایی را که قصه من نیستند...قصه ی زنی تنها در کنج آشپزخانه ای مدرن اما نمور که بوی تلخ شام سوخته ی سه شب پیش را می دهد...یا بوی شله زرد خشک شده نذری آخر صفر همسایه در ظرف یکبار مصرف نارنجی روی میز شلوغ صبحانه....یا قصه ی موهایی آشفته که سه روز پیش برس اش میان کتاب  ها و جزوه های استاتیک و معادلات و زبان تخصصی گم شده و مدام به برس جامانده از کوله ی نیمه گم شده ناخنک می زند،با علم به حساسیت وی.....!!!یا قصه ی مرگ بازی که شب های با او را تا صبح بی او با حکایت اش طی می کند...

می بینیند؟؟؟!!!!

قصه هایم هم مثل خودم طعم پیچیده ی نفهمیده شدن می دهند از بس پیچیده و سرد اند...به قول حسین پناهی ....در عصر والیوم....و ساندیوچ دل و جگر...

امروز وقتی صورت اصلاح نشده ام را در آینه ی قدی اتاقم دیدم جا خوردم...!!!

یاد روزهایی افتادم که نویسنده قصه های یک نفره خودم بودم....قصه هایی که در ذهنم می نوشتم و زندگیشان می کردم...من سال ها نویسنده و کارگردان قصه های ذهنم بودم...قصه هایی نا بالغ اما شیرین و دوست داشتنی....

بی اختیار موچین را برداشتم....دانه دانه قصه های صورتم را چیدم....آنقدر چیدم تا به امروز رسیدم...امروزی که مدام به ساعت قدیمی اتاق آن روزهایم خیره ام ....خیره و منتظر...منتظر قصه ی حقیقی این روزهایم....

اصلا بگذار بی خیال همه چیز بشوم....

شاید درست همانیست که جرویس پندلتون قصه های آن روزها می گوید...

با کمی تغییر...به جای اینکه فیلم امروزم را ببینم....قصه ی این روزهایم را می نویسم و زندگی میکنم....

لطف قصه های این روزهایم این است که فقط قصه ی من نیست...قصه ی ماست...قصه هایی که رگه های حیات واقعی دارند....نه صرفا قصه هایی زاییده ذهنِ خلاقِ قصه ساز من....

قصه های این روزهایم قصه ماست....

حتی وقتی قصه انتظار رسیدن نیمه ی گم شده ام از سفر را در ظهر جمعه....به سختی انتظار فرج گره می زنم....

این روزها قصه هایم رنگ و بویی دیگری دارد....

می خواهم قصه ی خودم را زندگی کنم....

م.الف

92.10.13




طبقه بندی: آقای عالم...، درد نوشته های سایه،
برچسب ها: قصه زندگی، مرضیه الف،
[ جمعه 13 دی 1392 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
نت ایران...
فیس بوک...
توییتر...
گوگل پلاس...
نگارخانه...
............
وی چت...
اینستاگرام...
وایبر...
واتزآپ...
ووووووووووووووووووووووووووووووووو
همه شون منو از فضای وبلاگم دور کردند...
جدای همه دغدغه های شخصی و غیر شخصی و ....
باید دوباره برگردم...
به زندگی....
به روز میشم...
با یه دنیای جدید...
یا علی...

[ یکشنبه 8 دی 1392 ] [ 07:11 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
دلم یک جرعه عشق می خواهد...
همین...
در این روزهایی که همه زندگیم به نام تو ثبت شده...
حتی هوای نفس کشیدنم هم...
اصلا بیخیال این روزگار...
بیخیال این زندگی...
دچار قرم قات احساسی شده ام...
عاااشق شده ام ...
قلمم خشک شده...
و زبانم قاصر...
از بیان احساسی که این روزها...
مثل پیله ای به دورم تنیده شده...
اما...
با این همه
خوب می دانم...
حس خوبی دارم...
حسی جدید...
که دو ماه و 26 روز است که...
خواب و خوراکم را گرفته...
حس خوب عشق...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا...ممنون...

[ جمعه 26 مهر 1392 ] [ 10:28 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]


عاشقانه نویس شده ام!

عجیب نیست؟!

عجیب نیست قلمی که تا دیروز  معنایی از این واژه نمی فهمید امروز اینچنین راه همه موضوعات را به خود بسته؟!

شاهراه عشق را گرفته و بالا می رود، بی پروا واژه ها را پشت هم می چیند و می چیند و می چیند!

جمله می سازد! جمله هایی که تا دیروز از دهان هرکسی که خارج میشد ، شعار خطابشان میکرد ؛ امروز از عمق جانش خارج می شود بی اینکه حتی تلاشی برای ساختنشان بکند...

عاشقانه نویس شده ام!!

 بی اینکه بدانم چرا؟! بی اینکه بفهمم...!! اصلا بی هیچ هماهنگی قبلی...!

ضرباهنگ قلب و قلمم یکی شده!

صدایی در درونم زنده شده که از قلمم شنیده می شود! اصلا آشفته بازاری ست حس این روزهایم...!!

نه می شناسمش...و نه می دانم چگونه باید کنترلش کنم!! مثل احساس کودکی که آنقدر ظریف و حساس است که هر برخورد غلط ، چینی قلبش را می شکند ؛ احساسم هم حساس و زود رنج شده!!!

عجبا!!!!

احساسم حساس شده؟؟؟!!! حسی که حس است و حساس؟؟؟!!!

این پارادوکس است؟؟؟ یا واج آرایی حروف؟؟؟ یا بازی با واژه ها؟؟؟

نمی دانم!!!


همه اش کار این صدای عجیبی ست که از قلبم بلند می شود. یک ریتم آرام و خاص!! ریتمی معنا دار که با نظم خاصش ؛ نظم یا شاید بی نظمی قبلی دلم را به هم ریخته. مثل یک آهنربای قوی آنقدر جاذبه دارد که جهت همه ی افکار ، همه ی رفتار ها و همه و همه و همه ی زندگیم را به سمت خودش کشیده است!!

یا...

مثل یک فیلتر حساس ، ورود و خروج هر فکر و تصمیمی را کنترل می کند !!

همه چیز باید با همین ریتم هماهنگ شود...تا هم آهنگ شود...وگرنه اجازه ورود نمی گیرد. ورودی های قبلی را هم در صورت نا هماهنگی به سرعت خارج می کند. آدم ها، رفتار ها ، افکار...اصلا همه چیز...

دچار  حسی ناشناس شده ام که عشق می نامندش...!!!

نه تعریفی برایش دارم و نه می فهممش...

فقط می دانم به جمله هایی که می نویسم عاشقانه می گویند و به این حس...عشق...

آری...

عاشقانه نویس شده ام!!!

یک عاشقانه آرام و دوست داشتنی...

فقط همین...

92.5.15





طبقه بندی: درد نوشته های سایه، یک فنجان قهوه داغ، وقایع اتفاقیه، شعرواره های من،
برچسب ها: مرضیه الف، عاشقانه نویسی، یک فنجان قهوه داغ،
[ سه شنبه 15 مرداد 1392 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ مرضیه الف ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 31 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

غمی که لحظه لبخند بر لبم گل کرد
تمام عمر نبود تو را تحمل کرد
تمام عمر نشست و برای آمدنت
به عاشقانه ترین لحظه ها توسل کرد
هنوز گمشده در کوچه های خوشبختی
کسی که وسعت عشق تو را تقبل کرد
تمام دلهره ها را به باد خواهد داد
کسی که لحظه عاشق شدن توکل کرد

/وقتی میان نفس و هوس جنگ میشود/

/قلبم به چشم هم زدنی سنگ میشود/

/آقا ببخش بس که سرم گرم زندگیست/

/کمتر دلم برای شما تنگ میشود/


می نویسم...
برای مردی که چهار گوشه قلبش شکسته است...

نویسندگان
پیوندهای روزانه
نظر سنجی
میشه لطف کنین نظرتون رو راجع به نوشته های من بگین؟؟؟ ممنون....





آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب